چه مشکل_خوان خطی دارد سرِ زلف پریشانش
که در هر حرف او، صد جا زبان شانه میگیرد!
بر نمیآید ز صحرای پر آتش نیسوار
گفتگوی عشق را تحریرکردن مشکل است
#صائب_تبریزی
نیست از مستی، زنم گر شیشهٔ خالی به سنگ
جلوه گاه یار را بی یار دیدن مشکل است
***
مطلب ما بیدلان از چشم بستن خواب نیست!
در به روی آرزوی خام میبندیم ما!
#صائب_تبریزی
فتنهی صد انجمن، آشوب صد هنگامهایم
گر به ظاهر چون ش*ر..اب کهنه خاموشیم ما
نامهی پیچیده را چون آب خواندن حق ماست
کز سخنفهمان آن لبهای خاموشیم ما
#صائب_تبریزی
تو و چشمی که ز دل ها گذرد مژگانش
من و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد
***
چنان به فڪر تو درخویشتن فرو رفتیم
ڪه خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را...
#صائب_تبریزی
عارفانی که ازین رشته سَری یافتهاند
بی خبر گشته ز خود،تا خبری یافتهاند
سالها مرکز پرگار حوادث شدهاند
تا ازین دایره ها پا و سری یافتهاند
سالها کف به سَرِ خویش، چو دریا زدهاند
تا ز دریای حقیقت، گُهَری یافتهاند
#صائب_تبریزی
بیهوده دست بر دل ما مینهد طبیب
با شور بحر پنجهی مرجان چه میکند
***
ز خاک آستانت رو به هر جانب که میآورم
ر زلف گرهگیر تو میپیچد عنانم را
#صائب_تبریزی
بر سر گرفتهایم و سبکبار میرویم
کوهِ غمی که پشتِ فلک را شکسته است
***
به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت
ازین آتش خلیل الله سالم بر نمیآید
#صائب_تبریزی
اگر نمیتپدم دل، ز آرمیدن نیست
که تنگنای جهان جای دل تپیدن نیست
***
دست و پا گم کردم از نظارهی آن چشم م**س.ت
من که بر سر میکشیدم یک نفَس میخانه را
#صائب_تبریزی
به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف
به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را
***
بر مور و مار جای نفس تنگ گشته است
بردند بس که آدمیان آرزو به خاک
#صائب_تبریزی
تویی در دیدهام چون نور و محرومم ز دیدارت
نمیدانم زِ نزدیکی کنم فریاد، یا دوری!
***
ما ازین هستی ده روزه به جان آمدهایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
#صائب_تبریزی
عذر می خوردن ما روز جزا خواهد خواست
چشم مستی كه به آن توبه شكن بخشيدند
***
نمکدان دو عالم را به دست خود نمک کردم
به چشم خویشتن دیدم که دستِ بینمک دارم...
#صائب_تبریزی
هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
***
ز خانهی پدری کِی شوند مانعِ فرزند؟
ز ما دریغ ندارد خدا بهشتِ برین را
#صائب_تبریزی
از دمِ سردِ خزان برگی که میافتد به خاک
از جهان بیبرگ رفتن یاد میآید مرا
***
گریهی شادی مرا از وصلِ او محروم کرد
بُرد وسواسِ وضو، وقتِ نماز، از دستِ من
#صائب_تبریزی