بود تا در بزم یک هشیار، ساقی مینخورد
باغبان آبی ننوشد تا گلستان تشنه است
***
دو دولت است که یکبار آرزو دارم
تو در کنار من و شرم از میان رفته...!
#صائب_تبریزی
آب بر میآورد چون چشم از خود خانهام
سیل در ویرانهی من بیگناه افتاده است
***
شکست شیشهی دل را، مگر صدایی نیست
که این صدا، به قیامت بلند خواهد شد...
#صائب_تبریزی
حاصلم از زندگی چون شمع اشک و آه بود
من در این محفل برای دیگران میزیستم
***
تا دَرین باغی، به شُکرِ این که داری بَرگ و بار
بَرگ میبایَد فَشاند و بار میباید کَشید
#صائب_تبریزی
غنچه را باد صبا از پوست میآرد برون
بینسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است
***
از هجر شکوه با در و دیوار میکنم
چون داغ دیدهای که کند گفتگو به خاک
#صائب_تبریزی
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
***
به یک کرشمه که در کارِ آسمان کردی
هنوز میپَرَد از شوق، چَشمِ کوکبها
#صائب_تبریزی