مرا نتوان به ناز و سرگرانی صید خود کردن
نگردم گرد معشوقی ڪه گرد دل نمیگردد
***
در دل روشن ندارد رہ تمنای بهشت
نقش یوسف میکند مغشوش لوح سادہ را...
#صائب_تبریزی
به کردار بد و افعال زشت من مبین صائب!
همینم بس که از مدحتگران آل یاسینم
***
خط آزادی بود مشق جنون در ملک عشق
هر که عاقل میشود اینجا به زنجیرش کنند
#صائب_تبریزی
نمیگردد دل آگاه شاد از عشرت دنیا
درین ماتم سرا یا طفل یا دیوانه میخندد
***
اگر شبها خبر يابی ز درد انتظار من
ز خواب ناز رو ناشسته آبی در کنار من
#صائب_تبریزی
ندارد گر چه راه کعبهی مقصود پایانی،
کند هر کس سفر در خویشتن، منزل تواند شد...
***
نیست در جاذبهی شوق مرا کوتاهی
پلّهی نازِ تو بسیار بلند افتاده است...
#صائب_تبریزی
از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت
هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد!
***
ز آه سرد پروا نیست عشاق بلاکش را
کند بر دود صبر آن کس که میافروزد آتش را
#صائب_تبریزی
بیندامت نیست هر حرفی که از لب سر زَند
بخیه زن از خامشی، این رخنهی افسوس را
***
گاه در خواب و گهی م**س.ت و گهی مخمورست
چشم پرکار تو کی حال مرا میداند؟
#صائب_تبریزی
ما در چه شماریم،
که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیدهست
ما را ز شب وصل
چه حاصل، که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیدهست
#صائب_تبریزی
محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست
***
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است
هر حیاتی که نه در عشق سرآید تلف است
#صائب_تبریزی
میشود نیلوفری از برگِ گل اندام تو
من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم تو را؟
از نگاهِ خشک، منعِ چشمِ من انصاف نیست
دستِ گل چیدن ندارم، خارِ دیوارم تو را
#صائب_تبریزی
تویی در دیدهام چون نور محرومم ز دیدارت
نمیدانم زِ نزدیکی کنم فریاد یا دوری
***
از شكست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است
عشق كو كاين شيشهها را جمله يكجا بشكند
#صائب_تبریزی
گران گشتم به چشمش بس که رفتم بیطلب سویش
مرا زین پای نافرمان چهها بر سر نمیآید
***
به چشم کم منگر جسم خاکسار مرا
که این غبار به دامان یار نزدیک است
#صائب_تبریزی