• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تسخیر ابدی | معصومه مولایاری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Masoumeh.molayari
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 20
  • بازدیدها بازدیدها 162
  • کاربران تگ شده هیچ

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
تسخیر ابدی
نام نویسنده:
معصومه مولایاری
ژانر رمان:
فانتزی، ترسناک، عاشقانه
کد رمان: 5861
ناظر: @Ghasedak~


خلاصه:
در جهان خاموش میان درختان پوسیده و شب‌های بی‌ستاره، جایی که مه همچون موجودی زنده بر زمین می‌خزد و صدای شکستن شاخه‌ها به زمزمه‌های مرگ بدل می‌شود، دو دختر پا به مسیری گذاشتند که بازگشتی برایشان نوشته نشده بود.
هوای اطرافشان بوی خون کهنه می‌داد و باد، گاه‌وبی‌گاه، انگار نام‌شان را پچ‌پچ می‌کرد. در دل این تاریکی، چیزی بیش از خطر در کمین بود. جایی میان خاک و استخوان، حقیقت دفن شده و این حقیقت، حالا داشت جان می‌گرفت.
علی فلانی تنها یک شخص نبود!
سایه‌ای بود… بی‌چهره، بی‌صدا، با دستانی خیس از خون و حافظه‌ای دقیق…
تعقیبشان نمی‌کرد فقط برای کشتن، بلکه برای خاموش کردن چیزی که هرگز نباید شنیده، دیده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
975
پسندها
5,922
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه

در دل سکوتی که از جنس سایه‌هاست، روایتی آغاز می‌شود که نه به‌سادگی تعریف می‌شود و نه به‌راحتی فراموش... اینجا مرز میان واقعیت و خیال، باریک‌تر از آن است که بتوان با اطمینان قدم برداشت. واژه‌ها آرام نمی‌آیند؛ می‌لغزند، می‌خزند و گاهی چون زمزمه‌ای در تاریکی، حقیقتی پنهان را لمس می‌کنند.
این روایت، قصه‌ی صرفِ یک زندگی نیست؛ بازتابی‌ست از ذهنی که میان نور و تاریکی، راهی برای بقا جست‌وجو می‌کند. جهانی که در آن، هر تصمیم بهایی دارد و هر سکوت، معنایی عمیق‌تر از هزار فریاد... شخصیت‌ها تنها نقش‌آفرین نیستند؛ آن‌ها حامل رازهایی‌اند که آهسته و بی‌رحم، لایه‌به‌لایه آشکار می‌شوند.
فضا آغشته به تعلیقی‌ست که نفس را در سینه حبس می‌کند؛ جایی که گذشته، هنوز زنده است و آینده، در هاله‌ای از ابهام نفس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #4
آسمان جنگل، زیر چادری از سیاهی نفس می‌کشید؛ چنان تیره که گویی شب، آخرین ستاره‌اش را نیز بلعیده بود. مهتاب با نوری کم‌جان، پشت شاخه‌های درهم‌تنیده‌ی درختان اسیر مانده بود و تنها رشته‌هایی لرزان از روشنایی را روی زمین خشک می‌پاشید. رشته‌هایی که پیش از آن‌که جانی بگیرند، در آغوش سایه‌های انبوه گم می‌شدند. بوی خاک و برگ‌های پوسیده در هوای سرد شب پیچیده بود و نسیمی که از میان تنه‌های کهنسال می‌گذشت، سوزش زخم‌ها را روی پوست دوچندان می‌کرد. سکوت، چنان سنگین بر جنگل سایه انداخته بود که جای خالی صدای جیرجیرک‌ها و پرندگان، بیش از هر فریادی هراس می‌آفرید. محیا و ساینا، پا به پای هم میان بوته‌ها و ریشه‌های بیرون‌زده‌ی درختان می‌دویدند. شاخه‌های خشک، بی‌رحمانه به صورت و دست‌هایشان چنگ می‌کشید و هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #5
در همان لحظه، صدای ضعیف موتوری از دور، سکوت خفه‌ی جنگل را شکافت. هردو بی‌اختیار سر بلند کردند. عجیب بود. از میان آن همه درخت، نه آواز پرنده‌ای به گوش می‌رسید، نه جیرجیرکی، نه حتی خش‌خش جانوری که لابه‌لای بوته‌ها پنهان شده باشد. انگار جنگل، نفسش را در سینه حبس کرده و چشم به سرنوشت آن‌ دو نفر دوخته بود. ساینا با برق امیدی که در نگاهش جان گرفته بود گفت:
ـ فکر کنم به جاده رسیدیم.
محیا، بی‌آنکه نگاه مضطربش را از تاریکی پشت سر بردارد، همچنان می‌دوید. درد کوفتگی تنش با هر قدم در استخوان‌هایش می‌پیچید و صندل‌های لژدار مجلسی، روی خاک نرم و ناهموار مدام زیر پایش می‌لغزیدند. چند بار تا مرز پیچ خوردن مچ پایش پیش رفت و هربار به زحمت تعادلش را حفظ کرد. زخم‌های تازه، نفس‌های بریده و کابوس آن شب، ذهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #6
قلبش چنان بر دیواره‌ی سینه می‌کوبید که گویی می‌خواست راهی برای فرار پیدا کند. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و کلمات میان لرزش لب‌هایش می‌شکستند.
ـ خدای من... خو...دت بهمون رح...م کن...
لحظه‌ای بعد، اسلحه روی شقیقه‌ی ساینا نشست. نور کم‌رنگ مهتاب، برای یک آن، روی ته‌ریش مرتب مرد لغزید و بخشی از چهره‌اش را آشکار کرد. ساینا هنوز دستش را پشت سرش نگه داشته بود و با اصرار به محیا اشاره می‌کرد خودش را نشان ندهد، اما دیگر دیر شده بود. محیا تاب دیدن آن صحنه را نیاورد. وحشت، اختیارش را ربود و بی‌اختیار فریاد کشید:
ـ ولش کنید! از همه‌تون فیلم گرفتم! ساینا... فرار کن!
هم‌زمان گوشی‌اش را بالا آورد و آن را طوری در دست گرفت که انگار تمام آن لحظه‌ها را ضبط کرده است. ساینا فرصت را غنیمت شمرد. با تمام توان،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #7
همان لحظه خودش را به بی‌جانی زد. دلش نمی‌خواست از ساینا جدا شود. دوست داشت اگر قرار است بمیرد، آخرین لحظه‌های زندگی‌اش را هم کنار خواهرش سپری کند. درِ صندوق عقب باز شد. هوای سرد شب ناگهان روی صورتش نشست. بی‌اختیار خواست نفسی عمیق بکشد، اما از ترس اینکه زنده بودنش را بفهمند، نفسش را در سینه حبس کرد. دست‌هایی خشن بازوها و پاهایش را گرفتند. لحظه‌ای بعد، او را با ضرب روی زمین انداختند. زمختی زبر آسفالت زیر گونه و کف دستانش نشست. با آنکه شب همه‌جا را در خود فرو برده بود، هوا خنک بود، اما زمین هنوز شرجی بودن چابهار را در سینه نگه داشته بود. چابهاری که در زمستانش هم هوای خنک شب چیزی از گرمای مانده از صبحش را کم نمی کرد. چند لحظه بعد، ساینا را هم کنار او انداختند. تنش با ضربه‌ای سنگین روی زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #8
آن شخص، بدون کوچک‌ترین نشانه‌ای از تعجب یا شتاب، در اطراف‌شان دور زد. گویی دیدن دو جسد غرق در خون روی آسفالت، چیز عجیبی برایش نبود. محیا مطمئن شد. این مرد باید فرشته‌ی مرگ می بود که به ملاقاتشان آمده است. می‌خواست بی اهمیت از کنارشان بگذرد که ناگهان محیا، با آخرین توان، خودش را به کالبد بی‌جانش رساند. دستش را با لرزشی مرگبار به مچ پای مرد رساند و با صدایی شکسته و نیمه‌جان به سختی لب زد:
ـ ک…م…ک کن…
مرد متعجب ایستاد و گامی به عقب پرید. بعد خم شد. چشمانش نافذ بودند، تیره و عمیق، انگار آینه‌ای از انعکاس نوری جادویی... نگاهش را به چشمان محیا دوخت و آرام پرسید:
ـ تو… داری منو می‌بینی؟
محیا لب‌های خشکیده‌اش را به سختی تکان داد.
ـ تو رو… خدا… نرو… خواهرم…
مرد، در سکوتی عجیب، لبخندی مرموز زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #9
محیا نمی‌دانست چه بگوید. دردی نداشت فقط گلویش شدید می‌سوخت و دوست داشت بلند بلند سرفه کند، اما جانش را نداشت. تصاویری تاریک و ترسناک به ذهنش خطور می‌کردند، اما نمی‌توانست تمام افکارش را یک جا جمع کند. همانند زمان‌هایی که خواب می‌دید و سعی می‌کرد از آن‌ها داستانی بنویسد .چیزی یادش نمی‌آمد. فقط یک شب تاریک و زمین گرم و نور قرمز و سفیدی که چشمش را می‌زد به یاد آورد. همانطور که او را سوار آمبولانس می‌کردند چشمش به آمبولانس بغلی خود افتاد. روی آن یک نفر را داخل یک کاور مشکی‌رنگ زیپ‌دار خوابانده بودند یقینا جنازه بود و همانندش را در فیلم ها دیده بود. به ذهنش کمی فشار آورد. محل را نمی‌شناخت. تلاش کرد که به دورتر فکر کند‌. فکر کرد که شاید تصادف کرده باشد، اما چیزی به ذهنش نمی‌آمد. او را سوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #10
پرستار گوشی به دست آنها را صدا زد:
- جناب سروان لطفا مراعات کنید.
بردیا آرام دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد. در همان حین دو مامور به همراه سرگرد زارعی وارد بخش آی سی یو شدند. پرستار از جایش بلند شد و با دست به سمت محمد نشانه رفت.
- ایشون هستند. مدعی شدند که همسر خانم مهدوی هستند.
سرگرد زارعی با دیدن بردیا در کنار محمد اخمی روی صورت انداخت و با تشر گفت:
- سروان بردیا مگه بهت هشدار ندادم که از این پرونده دور بمون. گفته بودم هرگونه نزدیکی یا درز اطلاعات از این چهارچوب برات گرون تموم میشه.
بردیا با احترام ایستاد و گفت:
- بله قربان اما من به عنوان همراه بیمار اینجا هستم نه به عنوان مامور پرونده...
سرگرد زارعی همانطور با جذبه به سمت محمد چرخید.
- لطفا خودتون رو معرفی کنید. چه نسبتی با خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا