• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مردارخانه | مری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع merry
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 953
  • کاربران تگ شده هیچ

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
مردارخانه
نام نویسنده:
Merry
ژانر رمان:
ترسناک، تراژدی
کد رمان: 2668
ناظر: @PETRØVA.MIR


خلاصه:
سیاهی‌ها صدا دارند.
اهالی آن خانه صدایش را شنیده بودند.
در خانه‌ی آن‌ها ابلیس پرسه می‌زد.
مردی که به‌جای سایه‌ی مهر، سایه‌ی اهریمن را بر سر فرزندانش گسترانده بود.
کابوس‌ها بیدار شده بودند.
اما هنوز شمعی در تاریکی روشن بود. زن می‌دانست باید کاری کند. باید فرزندانش را نجات دهد.
باید با سیاهی‌ها بجنگد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : merry

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,279
پسندها
100,358
امتیازها
74,373
مدال‌ها
52
  • #2
کتاب 2.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Afsaneh.Norouzy

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شوهر من خدمتکار ابلیس است.
کسی این را نمی‌داند، حتی خودش.
بعضی از مردم روستا هنوز سعید غسال صدایش می‌کنند، بعضی‌شان سعید جنگیر.
کسی نمی‌داند او دیگر نه جنگیر است نه مرده‌شور.
سعید دیگر مرده‌ها را نمی‌شوید. ساعت‌ها کنارشان می‌نشیند و فقط نگاهشان می‌کند. گاهی زیر لب ورد می‌خواند. گاهی با انگشت‌هایش رویشان چیزی می‌کشد.
در ذهن مردم هنوز جنگیر است،
اما جنگیری نمی‌کند.

او مردم را جن‌زده می‌کند.
***

سلام. ممنون بابت نگاه زیباتون.
این رمان، به رمان هبه‌ی ابلیس مرتبط هست.
اما برای خوندنش نیازی نیست هبه‌ی ابلیس رو خونده باشید.
کسایی که هبه رو خوندن، کلیت اتفاقا رو از طریق فلش‌بک‌های اون رمان میدونن.
هرچند ممنون میشم اینجا هم همراهم باشن
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
امشب هوا طوفانی است.
بادی می‌وزد و پنجره‌ها را باز و بسته می‌کند.
به بچه‌ها خیره می‌شوم. پلک‌هایشان بسته است. کاش با سروصداها بیدار نشوند. به سختی خواباندمشان. در این خانه سخت می‌شود خوابید.
باد شدیدتر می‌وزد و خود را به شیشه‌ها می‌کوبد. شیشه‌ها می‌لرزند. لوستر تکان می‌خورد.
بچه‌ها را نگاه می‌کنم. لبخند می‌ز‌نم و آهی می‌کشم. کودکانم هنوز خوابند،
فارغ از غوغای جهان.
فارغ از غوغای خانه.
از غوغای... پدرشان.
سعید ساعت‌هاست در زیرزمین است. قبلا دزدکی او را می‌پاییدم. می‌خواستم سر از کارهایش دربیاورم. می‌دانم سال‌هاست جسدی را نشسته است. اما هیچ‌گاه نفهمیدم با جسدها چه می‌کند.
اما امشب می‌دانم. امشب، او جسد سامان را می‌شوید. می‌دانم که می‌شوید. امشب مجبور است مرده‌شور باشد. دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
خبری از سایه‌ها نیست.
هیبت سعید از دل تاریکی بیرون می‌آید. دستم را مشت و نفسم را حبس می‌کنم. در با صدای قیژ کشداری باز می‌شود.
سایه‌ی سعید روی بچه‌ها می‌افتد. به چشمانش نگاه نمی‌کنم، اما می‌دانم به بچه‌ها خیره شده است.
- امشب خاکش می‌کنیم. یعنی... همین الآن.
سرم با حیرت بالا می‌آید. نفس در سینه‌ام گم می‌شود. می‌خواهم چیزی بگویم، اما زبان در دهانم نمی‌چرخد. چشمان سعید می‌درخشند. برق چشمانش کورم کرده.
کلماتش مثل ذرات غبار در هوا معلق مانده‌اند. دیگر صدای باد نمی‌آید. لوستر تکان نمی‌خورد. پنجره‌ها نمی‌لرزند. انگار جمله‌ی سعید، طبیعت را نیز از نفس انداخته.
صدایم می‌لرزد.
- نکنه می‌خوای... مراسم اجرا کنی؟
لب‌هایش را روی هم می‌فشارد و نفس‌هایش صدادار می‌شوند. سینه‌اش با هر نفس بالا و پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
ماه در آسمان است، اما به قبرستان نمی‌تابد. سنگ قبرها، مثل ستاره‌هایی خاموش در بیابان پخش شده‌اند؛ رایان دیگر نگاهشان نمی‌کند. از تاریخ‌ مرگشان دهه‌ها گذشته است. در آن قبرها دیگر جنازه‌ای نیست. جسدها پوسیده‌اند، اشک‌ها خشکیده‌اند، خاطره‌ها فراموش شده‌اند.
طوفان تمام شده. مادر می‌گوید سکوت گورستان او را می‌ترساند. اما گورستان ساکت نیست. رایان می‌تواند صدایی را از دوردست بشنود. انگار کسی گریه‌ می‌کند. مادر می‌گوید توهم زده‌ای. شاید هم راست می‌گوید. شاید صدا از درون خودش می‌آید. شاید کسی که می‌گرید خود رایان است.
سنگ‌ریزه‌ای را با پایش شوت می‌کند. آهی می‌کشد. چند دقیقه قبل، مادرش بالاخره توانست گریه کند. هنوز هم شانه‌هایش می‌لرزند. کاش او هم بتواند گریه کند.
رایان سرش را بالا می‌گیرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
رایان اطرافش را نگاه می‌کند. کسی این‌جاست؟
شاید... یکی از آن موجودات باشد.
نگاهش می‌چرخد. ناخودآگاه قدمی عقب می‌رود. نفسش بند آمده است. انگار می‌ترسد نفس بکشد. می‌خواهد جیغ بزند، اما نمی‌تواند. گویی تارهای صوتی‌اش فلج شده‌اند.
صدا دوباره می‌گوید:
- منم رایان... نگاهم کن!
مادر به‌جای رایان ضجه می‌زند.
این صدای پدرش است!
به پدر که خیره می‌شود، قطره‌ی اشکی روی گونه‌اش می‌چکد. چیزی گلویش را محکم فشار می‌دهد. پدرش... پدرش زنده است! زنده و سالم!
چشمان پدر برق می‌زنند. پوستش دیگر به رنگ گچ نیست. لب‌هایش دیگر کبود نیستند.
او دیگر... نمرده! پدرش زنده است!
با بغض لب می‌زند:
- بابا... بابایی.
عمو سعید در قبر می‌ایستد. پدر را روی زمین می‌کشاند. مادر با گریه می‌پرسد:
- براش نماز نمی‌خونیم؟
رایان قدمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
جیک جیک!
گنجشک‌ها نیما را بیدار می‌کنند. هوای سرد صبحگاهی او را سر حال می‌آورد. بوی گل‌ها لبخندی روی لب‌هایش می‌نشاند.
برمی‌خیزد. از کنار مادر و خواهرش رد می‌شود و به آشپزخانه می‌رسد. به گل‌هایش آب می‌دهد. برای جوجه‌هایش دانه می‌ریزد. تنگ ماهی‌اش را با تکه پارچه‌ای تمیز می‌کند و لبخند می‌زند.
دیروز مادرش می‌گفت معجزه شده است. می‌گفت امسال سال خوبی خواهد بود. زیرا دو ماه از عید گذشته، اما حیوان‌ها و گل‌های نیما هنوز زنده‌اند. خانه هنوز آن‌ها را نکشته است.
لبخند می‌زند. به کاشی‌های گلدار آشپزخانه چشم می‌دوزد. دستش را مشت می‌کند و دندان روی هم می‌فشارد.
- نمی‌ذارم برنده شی!
مشتی به دیوار می‌کوبد.
- من شکستت میدم! خونه‌ی بد!
دوباره لبخند می‌زند. از دوستانش خداحافظی می‌کند و می‌دود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
راحله دارد می‌میرد.
امروز؟ فردا؟ یک ماه دیگر؟ کسی نمی‌داند.
اما بر کسی پوشیده نیست که او قرار است بمیرد.
پوستش آویزان شده است. لباس‌هایی که زمانی برایش تنگ بودند، حالا به تنش زار می‌زنند.
رایان دیگر نگاهش نمی‌کند. از او می‌ترسد. شبی دور از چشم او، به سامان می‌گفت از گونه‌های استخوانی و بیرون‌ زده‌ی مادر می‌ترسد. از او می‌خواست دیگر مادر را به جلسه‌های اولیا و مربیان نیاورد.
راحله پسرش را شرمنده می‌کند.
پوزخند می‌زند و بغضش را فرو می‌برد. این حرف رایان هنوز هم چشمانش را خیس می‌کند؛ اما به هر حال او هنوز پسرش است.
پس سر مادرش داد می‌زند:
- خودت می‌فهمی چی می‌گی؟
ملیحه پوفی می‌کشد و چادرش را محکم‌تر می‌گیرد. به سیاهی زیرزمین چشم می‌دوزد و آرام می‌گوید:
- صداتو بیار پایین.
راحله می‌خندد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
همسر سعید که می‌رود، اشکی روی گونه‌ی راحله می‌چکد. لب‌هایش می‌لرزند. می‌خواهد چیزی بگوید، اما بغض امانش نمی‌دهد.
مادر از فرصت بهره می‌برد. عینکش را با لبه‌ی چادرش تمیز می‌کند و می‌گوید:
- تو جوونیاتو کردی دخترم. عاشق یه کافر شدی. ازش بچه‌دار شدی. باهاش ازدواج کردی.
عینک را روی چشمانش می‌گذارد.
- دیگه تموم شده. اون مرده. حالا می‌خوای برگردی خونه‌؟ قدمت روی چشمام. اما اون پسر؟
به خانه‌ی تاریک سعید اشاره می‌کند.
- توی خونه‌ی من جایی نداره.
راحله صورتش را می‌پوشاند. دیگر نای ضجه زدن ندارد؛ فقط بی‌صدا اشک می‌ریزد، فقط ذره‌ذره آب می‌شود.
ملیحه نزدیک‌تر می‌آید.
- بیا بریم. شیمی درمانیاتو ادامه بده. شاید... شاید معجزه شد. شاید یه درمان جدید... ‌
راحله زمزمه می‌کند:
- من دارم می‌میرم مامان.
زبان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا