• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان وارث سیاهی | ع.بیدار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ع.بیدار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 126
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

ع.بیدار

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/6/26
ارسالی‌ها
127
پسندها
21
امتیازها
218
مدال‌ها
1
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
وارث سیاهی
نام نویسنده:
ع.بیدار
ژانر رمان:
فانتزی، درام، عاشقانه
کد رمان: 5837
ناظر: @Sydney


خلاصه: دختری در میان زندگی عادی و ساده‌ش متوجه اتفاقات عجیبی می‌شود؛ علاقه‌ی بیش از حد گربه‌ها و کلاغ‌ها به او، صداها و نجواهایی که می‌شنود و کابوس‌های شبانه‌اش. او متوجه می‌شود که چیزی در گذشته‌اش او را به دنیای دیگری متصل کرده‌ است. او به دنبال گذشته‌اش می‌رود تا راز این اتفاقات را کشف کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,928
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

ع.بیدار

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/6/26
ارسالی‌ها
127
پسندها
21
امتیازها
218
مدال‌ها
1
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
ماریا به اسکناس دو پوندی در دستش نگاه کرد. مردد آن را به فروشنده داد و بطری شیر را برداشت. از فروشگاه مواد غذایی بیرون رفت و ناامیدانه نفسش را بیرون داد. همیشه آخرین روزهای ماه برایش سخت می‌گذشت. مجبور بود یکی دو روز آخر ماه را بدون هیچ خرید یا خرج اضافه‌ای بگذراند، مبادا ته مانده‌ی پول‌هایش تمام شوند؛ از طرفی نمی‌توانست نسبت به آن گربه‌هایی که این روزها همدم او بودند بی‌تفاوت باشد.
از وقتی که به یاد داشت هر جا می‌رفت گربه‌های کوچک و بزرگ در خیابان‌ها به سمتش می‌آمدند و او را تا خانه همراهی می‌کردند. حتی به یاد داشت که وقتی شش ساله بود در مسیر برگشت از مدرسه وقتی که مرد مزاحمی او را در یک کوچه گیر انداخته بود و می‌خواست کیفش را بدزدد، گربه‌ها به جان او افتاده بودند و ماریا توانسته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ع.بیدار

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/6/26
ارسالی‌ها
127
پسندها
21
امتیازها
218
مدال‌ها
1
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
مادربزرگ مثل همیشه مشغول خواندن روزنامه بود و صدای تلویزیون در خانه شنیده می‌شد. گوینده اخبار از وضعیت هوای فردا می‌گفت:
- پیش‌بینی می‌شه که فردا هوایی آفتابی در سرتاسر لندن داشته باشیم.
فردا یکشنبه بود و ماریا می‌توانست کمی استراحت کند. حالا که هوا آفتابی بود می‌توانست از شهر خارج شود و با یک تاکسی به سمت رودخانه بیرون شهر برود. کنار رودخانه بنشیند و از هوای تازه و سکوت طبیعت لذت ببرد. می‌توانست کمی نقاشی بکشد.
بزرگترین ناراحتی ماریا در کل زندگی‌اش این بود که هیچ دوست صمیمی نداشت. در کودکی به خاطر سختگیری‌های مادربزرگش نتوانسته بود هیچ دوستی پیدا کند. با هر جمعی که دوست می‌شد بعد از این که مادربزرگ اجازه نمی‌داد به مهمانی‌ها و گردش‌های شبانه با آن‌ها برود با او قطع ارتباط می‌کردند. یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ع.بیدار

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/6/26
ارسالی‌ها
127
پسندها
21
امتیازها
218
مدال‌ها
1
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
در مواقعی خاص هم تصور می‌کرد فرشته‌ای نورانی از آسمان به پایین آمده است و به او می‌گوید که خانواده‌اش قبل از مرگ برای او میراث بزرگی به جا گذاشته‌اند و حالا که او به هفده سالگی پاگذاشته می‌تواند از آن‌ها استفاده کند.آهی کشید و دوباره به همان مسائل تکراری فکر کرد، خانواده‌اش! آن‌ها رفته بودند و او را پیش این پیرزن خرفت تنها گذاشتند. زمانی که او فقط سه سال داشت با مادر و پدرش در یکی از خیابان‌های لندن زندگی می‌کرد. در یک روز عادی همسایه‌شان وقتی با صدای گریه‌های ماریا بیدار شد و متوجه آرام نشدنش شد، به در خانه‌شان آمد و هرچه در زد کسی در را باز نکرد. با ماموران پلیس تماس گرفت و به محض این‌که همگی وارد خانه شدند از چیزی که دیدند شوکه شدند. مادر و پدر ماریا در تخت خوابشان بودند و گویا شب قبل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ع.بیدار

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/6/26
ارسالی‌ها
127
پسندها
21
امتیازها
218
مدال‌ها
1
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
از تاکسی پیاده شد و به سمت حاشیه رودخانه حرکت کرد. بوی آب رودخانه و جنگل مشامش را پر کرده بود. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. روی سبزه‌ها نشست و به آب خیره شد. به درخشش نور خورشید روی امواج آرام رودخانه، خیره شد. اشک در چشمانش جمع شد. چند بار پلک زد و بعد زیر سایه‌ی درخت راش کنار رودخانه دراز کشید. تا به حال دقت نکرده بود ولی متوجه شد آن درخت، تنها درخت راش آن اطراف است. بسیار بلند و باشکوه بود. از زمانی که به یاد داشت آن درخت را آنجا دیده بود. چشمانش را بست و سعی کرد از خنکی نسیم لذت ببرد.
کم‌کم پلک‌هایش گرم شد. ناگهان صدایی در گوشش پیچید. صدای غارغار کلاغ‌ها بود. چشمانش را باز کرد. فورا سر جایش نشست و به آسمان نگاه کرد. دیگر خبری از آبی آسمان نبود. هوا به سرخی می‌گرایید و باد تندی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا