• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آن سوی درختان | محدثه.گ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohi_music09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 144
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #11
بعد گذاشتن گل تزئینی صورتی‌ رنگ روی‌شان شیشه را کنار گذاشتم که بهزاد کنارم نشست.
- وای چقدر خسته شدم.
نگاهش کردم و گفتم:
- خسته نباشی.
سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:
- آبجی پاهام دیگه نا نداره جون تو اون زنبورها هم که ماشالا چشم نزنم خیلی عسل درست کرده بودن.
لبخندی زدم و همین‌طور که دست بر موهای مشکی رنگ‌ش می‌بردم گفتم:
- چند روزه بابا داره این کار رو انجام میده آخ نگفت بچه‌جون!
بهزاد چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت:
- آبجی تو هم شدی مثل اون دو تا مغز فندقی هی بهم تیکه می‌ندازی قبلاً خیلی نازم رو می‌کشیدی ها حواسم هست.
بوسی به روی پیشانی‌‌اش‌ نشاندم و گفتم:
- بفرما.
بهزاد چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید:
- آخ فکر می‌کنم خستگیم برطرف شد.
خندیدم که همان‌لحظه هدا به سمت‌مان آمد، با چهره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #12
یک میز بزرگ چوبی با یک کیک زیبا که رویش با شکلات تزئین شده بود و دورش روبان قرمز پیچیده شده بود، به تعداد سنم شمع رویش چیده شده بود. معلوم بود هنر دست حلما و مادر است، بقیه میز با گل‌برگ‌های قرمز و بنفش تزئین شده بود و شمع‌های لیوانی سراسر میز خیلی در چشم زیبا می‌زدند. لبخندی زدم و با ذوق به مادر و پدر نگاه کردم که باعث شد پدر لبخندی بزند و بگوید:
- تولدت مبارک دخترم.
به سمت‌شان رفتم و درآغوشم گرفتم‌شان با ذوقی که در صدایم موج می‌زد گفتم:
- خیلی دوست‌تون دارم‌.
همان‌لحظه صدای بهزاد از پشت سرمان آمد که داد می‌زد:
- عه ما جا موندیم دخترا.
خندیدم که مادر با همان نگاه جذاب همیشگی‌اش گفت:
- بیاین ببینم.
همه همدیگر را بغل کردیم، هومن گفت:
- آبجی بیا شمع‌ها رو فوت کن که کیک رو بخوریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا