- تاریخ ثبتنام
- 18/7/26
- ارسالیها
- 11
- پسندها
- 28
- امتیازها
- 33
- نویسنده موضوع
- #11
بعد گذاشتن گل تزئینی صورتی رنگ رویشان شیشه را کنار گذاشتم که بهزاد کنارم نشست.
- وای چقدر خسته شدم.
نگاهش کردم و گفتم:
- خسته نباشی.
سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:
- آبجی پاهام دیگه نا نداره جون تو اون زنبورها هم که ماشالا چشم نزنم خیلی عسل درست کرده بودن.
لبخندی زدم و همینطور که دست بر موهای مشکی رنگش میبردم گفتم:
- چند روزه بابا داره این کار رو انجام میده آخ نگفت بچهجون!
بهزاد چشمهایش را تنگ کرد و گفت:
- آبجی تو هم شدی مثل اون دو تا مغز فندقی هی بهم تیکه میندازی قبلاً خیلی نازم رو میکشیدی ها حواسم هست.
بوسی به روی پیشانیاش نشاندم و گفتم:
- بفرما.
بهزاد چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:
- آخ فکر میکنم خستگیم برطرف شد.
خندیدم که همانلحظه هدا به سمتمان آمد، با چهره...
- وای چقدر خسته شدم.
نگاهش کردم و گفتم:
- خسته نباشی.
سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:
- آبجی پاهام دیگه نا نداره جون تو اون زنبورها هم که ماشالا چشم نزنم خیلی عسل درست کرده بودن.
لبخندی زدم و همینطور که دست بر موهای مشکی رنگش میبردم گفتم:
- چند روزه بابا داره این کار رو انجام میده آخ نگفت بچهجون!
بهزاد چشمهایش را تنگ کرد و گفت:
- آبجی تو هم شدی مثل اون دو تا مغز فندقی هی بهم تیکه میندازی قبلاً خیلی نازم رو میکشیدی ها حواسم هست.
بوسی به روی پیشانیاش نشاندم و گفتم:
- بفرما.
بهزاد چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:
- آخ فکر میکنم خستگیم برطرف شد.
خندیدم که همانلحظه هدا به سمتمان آمد، با چهره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر