• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جایی برای ماندن| Salaman کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع salaman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 19
  • کاربران تگ شده هیچ

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,286
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 661
ناظر: @~•°REZ-FA°•~

نام داستان کوتاه: جایی برای ماندن
ژانر: روان‌شناختی، دلهره‌آور
نویسنده: Salaman
خلاصه:

مهمانانی که به یک آپارتمان دنج در گوشه‌ای از شهر دعوت می‌شوند و کم‌کم متوجه می‌شوند که در هیچ کجای این شهر جایی بهتر از اینجا برای ماندن پیدا نمی‌شود. تا وقتی که جمع همه‌ی مهمان‌ها جمع می‌شود و مهمان تازه‌ای برای دعوت کردن باقی نمی‌ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,533
پسندها
49,178
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • مدیرکل
  • #2
1000085187.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,286
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
بعضی خانه‌ها برای زندگی کردن ساخته نشده‌اند؛ برای ماندن ساخته شده‌اند. برای آنکه آدمی را از سرمای بیرون، از صدای جنگ، از خاطراتی که نمی‌تواند با خود حمل کند و شاید حتی از خودش پنهان کنند. گاهی آدم‌ها به خانه‌ای پناه می‌برند، بی‌آنکه بدانند خانه نیز ممکن است چیزی از آن‌ها بخواهد.

(۱)

من هنوز نمی‌دانم جنگ دقیقاً چه روزی شروع شد. اگر قرار باشد حقیقت را بگویم، باید اعتراف کنم که حتی مطمئن نیستم جنگ واقعاً شروع شده بود یا نه، چون نخستین چیزی که از آن روزها به یاد می‌آورم صدای انفجار نیست؛ سکوت است. سکوتی سنگین و سرد که پیش از هر صدای مهیبی روی شهر نشست و آن را چنان در خود فرو برد که انگار کسی پارچه‌ای ضخیم روی دهان یک موجود زنده کشیده باشد. مردم در آن روزها کمتر حرف می‌زدند، کمتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,286
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
(۲)
آپارتمان من در ساختمانی قدیمی قرار داشت که از بیرون شبیه بسیاری از ساختمان‌های دیگر همان خیابان بود، اما وقتی واردش می‌شدی، خیلی زود متوجه می‌شدی که چیزی در آن درست نیست. نمی‌توانستم بگویم چه چیز؛ شاید نسبت راهروها به اتاق‌ها، شاید ارتفاع سقف، شاید بوی نم‌گرفته‌ای که از دیوارها بیرون می‌زد، یا شاید فقط این احساس که ساختمان بیشتر از آنچه باید، ساکت است. در ورودی همیشه سنگین بود و وقتی آن را پشت سر خود می‌بستم، صدایی از لولاهای زنگ‌زده بلند می‌شد که بیشتر به ناله شباهت داشت تا صدای یک در. دستگیره فلزی حتی در تابستان سرد بود و من عادت کرده بودم پیش از وارد شدن چند لحظه دستم را روی آن نگه دارم؛ نمی‌دانم برای چه، اما بعدها فهمیدم بعضی عادت‌ها از جایی در ذهن می‌آیند که خود آدم هم به آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,286
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
(۳)
آپارتمان من در انتهای راهرویی قرار داشت که همیشه بوی رطوبت می‌داد. سه اتاق داشت، اگر اتاقی را که هیچ‌وقت واردش نمی‌شدم هم حساب کنیم، و من هنوز نمی‌دانم چرا همیشه می‌گویم سه اتاق؛ شاید دو اتاق بیشتر نبود، شاید چهار تا بود، شاید یکی از آن‌ها فقط در بعضی شب‌ها وجود داشت. اتاق نشیمن بزرگ‌ترین بخش خانه بود و پنجره‌ای داشت که تقریباً تمام دیوار روبه‌رو را گرفته بود. از آن پنجره می‌شد ساختمان روبه‌رو را دید؛ ساختمانی بلند و قدیمی با پنجره‌هایی باریک که فاصله‌اش با ساختمان ما آن‌قدر کم بود که گاهی احساس می‌کردم اگر پنجره را باز کنم، دستم به دیوار روبه‌رو می‌رسد. پنجره‌ی خانه‌ی من همیشه بسته بود، اما من هیچ‌وقت نتوانستم به یاد بیاورم چه کسی آن را بسته بود و چرا. قابش خراب نبود، دستگیره‌اش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,286
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
(۴)
آشپزخانه کوچک بود، آن‌قدر کوچک که وقتی دو نفر هم‌زمان در آن می‌ایستادند، یکی مجبور می‌شد کنار برود، اما بعدها آدم‌های بیشتری در آنجا ایستادند و خانه هربار خودش را با تعداد آن‌ها تطبیق داد. شاید این جمله را اشتباه به یاد آورده باشم؛ شاید خانه از ابتدا بزرگ‌تر از چیزی بود که من تصور می‌کردم. کنار سینک، لوله‌ای قدیمی از دیوار بیرون زده بود که شب‌ها صدا می‌کرد. گاهی صدای ضربه‌ای آرام می‌آمد، بعد مکثی طولانی و سپس دو ضربه‌ی دیگر. بعضی شب‌ها تعداد ضربه‌ها آن‌قدر زیاد می‌شد که دیگر نمی‌توانستم آن‌ها را بشمارم. وقتی کسی از من می‌پرسید این صدا چیست، می‌گفتم لوله‌ها هستند. این توضیح برای مدتی کافی بود، تا اینکه یک شب یکی از مهمان‌ها از من پرسید اگر لوله است، چرا فقط وقتی همه خواب‌اند صدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,286
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
(۵)
روز آغاز جنگ، هوا به شکلی غیرعادی سرد بود. نه سرمای زمستان؛ سرمایی که از آسمان نمی‌آمد و در هوا نبود، بلکه انگار از درون دیوارها بالا می‌آمد و به پوست می‌چسبید. من کنار پنجره ایستاده بودم و به ساختمان روبه‌رو نگاه می‌کردم. بیشتر پنجره‌های آن تاریک بودند، اما یکی از آن‌ها روشن بود. مطمئنم روشن بود. پشت شیشه سایه‌ای حرکت کرد، لحظه‌ای ایستاد و بعد ناپدید شد. من پرده را کنار زدم و چند ثانیه بیشتر نگاه کردم. چیزی ندیدم. شاید سایه‌ی شاخه‌ی درختی بود که با باد تکان می‌خورد، اما درختی در آن نزدیکی نبود. شاید انعکاس نور داخل خانه‌ی خودم بود. شاید اصلاً پنجره‌ای وجود نداشت. من آن روز بارها به آن پنجره نگاه کردم و هر بار چیز متفاوتی دیدم.
تلفن اولین بار ساعت چهار و هفده دقیقه زنگ خورد. این ساعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : salaman

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا