• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه دُژکام | سیدنی کاربر انجمن یک رمان

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام داستان کوتاه: دُژکام
ژانر: تراژدی، اجتماعی
نویسنده: سیدنی

کد داستان: 642
ناظر: @TomSasha

خلاصه:
آدم خوبی بودم؛ به‌گمانم. شیرین بودم! اما یک پیشامد مرا به ورطه‌ی تلخی‌ها کشاند و حال دژکامم؛ اندوهناک و مملو از خواسته‌های بد و تباه!


 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • #2
IMG_0605.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
درود. راستش چندان نمی‌دونم باید این‌جا چی بگم؛ از اون‌جایی‌که اولین داستان کوتاهمه و همین‌طور اولین فعالیت آنلاینم توی یک انجمن :) فقط می‌تونم بگم امیدوارم خوندنش براتون مفید و لذت‌بخش باشه.
و یک توضیح: داستانی که پیش‌رو دارید، به‌هیچ‌وجه قصد نداره که مسئله‌ی سقط جنین رو خوب و بی‌اشکال جلوه بده و صرفاً برشی از زندگی یک زنه. ممکنه در ابتدا کلیشه‌ای به نظر بیاد؛ اما به‌نظرم میشه بهش فرصت داد. درنهایت قضاوت همه‌چیزش با شماست و خوشحال می‌شم که نظرات‌تون رو باهام در میون بذارید.



شیلنگ آب را که روی اجاق‌گاز فلزی سفیدرنگ می‌گیرم، از تک‌تک سوراخ‌سنبه‌هایش سوسک بیرون می‌زند. موجودات ریز قهوه‌ای و مشکی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
- استغفرالله! توبه، توبه! یه‌وقت سرتو برنگردونی وقتی باهات حرف می‌زنم!
در سکوت شیلنگ را محکم‌تر می‌گیرم و سیم ظرفشویی را روی شیشه‌ی دودی جلوی گاز می‌کشم. شاید من هم باید مثل دخترش چشمم را روی این‌همه چرک و کثافت می‌بستم تا غرولندهایش را نشنوم؛ اما شک ندارم که در آن‌ صورت بابت بی‌مبالاتی و بی‌رحمی‌ام سرزنش می‌شدم.
- زود تمومش می‌کنم.
حالا که به درون خانه بازگشته، شک دارم که زمزمه‌ی کم‌جانم به گوشش رسیده باشد. به‌محض اتمام کارم، به‌طرف پایه‌ی چوبی گاز خم می‌شوم و از یک سمت بالا می‌برمش تا آن را از لولای در عبور دهم و به داخل آشپزخانه برگردانمش. کمرم تیر می‌کشد؛ اما مهم نیست. شاید همین سنگینی ناجی‌ام شود.
- آی آی مگه تو هرکولی؟! می‌خوای فردا مهرداد رو بندازی به جونم که زنم چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
غرغرهای بی‌انتهای نبات خانم تنم را می‌لرزانند و فشار بغض را بر گلوی تنگ‌شده‌ام بیشتر می‌کنند. سرانجام تاب نمی‌آورم و به‌سمت سرویس می‌دوم! شاید بتوانم این درد کرم‌مانند را بالا بیاورم. شاید این لرزش دست از سرم بردارد؛ لرزش دیوارهای کاه‌گلیِ آینده‌ای که دارد بی‌رحمانه روی سرم آوار می‌شود.
هرچه عق می‌زنم، جز بزاق هیچ‌چیز را پس نمی‌دهم. همه‌ی ماهیچه‌هایم درد گرفته‌اند و می‌پرند. دستانم را به روشویی تکیه می‌دهم و به چهره‌ی سرخ و زرد خودم زل می‌زنم. چشمان کشیده‌ی قهوه‌ایم گود افتاده‌اند و بینی گوشتی‌ام سرخ شده؛ اما هنوز هم بی‌رنگ و پژمرده به نظر می‌رسم. شبیه زمستان شده‌ام؛ سرد، خالی، بی‌مهر و خاکستری.
یک مشت آب سرد به صورتم می‌پاشم؛ آن‌قدر شلخته و بی‌دقت که جوی باریکی از آب، روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
انگار آبشاری از ماگما از فرق سر تا نوک پاهایم را می‌سوزاند! به‌سرعت از روی زمین کنده می‌شوم و چنان به‌طرف موبایلم یورش می‌برم و آن را چنگ می‌زنم که چشمان پیرزن بیچاره وق می‌زند! قلبم منفجر شده و شقیقه‌هایم نبض می‌زنند. نفس‌زنان به‌سوی در هال می‌دوم و خودم را روی اولین پله‌ی ایوان کوچک خانه می‌اندازم. تا ستاره تماسم را جواب بدهد، صد بار می‌میرم و زنده می‌شوم. پرنده‌ها بالای سرم آواز می‌خوانند و من به رهایی‌شان حسادت می‌ورزم. حیاط بوی گندِ خاک و شیرابه‌ی زباله می‌دهد و چیزی نمانده که زرداب معده‌ام تا گلویم بالا بیاید که سرانجام، ستاره گوشی را برمی‌دارد و می‌توپد:
- هشت بار... دقیقاً هشت بار بهت زنگ زدم شیرین!
پوست لبم را می‌جوم و بی‌طاقت می‌گویم:
- سایلنت بودم. چی شد؟ حرف زدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
- تو... .
آب بینی‌ام را بالا می‌کشم و موبایل را سفت‌تر می‌گیرم. لحظه‌ای برمی‌گردم تا مبادا پیرزن پشت سرم باشد و سپس به پاهای برهنه‌ام زل می‌زنم و به لاک آمبره‌ی نقره‌ای‌رنگی که روی ناخن‌های مرتب‌شده‌ا، می‌درخشد. چانه‌ی مرتعشم را با سر انگشت می‌فشارم و لرزان ادامه می‌دهم:
- پول داری بهم قرض بدی؟ خودم... همه‌ی پولم رو برای آزمایش خون دادم.
- ندارم شیرین... .
اشک‌هایم هنوز بی‌امان روی پوست سردم می‌تازانند. می‌دانم که دروغ می‌گوید. ستاره با آن وضعیت خانه و زندگی‌اش، با آن لباس‌های گران‌قیمتی که به‌ندرت تکراری می‌شوند و با وجود شغل عالی و سودآور همسرش، مگر می‌شود که چند میلیون تومان پول در حسابش نداشته باشد؟ دروغ می‌گوید و من آن‌قدر مستأصل و بیچاره‌ام که نمی‌توانم ساکت بمانم و چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
باز هم ساکت می‌ماند و صدای نفس‌های عمیقش را به گوشم می‌رساند. تای پاچه‌های خیس شلوار کهنه‌ام را باز می‌کنم و توی خودم جمع می‌شوم. وزن سرزنش‌های متوالیِ این چند روزش، روی شانه‌هایم افتاده؛ اما او تنها ریسمانی است که می‌تواند مرا از قعر این چاه تاریک بیرون بکشد.
- می‌دونی اگه مهرداد بفهمه چی می‌شه؟
نه، نمی‌خواهم به آن حتی فکر کنم!
- می‌خوای برگردی به اون خونه‌ای که ازش خلاص شدی؟ که شب‌به‌شب بابا حیاط رو با استفراغش به گند بکشه و تو مجبور شی تمیزش کنی؟ که اون‌قدر زهرماری بخوره و تو حال خودش نباشه که جلوی تو به مامان بگه... .
صدایش می‌لرزد؛ درست مانند پشت من.
- شیرین... نکن!
دوباره سر می‌چرخانم و پشت سرم را می‌پایم. از نبات خانم به دور نیست که از سر کنجکاوی مکالمه‌مان را دزدانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
صدای بازشدن در، شکافی عمیق میان گفت‌وگویمان باز می‌کند و من قلبم از فرط وحشت پایین می‌ریزد! دستپاچه تماس را قطع می‌کنم و بالاتنه‌ام را می‌چرخانم تا به نبات خانم چشم بدوزم. بدنم ناگهان گر گرفته و نفسم تنگ است. خیره در نگاه کم‌رنگش پلک می‌زنم و پیرزن با صورتی پر از چین و چروک و پوست سفیدی که آویزان شده، لبخند کوچکی به رویم می‌زند.
- مهرداد داره میاد. این‌جوری این‌جا نشین!
برمی‌خیزم و رد نگاه عجیبش را تا لباس‌های کهنه و رنگ‌ورو رفته‌ای که آن‌ها را برای تمیزکاری پوشیده‌ام، دنبال می‌کنم. شلخته و کثیفم، موهای بلندِ سیاه و آبی‌ام از عرق خیس‌اند و می‌دانم که چشمان به‌رنگ شکلاتم، احتمالاً متلهب و پف‌کرده‌اند. دستی به صورت نمناکم می‌کشم و لعنت که پاک‌کردن اشک‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
با دست چروکیده‌ی پر از لک‌وپیسش، بازویم را می‌گیرد و مرا به‌طرف ورودی آشپزخانه هل می‌دهد. نفس تندی می‌کشم و از جثه‌ی ریزش فاصله می‌گیرم. آستین نرم پیراهن مشکی‌اش را که بالا می‌دهد، به اتاق‌خواب می‌روم و بعد از برداشتن حوله‌ی سرمه‌ای‌رنگم، سلانه‌سلانه به‌سمت حمام گوشه‌ی هال می‌روم.
آب را تا مرز سوختن داغ می‌کنم. ابروهایم از درد کمر و قسمت زیرین شکمم در نزدیکی مثانه، به هم نزدیک می‌شوند و من بی‌اختیار بغض‌های جدیدی را می‌شکنم. به دست‌هایم خیره می‌شوم؛ به لاک‌های نقره‌ای و انگشتان نه‌چندان باریکم و به این می‌اندیشم که چقدر همیشه خالی بوده‌اند! دستانم، قلبم و تمام زندگی‌ام... من هم‌معنای واژه‌ی تهی‌ام و همیشه می‌خواستم که لبریز شوم؛ اما بی‌شک نه بدین شکل!
شکمم را چنگ می‌زنم، موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا