یه روز مردی دید یه نفر توی یه باتلاق داره غرق میشه؛ جون خودشو به خطر انداخت و نجاتش داد.
وقتی از باتلاق در اومدن هر دو نفرشون از نفس افتادن،
اون مردی که داشت غرق میشد به اون یکی گفت:
احمق دیوونه! چرا منو از تو باتلاق درآوردی؟ من اونجا زندگی میکنم!
Nostalghia (1983)
دنیا مادرت نیست که از دستت عصبانی بشه و در طی روز سرت داد بزنه و در انتهای روز برای شام صدات کنه، نه، دنیا تو رو ول میکنه تا از گرسنگی بمیری...
Empire Of The Sun 1987