• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جایی برای ماندن | Salaman کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع salaman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 197
  • کاربران تگ شده هیچ

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 661
ناظر: @~•°REZ-FA°•~

نام داستان کوتاه: جایی برای ماندن
ژانر: روان‌شناختی، تریلر
نویسنده: Salaman
خلاصه:

مهمانانی که به یک آپارتمان دنج در گوشه‌ای از شهر دعوت می‌شوند و کم‌کم متوجه می‌شوند که در هیچ کجای این شهر جایی بهتر از اینجا برای ماندن پیدا نمی‌شود. تا وقتی که جمع همه‌ی مهمان‌ها جمع می‌شود و مهمان تازه‌ای برای دعوت کردن باقی نمی‌ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,569
پسندها
49,269
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • مدیرکل
  • #2
1000085187.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
بعضی خانه‌ها برای زندگی کردن ساخته نشده‌اند؛ برای ماندن ساخته شده‌اند. برای آنکه آدمی را از سرمای بیرون، از صدای جنگ، از خاطراتی که نمی‌تواند با خود حمل کند و شاید حتی از خودش پنهان کنند. گاهی آدم‌ها به خانه‌ای پناه می‌برند، بی‌آنکه بدانند خانه نیز ممکن است چیزی از آن‌ها بخواهد.

***
اولین چیزی که درباره‌ی آن خانه به یاد می‌آورم، سکوتش است؛ نه سکوت معمولی خانه‌هایی که صاحبانشان خوابیده‌اند یا برای چند ساعت از آن‌ها بیرون رفته‌اند، بلکه سکوتی سنگین و مرطوب که انگار از دیوارها بالا می‌آمد و آرام‌آرام گلوی آدم را می‌فشرد. آپارتمان در طبقه‌ی چهارم ساختمانی قدیمی قرار داشت؛ ساختمانی با نمایی خاکستری که باران و دود سال‌ها پیش رنگ اصلی‌اش را از بین برده بودند. راه‌پله‌ها همیشه بوی نم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
شب اول، مهمان را در اتاقی خواباندم که پنجره‌اش رو به ساختمان روبه‌رو باز می‌شد. پرده‌های ضخیم و خاکستری آن اتاق همیشه کشیده بودند؛ نه به خاطر نور، چون ساختمان روبه‌رو آن‌قدر نزدیک بود که نور چندانی وارد نمی‌شد، بلکه به این دلیل که من دوست نداشتم کسی از داخل خانه، بیرون را ببیند. مهمان وقتی وارد اتاق شد، مدتی کنار پنجره ایستاد و گفت:
- اینجا خیلی سرده.
گفتم:
- بخاری روشنه.
دستش را روی دیوار گذاشت و جواب داد: - منظورم این نیست.
پرسیدم:
- پس منظورت چیه؟
اما چیزی نگفت. فقط پرده را کمی کنار زد و به پنجره‌ی تاریک ساختمان روبه‌رو خیره شد. من به او نگاه می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم که آدم‌ها وقتی وارد خانه‌ی غریبه‌ای می‌شوند، معمولاً درباره‌ی چیزهای ساده سؤال می‌کنند؛ اینکه دستشویی کجاست،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
صبح روز بعد، صدای انفجار پیش از طلوع آفتاب مرا از خواب بیدار کرد. شیشه‌های پنجره لرزیدند و چیزی در عمق ساختمان، مثل استخوانی که زیر فشار ترک بخورد، صدای خشکی داد. چند ثانیه در تاریکی دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود که مهمان رفته است. نمی‌دانم چرا از نبودنش ترسیدم؛ شاید به این دلیل که تا آن لحظه حضورش ثابت می‌کرد هنوز کسی جز من در این خانه وجود دارد. از تخت بیرون آمدم و پا بر کف سرد اتاق گذاشتم. وقتی در را باز کردم، بوی چای تازه‌دم از آشپزخانه می‌آمد. مهمان کنار پنجره نشسته بود. پرسیدم:
- تو چای درست کردی؟
گفت:
- نه.
به فنجان روی میز نگاه کردم.
- پس این چیه؟
چند لحظه به فنجان خیره شد و بعد گفت: - برای توئه.
لبخند زدم.
- من که چای نمی‌خورم.
او سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
دستم هنوز روی دستگیره بود که صدای ضربه‌ی سوم در راهرو پیچید. همان ریتم، همان فاصله، همان آرامش غیرطبیعی؛ انگار کسی پشت در ایستاده بود که عجله‌ای برای ورود نداشت و مطمئن بود دیر یا زود در به رویش باز خواهد شد. مهمان پشت سرم گفت:
- بازش نکن.
پرسیدم:
- چرا؟
جواب داد:
- چون اگر بازش کنی، دیگه فقط ما دو نفر نیستیم.
برگشتم و نگاهش کردم. گفتم:
- مگه قرار نبود یکی دیگه بیاد؟
گفت:
- قرار نبود تو دعوتش کنی.
از لحنش چیزی نفهمیدم، اما جمله‌اش در ذهنم ماند. دوباره به در نگاه کردم. صدایی از پشت آن نمی‌آمد. نه صدای نفس، نه جابه‌جایی پا، نه حتی صدای باد. فقط سکوتی که انگار در آن سوی در منتظر من ایستاده بود. پرسیدم:
- اگر بازش نکنم، چی می‌شه؟
مهمان گفت:
- هیچی.
- مطمئنی؟
- نه.
دوباره صدای ضربه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای آن طرف خط، بعد از گفتن آخرین جمله، قطع نشد؛ فقط سکوت کرد، آن‌قدر طولانی که صدای نفس کشیدن خودم را شنیدم. گوشی را محکم‌تر به گوشم چسباندم و گفتم:
- تو کی هستی؟
پاسخی نیامد. دوباره پرسیدم:
- منو می‌شناسی؟
این بار صدای نفس کوتاهی شنیده شد و بعد همان صدا گفت:
- تو همیشه همین سؤال رو می‌پرسی. گوشی از دستم افتاد. چند ثانیه به آن خیره ماندم و جرئت نکردم خم شوم و بردارمش. مهمان اول در چارچوب در ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. پرسید:
- کی بود؟
گفتم:
- اشتباه شده بود.
لبخند زد.
- دروغ نگو.
گفتم:
-تو از کجا می‌دونی؟
گفت:
- چون اینجا هیچ‌وقت اشتباه نمی‌شه.
صدای زنگ دوباره بلند شد. اما این بار تلفن نبود، در ورودی. مهمان اول گفت:
- باز کن.
گفتم:
- تو که گفتی باز نکنم.
گفت:
- اون موقع فرق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #8
در با صدای خفیف لولاها باز شد و هوای سرد راهرو به داخل خانه خزید؛ بویی از نم، دود و چیزی شبیه خاک خیس همراهش بود. پشت در، کسی ایستاده بود؛ زنی با پالتویی تیره که قطره‌های باران از لبه‌های آن روی کف راهرو می‌چکید. صورتش در تاریکی راهرو دیده نمی‌شد. چند ثانیه همان‌جا ماند و بعد گفت:
- می‌شه بیام داخل؟
من به مهمان اول نگاه کردم. او بی‌حرکت ایستاده بود و به زن خیره شده بود. گفتم: - اینجا جای موندن نیست.
زن سرش را کمی کج کرد و گفت:
- پس چرا خودت هنوز موندی؟
چیزی در صدایش بود که باعث شد نتوانم جواب بدهم. کنار رفتم و او وارد شد. وقتی از کنارم عبور کرد، بوی عجیبی از لباس‌هایش به مشامم رسید؛ بوی دود، اما نه دود آتش، بلکه بوی اتاقی که مدت‌ها پنجره‌اش بسته مانده باشد. زن به اطراف نگاه کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #9
از آن شب به بعد، دیگر نتوانستم به تعداد آدم‌های داخل خانه اعتماد کنم. هر بار که می‌شمردم، عددی متفاوت به دست می‌آمد. گاهی سه نفر بودیم؛ من، مهمان اول و زنی که تازه آمده بود. گاهی چهار نفر؛ چون احساس می‌کردم حضور دیگری هم در خانه جریان دارد، کسی که دیده نمی‌شد اما جای خالی‌اش همیشه مشخص بود. صبح روز بعد، وقتی وارد آشپزخانه شدم، سه فنجان روی میز قرار داشت. یکی برای من، یکی برای مهمان اول و یکی برای زن. اما کنار فنجان سوم، یک قاشق دیگر هم بود. قاشقی که هیچ‌کس آن را نیاورده بود. مدتی به آن خیره ماندم و با خودم فکر کردم شاید من آن را گذاشته‌ام. این اولین بار نبود که چیزی را انجام داده باشم و بعد فراموش کنم. در هفته‌های اخیر، حافظه‌ام مثل دیوارهای همین خانه شده بود؛ پر از ترک‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
197
پسندها
1,326
امتیازها
8,213
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #10
آن شب تا صبح پشت در سوم نشستم. نمی‌دانستم منتظر چه چیزی هستم؛ شاید منتظر صدایی از داخل اتاق، شاید منتظر اینکه کسی ثابت کند تمام این اتفاق‌ها فقط نتیجه‌ی خستگی و ترس بوده است. اما هیچ صدایی نیامد. فقط گاهی صدای ساختمان بلند می‌شد؛ صدای لوله‌هایی که انگار درون دیوار حرکت می‌کردند، صدای باد پشت پنجره‌ها و صدای قدم‌هایی که در طبقه‌ی بالا رفت‌وآمد می‌کردند. مشکل این بود که ساختمان مدت‌ها بود خالی شده بود. بعد از شروع جنگ، بیشتر همسایه‌ها رفته بودند. بعضی‌ها به شهرهای دیگر و بعضی‌ها جایی که دیگر کسی درباره‌اش سؤال نمی‌کرد. من آخرین نفری بودم که مانده بودم؛ یا حداقل این چیزی بود که به یاد می‌آوردم.
صبح، وقتی چشم باز کردم، دیدم روی زمین کنارم یک فنجان چای قرار دارد.گرم بود. اما نمی‌دانستم چه کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا