• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اطلس ابرها | مبینا یحیی‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mobina.Yahyazade
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها بازدیدها 182
  • کاربران تگ شده هیچ

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
اطلس ابرها
نام نویسنده:
مبینا یحیی‌زاده
ژانر رمان:
درام، عاشقانه
کد رمان: 5790
ناظر: @TomSasha
خلاصه:
در سایه‌ی سنگین خاطرات، دختری که کابوس گذشته‌اش را از میان برداشت اما حقیقتش نادیده ماند؛ و حالا به شهر رازهای مدفون بازمی‌گردد، در خانه‌ای که روزگاری پناه امنش بود و حالا آیینه‌ی زخمی گذشته‌اش و در میان غبار خاطرات تلخ و تردیدهای سرد، در آیینه‌ی نگاه او، امیدی لرزان جوانه می‌زند.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mobina.Yahyazade

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,117
پسندها
30,923
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • #2
IMG_9490.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
***
- کد ۹۹ اورژانس، کد ۹۹ اورژانس.

صدای خش‌دار اعلامیه، سکوت سنگین شیفت شب را می‌شکافت و در رگ‌هایم می‌دوید. خستگی، چون پتک سنگینی بر شانه‌هایم افتاده بود؛ آنقدر که توان سرعت بخشیدن به قدم‌هایم را نداشتم. این سومین کد ۹۹ امروز بود. دو احیای ناموفق قبلی، تکه‌های روحم را با خود برده و در تاریکی سرد بیمارستان دفن کرده بود. هنوز هم، بعد از سال‌ها، هر مرگ، هر تلاش نافرجام برای بازگرداندن زندگی، بخشی از وجودم را می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد.
- کرامت! زود باش!
فریاد دکتر صادقی، که با عجله از کنارم می‌گذشت، جرقه‌ای بود برای حرکت. انگار نیرویی تازه در پاهایم دمیده شد. شاید این‌بار… شاید این‌بار معجزه اتفاق می‌افتاد.
با قدم‌های تند، دکتر صادقی را در راهروی بیمارستان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
نفس عمیق و سنگینی که دکتر صادقی از سینه بیرون فرستاد، همراه با بستن دو پلک خسته، انگار مُهر تایید نهایی بر پایان این کابوس سه باره بود. در آن لحظه، دیگر نه به سرنگ‌های خالی اپی‌نفرین که بر ترالی کوچک کنار تخت پراکنده بودند فکر می‌کردم و نه به هزینه‌ی احتمالی این اسراف دارویی. تنها تصویر آن پسرک کوچک که قلبش را دوباره به زندگی باز کرده بود، ذهن خسته‌ام را تسکین می‌داد. آن جانِ تازه یافته، ارزش هر داروی گران‌قیمتی را داشت.
پس از اطمینان نسبی از پایدار شدن وضعیت حیاتی کودک که هر ضربان منظم مانیتور، نوید بخشِ فتح کوچکی در برابر غول مرگ بود. کم‌کم گرد و غبار اضطرار از چهره‌ی اتاقِ CPR فرو نشست. با گام‌هایی که هنوز سنگینی دو دقیقه‌ی ماساژ قلبی را به دوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
۷ صبح روز بعد، نوری ضعیف و بی‌رمق از پنجره‌ی کدر بیمارستان به درون می‌خزید، گویی آن هم مانند من، از جانش سیر شده بود. نفس کشیدن، خود عملی طاقت‌فرسا بود. هر تارهای صوتی‌ام، هر رگ درونم، فریاد خستگی را سر می‌داد. کیسه‌ی وسایلم را با دستانی که از شدت ضعف می‌لرزیدند، برداشتم. انگار وزنی چند صد کیلویی را بر دوش می‌کشیدم. هر قدم، تلاشی بود برای غلبه بر گرانشی که مرا به زمین می‌چسباند؛ گرانشی که فقط فیزیکی نبود، بلکه از جنس خستگی روحی و فرسودگی عمیق بود. بدنم، جامه‌ای فرسوده بود که دیگر توان تحمل هیچ بار اضافه‌ای را نداشت. نیازمند استراحتی مطلق، نه فقط از جنس خواب، بلکه از جنس فراموشی لحظه‌ای این همه فشار.
ناگهان، صدای آشنا و پر از شیطنتی زینب، سکوت سنگین راهرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
رفتن! این کلمه، وزنی باورنکردنی داشت. وزنی که گویی تمام کهکشان‌ها را در خود جای داده بود. رفتن از اینجا، از این بیمارستان، از این شهر… رفتن از جمعی که شاید تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید؛ اما حضورشان هرچند کمرنگ، ریسمانی بود که مرا به این نقطه گره می‌زد. حس غریبه بودن، مثل خاری در گلویم گیر کرده بود. غریبه‌ای در جایی که تک تک آدم‌هایش را از حفظ بودم و حالا باید دوباره به میانشان برمی‌گشتم. غریبه‌ای برای آدم‌هایی که روزگاری هر روز می‌دیدمشان، اما حالا انگار خیلی از آن‌ها دور شده بودم.
دستم ناخودآگاه به سمت موهایم رفت. موهایی که سیاه لخت بودند و تا روی شانه‌هایم می‌ریختند. انگار که می‌خواستم از طریق آن‌ها، هویت گمشده‌ام را پیدا کنم.
- من آدم این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
- سلام رستا، خوبی؟
با صدایی که سعی داشتم از سردی‌اش بکاهم، جواب دادم:
- سلام، خوبم!
اما حقیقت این بود که دیگر «خوب» بودن، واژه‌ای غریبه و دور از دسترس بود. سردی وجودم، نه از غرور، که از دردی عمیق و اجباری نشأت می‌گرفت. دردی که دیگران برایم تراشیده بودند و من ناخواسته به تن کرده بودم.
صدای رویا، کمی مضطرب و نگران، ادامه داد:
- کی برمی‌گردی رستا؟ عزیز حالش خوب نیست!
عزیز! نامی که مثل پتک بر فرق احساساتم کوبیده شد. کسی که بعد از سال‌ها دوری، دوباره کلید ورود به آن خانواده‌ی از هم گسیخته را در دست داشت. کسی که حالا، دوباره مرا فرا می‌خواند. کاش رویا از دیگران هم می‌گفت. دلتنگی‌ام برای تک‌تکشان، مثل موجی خروشان، درونم غوغا می‌کرد. برای مادری که سال‌ها طنین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
گاهی زیر لب، کلماتی نامفهوم را زمزمه می‌کردم.
نگاهم به عکسی افتاد که روی میز چوبی گرد کنار مبل بود. عکس او. دریای چشمانش، مرا به غرق شدن دعوت می‌کرد. گذشته، مثل فیلمی از جلوی چشمانم رد شد. روزهایی که دورش می‌چرخیدم و با صدایی بلند می‌خواندم: «اومدم تو حرم چشمای نازت، نذرمو ادا کنم». چه زود گذشتند آن روزهای روشن و پر از امید. چقدر دور شده بودم از آن روزها، انگار در جهانی دیگر سیر می‌کردم. غافل از اینکه بدبختی، مثل بختکی سیاه، قرار بود بر سرم آوار شود.
بغضی که در گلویم چنگ انداخته بود، تبدیل به دردی خفه‌کننده شده بود. اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمانم سرازیر شد و در سیاهی شبنم‌گونه‌ی چشمانم گم شد.
با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید، زمزمه کردم:
- اون روز… وقتی بین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
***
روزها… عجیب بود، انگار تندتر از حد طبیعی‌شان دویده باشند.
همین چند روز پیش بود که هنوز درگیر کارها و تصمیم‌ها بودم، اما حالا؟ حالا وسط صندلی سفت یک اتوبوس، بین بوی صندلی‌های کهنه و هوای نیم‌گرم داخل کابین، در مسیر تهران به کاشان گیر افتاده بودم.
نمی‌دانم چه شد که کارها این‌قدر سریع پیش رفت. شاید هم فقط زمان، بی‌رحمانه خودش را از من عبور داده بود.
اما هیچ‌کدام از این‌ها به اندازه همین «دم رفتن» لرز به جانم نمی‌انداخت.
حالا که اتوبوس روی جاده می‌لغزید و کوه‌ها از کنارم می‌گذشتند، این سؤال مثل سوهان به ذهنم می‌خورد:
کجا می‌رفتم؟
به امید چه کسی؟
اصلاً کسی منتظرم بود؟
چشمی به راهم بود؟ یا فقط من بودم و یک مشت خیال بیهوده؟
در خودم جمع شدم. آن حس زخم‌خورده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
و عزیز…
عزیز با آن اخم‌های همیشه ‌درهمش.
حتی یادآوری‌اش هم لبخند نصفه‌ای روی لبم نشاند.
می‌گفت:
«سن خر میرزممدو دارن هنوز تو هم می‌لولن اینا. محرمی نامحرمی حالیشون نیس. جزجیگر زده‌ها! یادشون ندادین چی به چیه! همش خون منو بکنین تو شیشه!»
آخرش هم با صدایی آهسته‌تر، انگار که ته ته دلش هنوز نگرانمان باشد، اضافه می‌کرد:
«حق‌شون ترکه‌اناریه تا سیاه شن، عبرت بگیرن.»
ما اما…
نه می‌شنیدیم، نه می‌خواستیم بشنویم.
دنیا همانجا بود؛ زیر بید مجنون، با باد گرم تابستان و سایه‌های لرزان برگ‌ها روی صورتمان.
بزرگ‌ترینمان او بود ۱۴ ساله. بعد رهی و فرزاد ۱۳ ساله.
بعد من و فرانک ۱۱ ساله.
و رویا… نخودی جمعمان، ۹ ساله، با آن چشم‌های همیشه درشت و پرتعجبش.
سال را با ذوق تابستان سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mobina.Yahyazade

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا