- تاریخ ثبتنام
- 30/3/17
- ارسالیها
- 2,810
- پسندها
- 67,165
- امتیازها
- 67,073
- مدالها
- 51
- سن
- 27
- نویسنده موضوع
- #21
تلفنهمراه فرهاد زنگ میخورد. ناشناس است. تلفن را به گوش میچسباند.
- بفرمایید.
- کمالی هستم.
همان سرگردی که روی پرونده کار میکرد.
- فردی که با خانم کریمی تو رستوران قرار داشت وکیل ایشون بوده.
خبر جدیدی نبود. منصور زودتر نام آن وکیل را به او داده بود.
- شاهین عظیمی. شما میشناسیدش؟
- نه جناب. نمیدونستم وکیل داره.
- اگه براتون مقدوره، تا نیم ساعت دیگه خودتون رو برسونید اداره.
- حتما.
هنوز لب به غذا نزده از جا بلند میشود. بهراد پرسشگرانه نگاهش میکند.
- ببخشید من باید برم.
بهراد چنگال را روی بشقاب قرار میدهد.
- حالا بشین یه چی بخور. عجلهت برای چیه؟
- از آگاهی زنگ زدن. یه سرنخ پیدا کردن.
مینو دانههای برنج را در وسط بشقاب جمع میکند. نگاه مادرش روی اوست و چشمهای سرخی که هر...
- بفرمایید.
- کمالی هستم.
همان سرگردی که روی پرونده کار میکرد.
- فردی که با خانم کریمی تو رستوران قرار داشت وکیل ایشون بوده.
خبر جدیدی نبود. منصور زودتر نام آن وکیل را به او داده بود.
- شاهین عظیمی. شما میشناسیدش؟
- نه جناب. نمیدونستم وکیل داره.
- اگه براتون مقدوره، تا نیم ساعت دیگه خودتون رو برسونید اداره.
- حتما.
هنوز لب به غذا نزده از جا بلند میشود. بهراد پرسشگرانه نگاهش میکند.
- ببخشید من باید برم.
بهراد چنگال را روی بشقاب قرار میدهد.
- حالا بشین یه چی بخور. عجلهت برای چیه؟
- از آگاهی زنگ زدن. یه سرنخ پیدا کردن.
مینو دانههای برنج را در وسط بشقاب جمع میکند. نگاه مادرش روی اوست و چشمهای سرخی که هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.