• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناخواسته پناهم شد | پریا پدیدار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariapadidar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 230
  • کاربران تگ شده هیچ

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ناخواسته پناهم شد
نام نویسنده:
پریا پدیدار
ژانر رمان:
عاشقانه، درام
کد رمان: 5838
خلاصه: @miss_marynovel

خلاصه:
بعضی از آدم‌ها، بی‌‌آنکه بدانند، نجات بخش می‌شوند. تمنا سال‌ها یاد گرفته بود دردهایش را پشت لبخندهای آرام و رنگ‌های نقاشی پنهان کند. در دنیای‌کوچکش، آفتاب‌گردان‌ها همیشه رو به نور می‌ایستادند؛ حتی وقتی ریشه‌هایشان در تاریکی بود. یک نقاشی ترک خورده، یک نامه ساده و جمله‌ای که پشت قاب پنهان شده بود، مسیر زندگیش را تغییر داد. (برای کسی که نفهمید...اما نجاتم داد.)
شاید بعضی آدم‌ها قرار نیست قهرمان باشند. اما ناخواسته، پناهِ دل کسی می‌شوند که در سکوت، سال‌ها منتظرِ نوری کوچک بوده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,119
پسندها
23,491
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000039589.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
بعضی آدم‌ها را هیچ‌وقت از نزدیک نمی‌شناسیم.
نه صدایشان را از فاصله‌ای کمتر از چند متر می‌شنویم، نه دستشان را می‌فشاریم و نه حتی مطمئنیم روزی ناممان را به خاطر خواهند سپرد.
با این حال... .
گاهی یک آدمِ دور، بی‌آنکه بداند، بخشی از زندگی ما می‌شود.
گاهی میان شلوغ‌ترین روزها، میان خستگی‌ها، میان شب‌هایی که هیچ‌کس حالمان را نمی‌پرسد، صدایی، لبخندی یا حضوری دوردست، دلیلی می‌شود برای ادامه دادن.
این قصه، داستانِ یک عشق ناگهانی نیست. داستانِ پناهی است که ناخواسته ساخته شد و دختری که سال‌ها بعد فهمید، بعضی نجات‌ها با یک آغوش یا یک معجزه اتفاق نمی‌افتند؛
گاهی یک نفر، بی‌آنکه حتی بداند، دلیل دوام آوردن تو می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #4
تمنا با وحشت از خواب پرید، نفس‌هایش بریده‌بریده بود و قلبش آن‌قدر محکم به سینه‌اش می‌کوبید که انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه بیرون بزند. دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق‌هق‌اش در سالن خالی آرایشگاه نپیچد. باز هم همان خواب...صدای بوق ممتدِ ماشین، نور خیره‌کننده‌ی چراغ‌ها، جیغِ زنی که چیزی را فریاد می‌زد. بعد...ضربه! دردی تیز در سرش!
و آتشی که همه‌چیز را می‌بلعید...!
تمنا با دست‌های لرزان، گردنبند نقره‌ای دور گردنش را لمس کرد. آویز کوچک آفتابگردان، زیر انگشتان سردش آرام گرفته بود. این گردنبند از زمانی که چشم باز کرده و خودش را در پرورشگاه دیده بود، همراهش بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده.
همان‌طور که هیچ‌کس نتوانسته بود درباره‌ی گذشته‌اش چیزی به او بگوید.
از روی کاناپه بلند شد و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #5
خوابیدن دوباره فایده‌ای نداشت. چند ساعت بیشتر تا شروع روز جدید باقی نمانده بود.
از روی کاناپه بلند شد، پتوی نازکش را تا کرد و داخل کمد گذاشت، به سمت روشویی رفت و با آب سرد، صورت خیس از اشکش را شست. چشم‌های قهوه ای تیره‌اش از بی‌خوابی سرخ شده بودند. به تصویر خودش در آینه خیره شد. دختری با موهای نامرتب، چهره‌ای رنگ‌پریده و نگاه خسته‌ای که انگار سال‌ها بیشتر از سن واقعی‌اش زندگی کرده بود.
زیر لب گفت:
- امروز دیگه گریه نمی‌کنی تمنا... .
اما خودش هم می‌دانست که عمل کردن به این قول، همیشه آسان نیست. وقتی از جلوی آینه‌ها رد می‌شد، مکثی کرد. نگاهی به اندامش انداخت، تو اون تیشرت رنگ و رو رفته و گشاد، لاغرتر و کوتاه‌تر از همیشه دیده می‌شد، آهی کشید و لامپ‌ها سالن رو روشن کرد.
کم‌کم آرایشگرها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #6
تنها وسیله‌ی ارتباطی‌اش، یک گوشی ساده‌ی قدیمی بود. گوشی‌ای که صفحه‌ی کوچکش فقط برای تماس و پیامک استفاده می‌شد. هر شب قبل از خواب، لیست مخاطبانش را بالا و پایین می‌کرد. لیستی کوتاه؛ رئیس پرورشگاه، شماره‌ی آرایشگاه، رئیس آرایشگاه، دیگر هیچ.
هیچ‌وقت کسی نبود که برای احوالپرسی با او تماس بگیرد. هیچ‌وقت پیامی با مضمون «مواظب خودت باش» دریافت نکرده بود. گاهی گوشی را کنار می‌گذاشت و با خودش فکر می‌کرد:
- اگه مامان و بابام بودن، شمارشون توی گوشیم ذخیره بود؟
بعد به فکر کردن ادامه نمی‌داد، چون جواب نداشت.
سال‌ها به همین شکل گذشت. میان خستگی، اشک، لبخندهای اجباری و امیدی که با وجود تمام شکست‌ها، هنوز در گوشه‌ای از قلبش زنده مانده بود. تمنا یاد گرفته بود که حتی وقتی دلش می‌خواهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #7
آن روز چیزی جز یک بطری آب نخرید. از گرسنگی دلش ضعف می‌رفت، اما دلش نمی‌آمد آخرین اسکناس‌هایش را خرج غذا کند. روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست و عروسک نیم‌سوخته را از کیفش بیرون آورد.
- چرا هیچ‌کس دنبالم نیومد؟
هق‌هق‌اش در صدای رفت‌وآمد آدم‌ها گم شد.
سال‌ها گذشت.
تمنا یاد گرفته بود با کمترین‌ها زندگی کند. اگر دلش لباسی نو می‌خواست، از کنارش می‌گذشت. اگر چیزی پشت ویترین توجهش را جلب می‌کرد، فقط نگاهش می‌کرد و رد می‌شد. حقوقش را با دقت تقسیم می‌کرد؛ مقداری برای خرج‌های ضروری، مقداری برای پس‌انداز. شب‌ها روی کاناپه‌ی آرایشگاه دراز می‌کشید و قبل از خواب، حساب و کتاب می‌کرد.
- اگه این ماه کمتر خرج کنم... شاید زودتر بتونم یه جا برای خودم بگیرم.
بالاخره بعد از سال‌ها قناعت و صرفه‌جویی، توانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #8
ترک کردن آرایشگاه برای تمنا آسان نبود. سال‌ها همان‌جا کار کرده بود، همان‌جا خوابیده بود، همان‌جا اشک ریخته بود.
صبحِ آخر، وقتی وسایل اندکش را داخل کوله‌ی قدیمی‌اش گذاشت، نگاهش روی کاناپه‌ی گوشه‌ی سالن ثابت ماند. روی همان کاناپه شب‌های زیادی از کابوس بیدار شده بود. همان‌جا از شدت گرسنگی خوابش برده بود. همان‌جا، بعد از ناامیدی از پیدا کردن خانواده‌اش، بی‌صدا گریه کرده بود.
خانم رضایی او را در آغوش گرفت و آرام گفت:
- مواظب خودت باش، دخترم.
تمنا لبخند زد؛ لبخندی که تهِ آن غمی پنهان بود.
- ممنونم... اگه شما نبودین، نمی‌دونم چی به سرم می‌اومد.
خانم رضایی لبخندی زد، از آغوشش جدا شد و به گوشه‌ی سالن اشاره کرد.
- تمنا جان، اون میز و صندلی چوبی رو برات کنار گذاشتم. کهنه‌ست، ولی از روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #9
حقوق اولین ماه را که گرفت، پول‌ها را روی زمین پهن کرد. چندبار با دقت شمرد، بعد دفترچه‌ی کوچکش را باز کرد. روی یکی از صفحه‌ها نوشته بود:
«یخچال،گاز،گوشی.»
چند دقیقه طولانی به کلمه‌ی «گوشی» خیره شد. با خودش زمزمه کرد:
- اول خونه... .
کم‌کم وسایل ضروری را خرید. اولین خریدش، یک گاز کوچک دست‌دوم بود. وقتی فروشنده آن را داخل خانه گذاشت، تمنا چند دقیقه به آن نگاه کرد. انگار گنج پیدا کرده بود.
همان شب، نیمروی ساده‌ای درست کرد. بشقاب را روی زمین گذاشت و لبخند زد. غذا طعم متفاوتی داشت.
طعم خانه! ماه بعد، یک یخچال کوچک خرید. آن روز چند بار بی‌دلیل در یخچال را باز و بسته کرد.
برای اولین بار، شیر و تخم‌مرغ داخل یخچالش گذاشت. چیز ساده‌ای بود، اما دل تمنا را گرم می‌کرد.
بعد نوبت به فرش کوچکی رسید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pariapadidar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #10
تمنا در تاریکیِ خواب فرو رفته بود، اما این خواب شبیه هیچ‌کدام از کابوس‌های همیشگی‌اش نبود. این‌بار، همه‌چیز نرم‌تر بود؛ محو، مثل تصویری که پشت شیشه‌ی بخارگرفته دیده شود. بوی گچ در هوا پخش بود؛ بوی کتاب‌های کهنه‌ای که انگار سال‌ها ورق خورده بودند و هنوز ردِ زمان رویشان مانده بود. بعد، فضا آرام تغییر کرد. بوی نانِ تازه، در هوا پیچید؛ گرمایی که بدون آن‌که دیده شود، حس می‌شد.کمی دورتر، عطر گلابی ملایم در فضا می‌چرخید؛ همراه با پارچه‌ای گلدار که در باد آرام تکان می‌خورد، بی‌آن‌که صاحبش دیده شود، تصویرها کامل نبودند.
فقط دست‌هایی دیده می‌شدند؛ دست‌هایی خاکی، گرم و آشنا، که بوی زمین و آفتاب می‌دادند؛ اما هیچ صورت و هیچ نامی پشتشان نبود، فقط حسِ حضور. تمنا خواست جلوتر برود، چیزی را بفهمد، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا