شاعر‌پارسی اشعار علی صفری

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط
چشم‌ها به اتفاق تازه عادت می کنند
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط
با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط
حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط
نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط
بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط
چشم های خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
دیدنش حال مرا یک‌ جور دیگر می کند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر می‌کند!
در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این
جنگ بین ما دو تا را نابرابر می‌کند
حالت پیچیدهٔ مویش شبیهِ سرنوشت
عشق را بر روی پیشانی مُقدر می‌کند
آنقدر دلبسته ام بر دکمهٔ پیراهنش
فکر آغوشش لباسم را معطّر می‌کند
رنگ مویش را تمام شهر می دانند، حیف
پیش چشم عاشق من روسری سر می‌کند
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مؤمنین را هم شناگر می‌کن
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما
هر کسی را دوست دارم زود شوهر می‌کند!
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
صبر کن دسته گل تازه به آب افتاده!
زندگی پشت سرت از تب و تاب افتاده
عاشقی با تو فقط دردسری زیبا بود
بی تو از صورت این عشق نقاب افتاده
تا تو بودی نفسم وام از این عشق گرفت
بعد تو کار به میدان حساب افتاده
قسمتم نیستی ای سینیِ میناکاری!
که منم کاسهٔ از رنگ و لعاب افتاده
در پی‌ات می‌دَوم و کودکی‌ام کفش به دست
و تو آن دسته گلِ تازه به آب افتاده
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
خسته‌ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود دوستش از نامزدش دل بُرده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پروندهٔ جرم پسرش برخورده
خسته‌ام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق
که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده، فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربارِ عروس
پسرش پیشِ زنش، بر سرِ او داده زده!
خسته‌ام مثل زنی حامله که ماهِ نهم
دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است
مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است...
خسته مثل پدری گوشهٔ آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که
عید باشد، نوه‌اش سمت اتاقش نرود!
خسته‌ام! کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
سیب من چرخیدی و با اتفاق دیگری
عاقبت افتادی اما توی باغِ دیگری...
قسمتِ تو رفتن از باغ است اما سهم من
قصه‌ای که می رسد دست کلاغِ دیگری
بعد تو با هرکسی طرح رفاقت ریختم
تا فراموشم شود با داغ، داغِ دیگری
عشق، کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد
تا بیندازد مرا در باتلاقِ دیگری...
آنچه بعد از رفتن تو سر به زیرم کرده‌ است
مانده‌ام عشق است یا ترس از فراقِ دیگری
طبق قانون وفاداری به پایت سوختم
طبق بند آخرش رفتی سراغِ دیگری
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
گفتی از تکرار می‌ترسی از عادت بیشتر
من به دوری قانعم از این ضمانت بیشتر؟!
قانعم حتی به کم، حتی بخواهی می‌روم
«عشق» اهمیت اگر دارد، «صلاحت» بیشتر
خواستم دیوانگی را در دلم پنهان کنم
عاقبت فهمیدی و کردی رعایت بیشتر
شب شبیه موی تو تاریک و بی‌پایان ولی
بین موهای تو و بختم شباهت بیشتر
خوب می‌دانستم از اول که سهمم نیستی
هر چه تنهایی مقصر بود، چشمت بیشتر
آمدم سوی تو تا تنهایی‌ام کمتر شود
«واقعیت» تلخ بود امّا «قضاوت» بیشتر
من "شما" ماندم برایت تو کماکان "ماه جان"
دوستت دارم اگر چه با حماقت بیشتر...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
734
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
دیر کردی بی وفا دیگر گذشت آب از سرم
دارم این دیوانگی‌ها را به پایان می‌برم
آمدی جانم به قربانت، به قدری دیر که
من به فکر عاشقی در یک جهان دیگرم
خاطرت آسوده، من اهل خیانت نیستم
بعد تو با خاطرات و یاد تو هم بسترم
از تو هر چیزی نوشتم شعرهایی خیس شد
چند خط باران فقط جا داده‌ام در دفترم
لحظه ای از دل نرفت آن‌کس که رفت از دیده‌ام
با امید دیدن تو فال حافظ می‌خرم
بودی و همراه تو تنهایی‌ام پر رنگ شد
عاشقم کردی بدانم از خودم تنهاترم
عشق در چشمان من یک ابر باران جاگذاشت
از تو نامِ نازنینت مانده روی دخترم...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
عقب
بالا