عشق را با هر دلی نسبت به قدر جوهر است
قطره بر گل شبنم و در قعر دریا گوهر است
***
ای مدعی بسوز که عشاقِ بیزبان
صد داستان به یک تپشِ دل ادا کنند...
#صائب_تبریزی
دوامِ عشق اگر خواهی، مَکن با وصل آمیزش
که آب زندگی هم میکند خاموش آتش را
***
نه ذوق بودن و نه روی باز گردیدن
چو خنده بر لب ماتم رسیده حیرانم
#صائب_تبریزی
نه ای مرد پشیمانی به خون خوردن قناعت کن
که بد خمیازہای دارد لبِ ساغر مڪیدن ها
***
به مستی میتوان بر خود گوارا کرد هستی را
درین میخانه بر هر کس که شد هشیار میلرزم
#صائب_تبریزی
پاکبازانی که دست از رشتهی جان شستهاند
بی تڪلف بحر را چون موج در بر میکشند...
***
عاقبت تسخیر آن سیمین بدن خواهیم کرد
چشمِ چون دستار خود را، پیرهن خواهیم کرد
#صائب_تبریزی
دو دولت است كه يكبار آرزو دارم
تو در كنار مَن و شرم از ميان رفته...
***
دل سرگشتهام از شوق شبستان عدم
گردبادی است که مشتاق بیابان شده است
#صائب_تبریزی
چون عنا نداری کنم دل را، که چشم شوخ او
شهپر پرواز میگردد دل بیتاب را...
***
نظر به لطف نمایان چو دیگرانم نیست
***
مرا ز دور بود بس نگاه پنهانی
#صائب_تبریزی
ز نامردان علاج درد خود جستن بدان ماند
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقربها
***
نیست ممکن دل به دوری گردد از دلبر جدا
حال دل دور از عقیق آتشین او مپرس
#صائب_تبریزی
گوش اگر داری در این بستان سرا هر غنچهای
میکند با صد زبان تلقینِ خاموشی تو را
***
از نمک شیرین شود صائب اگر بادام تلخ
تلخی آن چشم چون بادام باشد از نمک
#صائب_تبریزی
میرود صدجا دل از آشفتگی، زلفی کجاست
تا کند شیرازہ، اوراق پریشان مرا؟
***
مریض مصلحت خویش را نمیداند...
به تلخ و شور طبیب زمانه قانع باش!
#صائب_تبریزی
کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم
تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش
به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم
به هر چوب قفس پیوند دیگر بود بالم را
به زور این قوت پرواز را بر بال و پر بستم
#صائب_تبریزی
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد
برق ازین مزرعه با دیدهی تر میگذرد
***
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
#صائب_تبریزی
رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا
با میهمان ز خانه صفا میرود برون
***
سر شوریدهای آوردهام از وادی مجنون
تهی سازید از سنگ ملامت جیب و دامانها
#صائب_تبریزی