در حال تایپ رمان تسخیر ابدی | معصومه مولایاری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Masoumeh.molayari
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 20
  • بازدیدها بازدیدها 292
  • کاربران تگ شده هیچ

Masoumeh.molayari

نویسنده افتخاری
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
21
پسندها
44
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #21
کلافه چشم چرخاند. کمی گرسنه بود و با دیدن سوپرمارکت داخل حیاط بیمارستان به سمتش رفت. دست داخل کیف یک طرفه‌‌ای که محمد از خانه برایش آورده بود انداخت و کارت عابر خود را برداشت. یک آب معدنی و یک بسته بیسکویت ساقه طلایی خرید.
باید جان می‌گرفت تا بتواند به واقعیت نزدیک شود. شاید اگر خروج از جسمش راست بود می‌توانست ساینا را ببیند. دلش لک زده بود برای به آغوش کشیدن و شیطنت‌های وقت و بی‌وقتش... با بی میلی کمی آب نوشید. تکه‌ای از بیسکویت ساقه‌طلایی در گلویش گیر کرد و با سرفه آن را بیرون تف کرد. دوباره شکست؛ از تنهایی، از بی‌پناهی و از ناتوانی در تصمیم گرفتن. ای کاش کسی بود تا آرامش کند. ای کاش دستی او را از کابوسی که چند روز بود به جانش افتاده بود بیرون می‌کشید؛ چشمانش را باز می‌کرد تا ببیند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا