مرا زِ يادِ تو بُرد و تو را زِ ديده من
زمانه بيشتر از اين ستم چه خواهد كرد؟
***
گویند به هم مردمِ عالم گلهی خویش
پیش که روم من که زِ عالم گله دارم؟
#صائب_تبریزی
به غیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکرر میتوان خوردن
***
نیست راهی از دل و دین باختن نزدیكتر
در ق*م*ا*ر عشق هرکس را که میل بردن است.
#صائب_تبریزی
مطلبِ ما بیدِلان از چشم بستن خواب نیست
در به رویِ آرزویِ خام میبندیم ما
***
تو را چه غَم که شبِ ما دراز میگذرَد
که روزگار تو در خوابِ ناز میگذرد
#صائب_تبریزی
به یک کرشمه که در کارِ آسمان کردی
هنوز میپَرَد از شوق، چَشمِ کوکبها
***
دشمن دوست نما را نشناسیم زِ دوست
ریسمان در دل شمع است ولی دشمن اوست
#صائب_تبریزی
دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت
دامن از هر چه ڪشیدم به گریبان آویخت...
***
در بزم ما به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است
مستی ذکر مدام دوست...
#صائب_تبریزی
دلِ رمیدهی ما را به چشم خود مسپار!
سیاهم**س.ت چه داند نگاهبانی چیست... ؟
***
تا نبندد ادبِ عشق زلیخا را چشم
چشم یعقوب محال است که بینا گردد
#صائب_تبریزی
امید دلگشایی داشتم از گریهی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید
***
دستِ نوازشِ دلِ ازجای رفته شد
هر نامهای که از تو به این ناتوان رسید
#صائب_تبریزی
نمیسازد اجل از گفتگوی عشق خاموشم
من آن طفلم که درس خویش در آدینه میخوانم
***
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوبار باید دید
#صائب_تبریزی
کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر را
در آغوش وصال از بیم هجران بیش میلرزم
***
نعمت آسودگی بر دیدهی عاشق خطاست
خانهای کز خود بر آرد آب، جای خواب نیست
#صائب_تبریزی
غافل است از جنبشِ بیاختیارِ نبض خویش
آن که پندارد که در دست اختیاری داشته است
***
به حرفى عقل شد بيگانه از من، عشق را نازم
كه با آن بىنيازى، ناز عالم مىكشيد از من
#صائب_تبریزی