• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انتقام در پس پرده‌ی عشق (جلد دوم سایه انتقام) | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 199
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
انتقام در پس پرده‌ی عشق (جلد دوم سایه انتقام)
نام نویسنده:
کیانا
ژانر رمان:
عاشقانه، طنز
کد رمان: 5855
ناظر: @~•°REZ-FA°•~

خلاصه:
ویوین دختری که وارد دانشگاه می‌شه، در این بین با یاسا سمیعی روبه‌رو می‌شه. مردی که فقط با یک هدف انتقام به ویوین نزدیک می‌شه...
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,125
پسندها
23,521
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000044576.webp«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تو را نمی‌دانم... اما برای من، این اولین دیدار بین ما‌ نیست. انگار هرشب حسی پنهان مرا تا آغوش خیال تو، در کوچه باغ آمال و آرزو‌ها، بی‌شک همراه است. بی‌شک، عشق هر شب مهمان غریب قلب من است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
《۱۹ سال بعد》
《ویوین》

سلام من ویوین هستم، ۱۹‌سالمه رشته‌م روانشناسی هستش. البته این رشته رو با سلیقه‌ی مامانم انتخاب کردم، منم پسندیمش صدای بابا رو شنیدم که داشت. در‌مورد من به مامان می گفت:
- عزیزم این‌قدر خودت رو اذیت نکن، قرار نیست جای دوری بره! که می‌خواد بره دانشگاه درس بخونه‌؛ مگه همین رو نمی‌خواستی؟
- آره، ولی ویوین اون‌جا توی شهر غریب تنهاست.
- نگران نباش، به یکی از دوست‌هام گفتم! براش یه خونه پیدا کنه.
- واقعاً؟
- آره.
نفس‌ آسوده‌‌ای کشید، ای بابا این مامان منم پیاز داغش رو زیاد کرده. سفر قند‌هار که نمی‌خوام برم، یه دانشگاه رفتن این‌همه آب‌غوره گرفتن داره؟ برای دل‌جویی کنارش نشستم. گونه‌ش رو بوسیدم، گفتم:
- مامان جونم این‌قدر خودت رو اذیت نکن، اول و آخرش کنار خودتونم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
- وای چه خونه‌ی بزرگ و قشنگیه؟
حرفش رو تایید کردم، یکی از اتاق‌ها رو انتخاب کرد. منم اتاق ته راهرو رو برداشتم. لباس‌هام رو توی کمد گذاشتم، لوازم آرایشیم رو روی میز آرایشی گذاشتم. به یه حموم نیاز داشتم، حوله‌م رو برداشتم! به حموم رفتم، خودم رو گربه‌شور کردم. بیرون اومدم، تاپ و شلوارکی تن زدم، از اتاق بیرون رفتم. باید لوازمی که برای آشپزخونه نیاز داشتم، رو می‌خریدم، لیست رو نوشتم تا برم از سوپری بخرم. ویدا گفت:
- دانشگاه‌همون از فردا شروع می‌شه، وای خیلی استرس دارم.
انگشت‌های دستم رو مدام مالش می‌دادم، با لب‌های آویزونی جواب دادم:
- یه جوری می‌گی استرس دارم، انگار می‌خوای بری سرقرار.
با این حرفم جیغی زد حالت تدافعی گرفت و گفت:
- ویوین واقعاً که.
- خب مگه دروغ می‌گم؟ استرس نداشته باش.
صورتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
ویدا با این حرفم بغضش ترکید. گفت:
- می‌دونستی ساواش قراره ازدواج کنه؟
با این حرفش شوکه شدم، ساواش قرار بود ازدواج کنه؟ پس چرا من خبر نداشتم؟
- کی گفته؟
کمی من من کرد، با بغض گفت:
- خو... خودش گفت.
تازه دوهزاریم افتاد، که بله این‌دو باهم در ارتباط بودن. با ناراحتی ساختگی گفتم:
- خیلی نامردی چرا نگفتی؟ با ساواش در ارتباطی؟
- ببخشید، این خواسته‌ی ساواش بود.
از دست ساواش با حرص گوشی‌م رو برداشتم. ویدا با نگرانی گفت:
- چی‌کار می‌کنی؟
نگاه پر از حرصی حواله‌ش کردم. گفتم:
- دارم زنگ می‌زنم به ساواش قراره ازدواج کنه، ولی من خبر ندارم! اصلاً صبر کن شاید اینم واسه حرص دادن تو گفته باشه؟
بعد دو بوق جواب داد، رو اسپیکر گذاشتم.
- سلام، کرم شب‌تاب چطوری؟
- سلام، راسته قراره ازدواج کنی؟ آره؟ حالا من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
- اوه ببینید بچه کی این‌جا نشسته؟ درس خون‌های کلاس‌مون؟
ویدا اخم بدی کرد، گفت: تو رو سننه؟ درس خوندن ما به شما فشار میاره؟
دختره با خشم به ویدا نگاه کرد. گفت:
- بفهم چی داری زر زر می‌کنی؟
- زر نزن بابا! مگه تو کی هستی؟
بحث داشت بالا می‌گرفت، وسط‌شون ایستادم گفتم:
- ویدا بسه نمی‌خواد باهاشون بحث کنی! آخه ارزش ندارن وقت‌مون رو هدر بدیم، بهتره بریم.
از دانشگاه بیرون زدیم، برای خونه کمی خرید کردیم. در خونه رو باز کردم، تلفنم زنگ خورد. با لبخند جواب دادم. مامان بود،
- سلام، مامان خوشگلم خوبی؟ بابا خوبه؟
- سلام، عزیزم ما خوبیم، تو خوبی؟
- منم خوبم.
- من و بابات قراره یه مدت بیایم پیشت.
- قربونت برم، نیاز نیست این همه راه رو بیاید! خسته می‌شید.
- باید بیام خیالم راحت بشه، هیچی کم و کسر نداری؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
وقتی ظرف‌ها رو در کابینت گذاشتم، به مامان گفتم:
- آخه قربونت برم، خودت که می‌دونی امتحانات شروع شده‌! درضمن خودم با ویدا صحبت می‌کنم.
- خیلی خب باشه، من می‌رم اتاق استراحت کنم.
سرم تکون دادم، خودمم ناراحت بودم. از این‌که نمی‌تونم به نامزدی ویدا برم. آهی کشیدم. دلم می‌خواست برم خره خره استاد سمیعی رو بجوم. لعنتی آخه چرا باید دقیقاً روز نامزدی ویدا امتحان ریاضی رو بذاره. اگه‌م شرکت نکنم. این ترم حذف می‌شدم، ویدا باهام تماس گرفت. جواب دادم: سلام، عروس خانوم؟
ویدا:سلام، خیلی نامردی آخه چرا نمیای نامزدیم؟
- ویدا خودت خوب می‌دونی، امتحانات شروع شدن، این استاد سمیعی امتحان ریاضی رو گذاشته روز تاریخ نامزدیه‌ تو!
- ایش! از اولم از این استاده خوشم نمی‌اومد.
- ببخش دیگه عزیزم، مطمئن باش روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
با کلید در خونه‌ رو باز کردم، مامان و بابا به تهران برگشته بودن. ناراحت از این‌که الان تو جشن نامزدی ویدا نیستم‌‌. آهی کشیدم!
لباس‌هام رو عوض کردم. تنهایی حوصله‌م سر رفته بود، نمی‌دونستم چی‌کار کنم. قفل گوشی‌م رو باز کردم، توی اینستا چرخی زدم. بی‌حوصله بیرون اومدم، تصمیم گرفتم گشتی بیرون از خونه بزنم. آماده شدم، از خونه بیرون زدم. که در خونه‌ی استاد سمیعی باز شد. با دیدنش آروم سلام کردم.
- سلام، اگه جایی می‌خوای بری می‌رسونمت؟
معذب گفتم: نه ممنون خودم تاکسی می‌گیرم.
- تعارف نکن!
وای چقدر تعارف می‌کنه! خب دوست ندارم بیام دیگه، ولی به ناچاری قبول کردم.
- حوصله‌م سر رفته بود! خواستم کمی تو خیابون قدم بزنم.
- اتفاقاً منم حوصله‌م سر رفته بود! می‌تونم به یه رستوران دعوتت کنم؟
- البته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
87
پسندها
191
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
- شوخی می‌کنی؟ دیگه بگو که داری شوخی می‌کنی؟
- شوخیم کجا بود؟ دارم راستش رو بهت می‌گم.
- من اصلاً از اولم ازین پسره خوشم نیومده بود.
- وا بیچاره مگه چی‌کارت کرده؟
- بهش حس خوبی ندارم، ازت خواهش می‌کنم ازش دور شو!
- ویدا خواهش می‌کنم بس کن!
- حالا ببین کی گفتم، موقعی می‌فهمی که دیگه دیر شده.
پوفی کشیدم، دستی به موهام کشیدم، گفتم:
- کاری نداری؟
- داری از سرت بازم می‌کنی؟
- ویدا خواهش می‌کنم، ادامه نده.
صدای ناراحتش رو شنیدم که گفت:
- باشه، خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم، روی تخت دراز کشیدم. چشم‌هام رو بستم، تصویر استاد سمیعی تو ذهنم نقش بست، سرم رو به طرفین تکون دادم. چرا باید بهش فکر کنم؟ هر جوری که شد به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم، ساعت نزدیک‌های نه‌و‌نیم شب بود، اوه چقدر خوابیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا