• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناخواسته پناهم شد | پریا پدیدار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariapadidar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 231
  • کاربران تگ شده هیچ

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #11
تمنا چیز زیادی از فضای مجازی نمی‌دانست. گوشی هوشمند دست‌دومی که با هزار زحمت خریده بود، بیشتر شبیه معمایی پیچیده به نظر می‌رسید. چند روز اول، فقط از آن برای تماس استفاده می‌کرد. هر بار که صفحه‌ی گوشی پر از آیکون‌های رنگارنگ می‌شد، چند لحظه نگاهش می‌کرد و بعد، بی‌آنکه چیزی را لمس کند، صفحه را خاموش می‌کرد.
یک روز، مدیر باشگاه که متوجه سردرگمی‌اش شده بود، لبخندی زد و گفت:
- هنوز اینترنت نداری؟
تمنا با تردید سر تکان داد.
- نه... راستش زیاد بلد نیستم باهاش کار کنم.
مدیر گوشی را از دستش گرفت و گفت:
- بیا، اول یه بسته‌ی اینترنت برات فعال کنیم. کم‌کم یاد می‌گیری. الان همه‌چیز توی اینترنت پیدا می‌شه.
تمنا با خجالت لبخند زد.
- ممنونم.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، مدت زیادی به صفحه‌ی روشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #12
آن شب، حتی قبل از اینکه لباس‌هایش را عوض کند، دفتر را روی میز گذاشت.مداد را برداشت، آموزش کشیدن لیوان را پخش کرد،لیوان را وسط میز گذاشت و همزمان با ویدیو شروع کرد.
اولین خط را کشید و پاک کرد! دوباره کشید، باز هم شبیه لیوان نشد. چند بار دیگر امتحان کرد.طبق آموزش‌ها سعی می‌کرد با رسم یک استوانه، فرم لیوان را بسازد؛ اما آن‌قدرها هم آسان نبود.
زیر لب گفت:

- چرا این‌قدر سخته؟
نفس عمیقی کشید و دوباره به لیوان نگاه کرد. این بار فقط شکلش را ندید.نور لامپ را دید که روی بدنه‌ی لعابی لیوان نشسته بود. سایه‌ی کم‌رنگش را روی میز دید. انحنای نرم لبه‌ی لیوان را دنبال کرد و مداد را آرام روی کاغذ حرکت داد.
چند دقیقه بعد، با تمام نقص‌ها و کجی‌ها، طرحی شبیه همان لیوان روی کاغذ ظاهر شد. تمنا مدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #13
مردی پشت پیانو نشسته بود. با فندکی کوچک، آرام شمعی را روشن کرد. شعله‌ی لرزان، گوشه‌ی تاریک صحنه را روشن کرد. سپس انگشتانش روی کلاویه‌های پیانو نشستند و ملودی آرامی در فضا پیچید.
چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست و شروع به خواندن کرد:
« من از پروانه‌ها دورم، هم‌نشینِ آتیشم
من آن دشتِ پر از نورم، چیزی نمونده خالیشم
منم دشتی پر از اندوه، من اون رویای شیرینم
یه رویایی پر از کمبود، من آن صبرِ پر از کینم
من آن دردم که تسکینم، من آن مرگم که شیرینم همان شمعِ پر از نورم، که تو تاریکی می‌شینم چقدر حرفام پر از نقضه، منم دشتی پر از خالی مثل آرزوهام پوچم، منم یه بغضِ اجباری... ‌. »
تمنا ناخودآگاه ویدئو را دوباره پخش کرد. بعد، برای بار سوم.
چشمان قهوه‌ایِ روشن مرد زیر نور گرم صحنه می‌درخشید. موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #14
روز بعد، بعد از تمام شدن شیفت باشگاه، تمنا با خستگی کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خانه شد.
خانه‌ی کوچکش دیگر مثل روز اول خالی و غریبه نبود. فرش کوچکش گوشه‌ی اتاق پهن بود، یخچال کوچکی کنار دیوار قرار داشت و چند ظرف ساده داخل کابینت جا خوش کرده بودند. تمنا لبخند کم‌رنگی زد. خانه کم‌کم داشت شکل یک خانه‌ی واقعی را به خودش می‌گرفت و دیگر آن حس غربت روزهای اول را نداشت. بعد از خوردن شام ساده‌اش، دفتر طراحی و مدادهایش را روی میز پهن کرد. این بار اما سکوت همیشگی اتاقش شکسته شد و صدای گرم امیر تابش از بلندگوی گوشی دست‌دومش در فضای کوچک خانه پیچید. تمنا ناخودآگاه لبخند زد.
عجیب بود؛ چند روزی بیشتر از آشنایی‌اش با او نمی‌گذشت، اما آهنگ‌هایش آرامشی به او می‌دادند که مدت‌ها دنبالش بود.
چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #15
آن شب، بعد از شام مختصری که برای خودش آماده کرده بود، ظرف‌ها را شست و بی‌معطلی پشت میز کوچک کنار پنجره نشست.
خستگی شیفت باشگاه هنوز توی شانه‌ها و مچ دستش مانده بود، اما اشتیاقش برای طراحی، همیشه از خستگی جلو می‌زد.
چراغ مطالعه را روشن کرد؛ نور زردرنگش روی دفتر طراحی افتاد. تمنا نفس آرامی کشید و دفتر را روبه‌رویش گذاشت.
این دو هفته، تقریباً تمام شب‌هایش همین‌طور گذشته بود؛ تمرین، اشتباه، پاک کردن، دوباره کشیدن و دوباره تلاش کردن.
هر شب، فقط کمی بهتر از شب قبل.
بعد از کلی جست‌وجو، بالاخره صفحه‌ی مربی‌ای را پیدا کرده بود که آموزش طراحی مقدماتی را به‌صورت رایگان برگزار می‌کرد و برای هنرجوها بازخورد می‌فرستاد.
برای تمنا که توان پرداخت هزینه‌ی کلاس‌های طراحی را نداشت، این فرصت چیزی شبیه یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #16
بالای صفحه نوشته شده بود:
« امیر تابش، استوری جدید گذاشت »
چشم‌های تمنا گرد شد و بی‌اختیار روی اعلان زد؛ چند ثانیه بعد، تصویر خندان امیر روی صفحه ظاهر شد.
تمنا ناخودآگاه لبخند زد و گوشی را محکم‌تر در دست گرفت. امیر، مثل همیشه، با لبخند سلام کرد و شروع کرد از روزش گفتن.
از کارهای عقب‌افتاده‌ای که باید انجام می‌داد، از جلسه‌هایی که پشت سر گذاشته بود و از آهنگ جدیدی که این روزها مشغول ساختنش بود.
تمنا با دقت گوش می‌داد؛ انگار پای صحبت یکی از دوستان قدیمی‌اش نشسته باشد. چند لحظه بعد، امیر با همان لبخند همیشگی گفت:
- راستی... تا نیم ساعت دیگه لایو دارم. بیاین که کلی حرف داریم.
تمنا برای چند لحظه خیره به صفحه ماند. لایو! یعنی قرار بود امیر را به‌صورت زنده ببیند؟
قلبش بی‌اختیار به سینه کوبید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #17
صفحه پر از اسم‌هایی شد که یکی‌یکی بالا می‌آمدند و میان آن‌ها کامنت‌های بی‌شماری رد و بدل می‌شد؛ اما چند ثانیه بعد تصویر ظاهر شد.
امیرمقابل دوربین نشسته بود و نور ملایمی روی صورتش افتاده بود. لبخند آرامی روی لب داشت؛ از همان لبخندهایی که انگار بلد بودند بی‌سروصدا دل آدم را آرام کنند؛ سلام کرد و صدایش از گوشی کوچک تمنا در اتاق پیچید. تمنا ناخودآگاه نفسش را حبس کرد, همه‌چیز واقعی‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد.
امیر با آدم‌های آن‌سوی صفحه حرف می‌زد، اما تمنا حس می‌کرد مستقیم به اتاق کوچک خودش آمده است؛ به دیوارهای ساده، فرش کهنه‌ی وسط اتاق و تنهایی‌ای که سال‌ها با او زندگی کرده بود.
کامنت‌ها با سرعت از روی صفحه عبور می‌کردند، اما تمنا حتی یکی از آن‌ها را هم نمی‌خواند.
تمام توجهش روی چهره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #18
میان شلوغی باشگاه و رفت‌وآمد مراجعان، متوجه اعلان جدیدی روی گوشی‌اش شد. با تعجب صفحه را باز کرد.
پیام از طرف مربی آنلاینش بود. قلبش از هیجان لرزید و با عجله وارد چت شد.
- معلومه خیلی بااستعدادی دختر. آفرین بهت.
تمنا ناخودآگاه لبخند زد و نگاهش دوباره روی جمله برگشت تا مطمئن شود اشتباه نخوانده است. سال‌ها بود کسی استعدادش را جدی نگرفته بود.
پیام بعدی را خواند:
- به نظرم قدر این استعداد رو بدون و ادامه بده. اگر پشتکار داشته باشی، می‌تونی خیلی پیشرفت کنی.
تمنا لب‌هایش را روی هم فشرد؛ قلبش گرم شده بود. چند لحظه بعد، مربی یک لینک تلگرام هم فرستاد.
- این دوره‌ی رایگان منه. از جلسه‌ی اول شروع کن و هر تمرینی انجام دادی برام بفرست تا بررسیش کنم.
تمنا چند ثانیه به صفحه خیره ماند؛ نمی‌توانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا