- تاریخ ثبتنام
- 17/6/26
- ارسالیها
- 17
- پسندها
- 31
- امتیازها
- 40
- نویسنده موضوع
- #11
تمنا چیز زیادی از فضای مجازی نمیدانست. گوشی هوشمند دستدومی که با هزار زحمت خریده بود، بیشتر شبیه معمایی پیچیده به نظر میرسید. چند روز اول، فقط از آن برای تماس استفاده میکرد. هر بار که صفحهی گوشی پر از آیکونهای رنگارنگ میشد، چند لحظه نگاهش میکرد و بعد، بیآنکه چیزی را لمس کند، صفحه را خاموش میکرد.
یک روز، مدیر باشگاه که متوجه سردرگمیاش شده بود، لبخندی زد و گفت:
- هنوز اینترنت نداری؟
تمنا با تردید سر تکان داد.
- نه... راستش زیاد بلد نیستم باهاش کار کنم.
مدیر گوشی را از دستش گرفت و گفت:
- بیا، اول یه بستهی اینترنت برات فعال کنیم. کمکم یاد میگیری. الان همهچیز توی اینترنت پیدا میشه.
تمنا با خجالت لبخند زد.
- ممنونم.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، مدت زیادی به صفحهی روشن...
یک روز، مدیر باشگاه که متوجه سردرگمیاش شده بود، لبخندی زد و گفت:
- هنوز اینترنت نداری؟
تمنا با تردید سر تکان داد.
- نه... راستش زیاد بلد نیستم باهاش کار کنم.
مدیر گوشی را از دستش گرفت و گفت:
- بیا، اول یه بستهی اینترنت برات فعال کنیم. کمکم یاد میگیری. الان همهچیز توی اینترنت پیدا میشه.
تمنا با خجالت لبخند زد.
- ممنونم.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، مدت زیادی به صفحهی روشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر