سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دلِ بی عشق میگردد خراب آهسته آهسته...
***
با شعلهی خورشيد چه سازد نفسِ صبح
روشنتر از آنم كه توان كرد خموشم
***
#صائب_تبریزی
در بزمِ ما به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است مستیِ ذکر مدام دوست
***
کردم از دین و دل و هوش و خرد قطع نظر
من همان روزی که دیدم چشم عیار تو را
#صائب_تبریزی
بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی
عمر باد و مزهی عمر تو را ای ساقی
***
سر زلف پریشان را دلی چون شانه میباید
که بر سر، جا توانَد داد صد زخم نمایان را
#صائب_تبریزی
نمیدانم که را دیدم که از خود میرود هوشم
جنون آهسته میگوید: مبارک باد! در گوشم
***
خاطرِ جمع مرا چند پریشان دارد؟
خوابِ آشفته جدا و غم تعبیر جدا
#صائب_تبریزی
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا
از جوانی حسرت بسیار میماند به جا
***
جسم خاکی مانع عمر سبکرفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار میماند به جا؟
#صائب_تبریزی
صاف اگر باشد هوای بیغُبار دوستی
حالِ دل را می توان دریافت از سیمای هم...
***
ای که چون غنچه به شیرازی خود میبالی
باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد...
#صائب_تبریزی
دست و پا گم کردم از نظارهی آن چشم م**س.ت
من که بر سر میکشیدم یک نفَس میخانه را
***
به جای خون زِ رگ و ریشه اش برآرد دود
به دستِ درد، دلی را که عشق بفشارد...
#صائب_تبریزی
خیانتهای پنهان میکشد آخر به رسوایی
که دزد خانگی را شحنه در بازار میگیرد
***
چون چراغ کشته گیرم زندگانی را ز سر
آتشین رخسارهای گر بر مزارم بگذرد
#صائب_تبریزی
مطلب از سیرِ گلستان تنگدل گردیدن است
ورنه باغ دلگشای ما درون خانه است
***
دردها کم شود از گفتن و دردی که مراست
از تهی کردن دل میشود افزون، چه کنم؟
#صائب_تبریزی
رفیقان موافق میبرند از دل سیاهی را
حریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شبها
***
از حباب آموز همت را كه با صد احتیاج
خالی از دریا برون آرد سبوى خویش را
#صائب_تبریزی
مرا ز ياد تو برد و تو را ز ديدهٔ من
زمانه بيشتر از اين ستم چه خواهد كرد؟
***
صورتِ حالِ جهان، زَنگیّ و؛ من، آیینهام
جُز کُدورت نیست حاصل، از دلِ روشن، مَرا
#صائب_تبریزی
ڪردم از دین و دل و هوش و خرد قطع نظر
من هَمان روزی ڪه دیدم چشم عیار ترا...
***
مجنون به ریگِ بادیه غمهای خود شمرد
یادِ زمانهای که غمِ دل حساب داشت...
#صائب_تبریزی