با دست چروکیدهی پر از لکوپیسش، بازویم را میگیرد و مرا بهطرف ورودی آشپزخانه هل میدهد. نفس تندی میکشم و از جثهی ریزش فاصله میگیرم. آستین نرم پیراهن مشکیاش را که بالا میدهد، به اتاقخواب میروم و بعد از برداشتن حولهی سرمهایرنگم، سلانهسلانه بهسمت حمام گوشهی هال میروم.
آب را تا مرز سوختن داغ میکنم. ابروهایم از درد کمر و قسمت زیرین شکمم در نزدیکی مثانه، به هم نزدیک میشوند و من بیاختیار بغضهای جدیدی را میشکنم. به دستهایم خیره میشوم؛ به لاکهای نقرهای و انگشتان نهچندان باریکم و به این میاندیشم که چقدر همیشه خالی بودهاند! دستانم، قلبم و تمام زندگیام... من هممعنای واژهی تهیام و همیشه میخواستم که لبریز شوم؛ اما بیشک نه بدین شکل!
شکمم را چنگ میزنم، موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.