• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BSY داستان کوتاه پرواز قاصدک‌ها | Farzaneh.Rezvani کاربر انجمن یک رمان

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
دفتر از زیر دستم کشیده می‌شود و خودکار از ضرب این کشیدگی به وسط اتاق پرت می‌شود. با صدای سکینه که اسمم را صدا می‌زند، از حالت نوشتاری روی تخت خارج می‌شوم. تازه توان آنالیز را در خود پیدا می‌کنم.
- مشتی تو اون ورقا چی نوشته که یک بند سرت توشه؟ ورد مردی چیزی اگه هست بگو مام بسازیم خودمونو!
جوراب‌هایم را به پا می‌کنم و از تخت پایین می‌آیم. شست انگشت پایم روی موکت سرد و کثیف کف اتاق می‌خورد. بی‌خیال انزجار حالم می‌شوم و برای پس گرفتن دفترم، دستم را به سمتش دراز می‌کنم و می‌گویم:
-توش نوشته فضول سیخی دوهزار.
اخم‌هایش را درهم می‌کشد، با این‌کار حس می‌کنم چاقویی به سمت گرفته شده است، از بس صورتش کشیده و دماغ تیز بزرگی دارد. دفتر را مدام باز و بست می‌کند و در زوایای مختلف نگاهش می‌کند. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
صحنه‌ی جر‌دادن دفترم مقابل چشمانم جان می‌گیرد. با پاهایم، پاهای عصمت را گلد مال می‌کنم و به طرف سکینه یورش می‌برم. با افتادن سکینه کنار پایه‌ی تخت‌های دو طبقه فلزی، رویش می‌نشینم و دماغش را با تمام توانم گاز می‌گیرم. درحالی که دماغش در دهانم بود، حالت تهوع امانم را می‌برد. صدای سوت به گوشم می‌خورد، دماغش را از حصار دندان‌هایم جدا می‌کنم. سریع دست‌هایم را تکیه‌گاه می‌کنم، در حال بلند شدن از تن نیمه‌جان سکینه، آب دهنم که مزه‌ی خون می‌دهد را روی بافت زوار در رفته‌اش می‌اندازم. ستوان اسماعیلی به همراه تعدادی زن که سمتشان را نمی‌دانستم وارد می‌شوند.
اسماعیلی لپ‌هایش را از عصبانیت باد می‌کند و بازدمش را به بیرون می‌فرستد و می‌گوید:
- خجالت نمی‌کشید دعوا می‌کنید؟ هر سه رو ببرید انفرادی تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
بیخیال به سمت تخت فلزی می‌روم و سرم را روی بالشت فشار می‌دهم. به گمان جوشش اشکم نیز، که به قنات می‌ماند خشک شده است. سه سال گذشت و من راحله مرادی به قتل ماه‌گل رحیمی و اوستا علی پرستویی متهم شدم. به سقف فلزی تخت دو طبقه نگاه می‌کنم. پر از خط‌ها و شکلک‌های گوناگون است و من به یاد می‌آورم که قاضی دادگاه، طبق نظر پزشک، یک روانی شناخته شده بودم که بر اثر نداشتن حالت روحی مناسب مرتکب این جرم شده است! قانونی که در عین قانونی بودن، من بی‌گناه را به قتل غیر عمد متهم کرد. آری! من آن زمان تحمل ظرفیتم تمام شده بود و همانند یک حیوان وحشی به دیگران چنگ می‌انداختم و موهایشان را که پوشانده بودند، برایم فرقی نداشت پوشش سرشان مقنعه باشد یا روسری یا شال، من فقط می‌کشیدم تا کسی مو در سر نداشته باشد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14

یک‌سال تمام در تیمارستان بستری بودم فقط به جرم از دست دادن پدر، طلاق بی‌چون و چرا توسط عماد و آن حادثه، دیگر رمقی برای صبوری کردن در من باقی نمانده است و شاید همین تنها راه نفس‌ کشیدن من را به ارمغان آورده است تا از هر چیزی می‌توانم فرار کنم جز این سرنوشت رقم خورده. آهی می‌کشم و متوجه می‌شوم مژه‌های بلند فردارم کمی نمناک شده است؛ گویی قنات اشک من، هنوز هم گرفتار خشک سالی نشده و فقط کم آب شده است. روزها پس از هم می‌گذشت و من آرام گرفته بودم. سرم و آمپول‌ها من را به خوابی عمیق می‌بردند که بعد از بیدار شدنم، چیزی از آن رویاهای اجباری در ذهنم تداعی نمی‌شد. من روی تخت با آن لباس آبی فقط دراز کشیده بودم و سقف را می‌نگریستم. من دلتنگ صدای مرغ و خروس‌هایی بودم که از خانه‌های همسایه به گوشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
اما زهی خیال باطل، این عمه انگار من را نمی‌شناخت و برایش از هفت پشت غریبه، غریبه‌تر هستم. منی که در دادگاه فقط سکوت پیشه کرده‌ام و اصلاً نمی‌فهمیدم دادگاه به ضرر من درحال پیش رفتن هست. تمام حواسم به عمه‌ام معطوف شده است که بارها دم گوشم زمزمه کرده بود «راحله تو رو از دختر نداشتم بیشتر دوست دارم.» دلم می‌خواست عمه‌ام بلند شود و به سمتم بیاید. دلم آن بوسه‌های بر پیشانی همیشگی را درخواست می‌کرد. اما عمه همان عمه نبود. نمی‌دانستم چه کرده‌ام، که مستحق این‌گونه بی‌محلی و بی‌توجهی هستم. حتی خبری از گناهم نداشتم که پذیرای مجازات بشوم. مگر می‌شود عماد و عمه این‌گونه حرف‌هایشان را از یاد ببرند و با کارهایشان زخم بزنند، به قلبی که با حرف‌هایشان، جرئت این‌گونه بال بال زدن را پیدا کرده است. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
[THANKS]

لحظه‌ای در فکرشان نمی‌گنجد، شاید راهی را که می‌روند اشتباه است و با قضاوت‌هایشان زندگی یک یا چند نفر را به دستان باد خواهند سپرد. اشک کل صورتم را بستر قطره‌هایی می‌کرد که از چشمانم سرازیر شده‌اند و دیگر خبری از قهقه‌هایم نبود. هرچند خود نمی‌دانستم چند چند هستم و در درون سرگردان دنبال جوابی برای ذهن پر از درد و آشوبم می‌گشتم. حتی نفهمیدم نتیجه دادگاه چی شد و به نفع کی به اتمام رسید. لحظه‌ای به خود آمدم که زن چادرپوشی دستبند فلزی را دور مچ‌های دستم انداخت، سرد بود مثل دست‌های عماد بعد از فوت بابا... چرا متوجه نشده بودم دست‌های عماد از نخواستن من سرد شده! زن با گذاشتن دستش به پشت کتفم من را به جلو هدایت کرد و خود هم قدم با من به راه افتاد. عمه قبل از من جلسه دادگاه را ترک کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
[THANKS]
روزها در پی هم می‌گذشتند. فصل‌ها هم کارهای خود را به اتمام رسانده و جای خود را به یک‌دیگری می‌دادند. سال‌ها، سال به سال، یک‌سال به قدمتشان اضافه می‌شد. سلول هم هر چه می‌گذشت همان بود با اندکی تغییر از کهنه شدن. مأمورین زندان هم بعضی‌ها با ارتقا گرفتن درجه و بعضی‌ها با انتقال به بخش‌های دیگر تغییرات به خصوصی داشتند. آشپز زندان هم بعد از این همه وقت هنوز نتوانسته یک خورشت قرمه‌سبزی درست بپزد و همیشه‌ی خدا آب حنا به خوردمان داده است. هم بندی‌هایم انگار جزئی از یک خانواده شده‌اند و با یک‌دیگر می‌خندید و چغلی هم دیگر را می‌کردند... در این مدت بارها منتظر بودم اسمم از بلندگو پخش بشود و مرا به اتاق ملاقات بخوانند؛ اما آرزو به دل دیدن آن اتاق ماندم و عمه نیامد! شبیه به همان رویای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
[THANKS]روزها در حال گذر بودند و هر روز کسانی همانند خورشید و ماه از این سلول به سلول دیگری می‌رفتند. کسی ماهیت مطلقی از خود به جای نمی‌گذاشت و همانند گجنشک‌های کوچک مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر می‌پریدند. همه می‌دانستیم جایی که سود هنگفت خوابیده است با خود قدرت به همراه می‌آورد. قدرتی که سروری و زورگویی و نوعی جنگ برای زنده ماندن را در وجود انسان پدید می‌آورد. اما بودند کسانی که زیر و بم‌شان یکی بود و خود را خوار‌ و خفیف نمی‌کردند برای ارزنی توجه، حتی اگر گردن کلفت آن زندان بودند! همه چیز شبیه به‌هم بود ولی هیچ‌چیز ثابت نبود؛ اما دیروز و امروز من یکی بود. کارهایی که عادت کرده بودم انجام بدهم برای من حکمی شبیه به کوبیدن میخ در میخ‌ دیگری داشت‌. حکایت میخی که راه به جلو ندارد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
[THANKS]آری من آغوش‌هایی را از دست داده‌ام که اگر پول عالم را به من می‌دادند نمی‌توانستم با آن پول لحظه‌ای از آن آغوش‌ها را برای خود داشته باشم. من دیگر هیچ آغوشی برای بغل شدنم نداشتم. تنها دلخوشی‌ام تبرئه شدنم بود که ندانسته لگد به بخت خود زده و از آن محروم شده‌ام. آن اوایل زیاد منتظر ماندم تا به دادگاه احضار شوم و از خود دفاع کنم؛ زیرا فهمیده بودم کسی برایم تره‌ای خرد نخواهد کرد و کسی را ندارم که به انتظار من بنشیند تا از این چهار دیواری منفور رهایی یابم. چهار دیواری منفوری که مرا در خود پذیرفته بود و ظاهر و باطنش یکی بود. اتاقی تنگ و تاریک که مرا در خود کشیده بود تا از بلاهایی که در انتظار من است کم یا زیاد، رونمایی کند؛ دادگاه‌های من منظم و بدون حضور من درحال اجرا است. همه چیز در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,212
پسندها
11,261
امتیازها
35,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
[THANKS]آه خدای من! این‌ها فقط تصورات من است. من که دیگر بالی برای پریدن ندارم، هر چه پر و بال داشتم را کندن تا خیال نکنم من هم کسی در این روزگار هستم. شبیه به قرن‌ها پیش حس زنده به گور کردن دختران را دارم اما از نوع سازمان یافته‌اش. مگر من چه داشته‌ام که این‌گونه خلع سلاحم کردند؟من چه داشته‌ام جز پدر و مادرم، عمه و عماد! ای کاش زبانم لال شود. نه کافی نیست! ای کاش عقل و هوشم، ذهنم از اسم عماد پاک شود. همان عمادی که رویای زیبای با هم بودن را در ذهنم سال‌ها تداعی می‌کرد. همان عمادی که مهربان بود و مرا در هفتمین روز نبود پدرم، از قبرستان به جای بازگشت به خانه، ماشین را به سمت دفترخانه راند. راند و ندید اشک من از نبود سر پناهم، ندید بی‌کسی‌ام را و خودش را از من دریغ کرد، تا مهر طلاق را در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~
عقب
بالا