شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت
هر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست
***
سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
#صائب_تبریزی
میتوان خواند از جبین باغبان حال چمن
پیشتر از نامه دیدن، رنگ قاصد دیدنی است
***
شکایتی که ز گفتن یکی هزار شود
هزار بار بِه از گفتن است ناگفتن!
#صائب_تبریزی
خانه بر دوش تر از ابر بهاران بودم
لنگر درد تو چون کوه گران کرد مرا
***
به دام زاهدان افتادم از همواری ظاهر
ندانستم نیام تیغ این قوم از عصا باشد
#صائب_تبریزی
خرسند نیستیم که خامش نشستهایم
ما را دماغ شکر و شکایت نمانده است...
***
اگر تو دامن خود را به دستِ ما ندهی
زِ دست ما نگرفتهست کَس گریبان را
#صائب_تبریزی
سازگار طبع انسان نیست عیش و بیغمی
میرود بیرون ز جنّت هرکه آدم میشود.
***
مغیلان پای نازک طینتان را در حنا دارد
چه غم دارد زخار آن کس که آتش زیر پا دارد؟
#صائب_تبریزی
غمزه بد م**س.ت و نگه خونی و مژگان خونریز
چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟
***
نه کوه کَنی هست درین عرصه، نه پرویز
آوازهای از عشق و هوس بیش نمانده است
#صائب_تبریزی
هیچ کافر را الهی یار هر جایی مباد!
سرگذشت بلبلان این چمن نشنیدنی است
***
حلقه بر هر در زدن سرگشتگی میآورد
چون کلید قفل میباید به یک در ساختن
#صائب_تبریزی
این زمان در زیرِ بارِ کوهِ منت میروم
من که میدزدیدم از دستِ نوازش دوش را
***
چون موجهی سرابیم، در شورهزار عالم
ڪز بود بهرهای نیست، غیر از نمود ما را
#صائب_تبریزی
در چشم خرده بينان هر نقطه صد كتاب است
آن خال را به صد وجه تفسير مىتوان كرد
***
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
میشناسد دل من بوی دل سوخته را
#صائب_تبریزی