• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبض زلف | پرنده‌سار کاربر انجمن یک رمان

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #21
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Céleste

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #22
اینکه این‌قدر نوشتم برای خودمم حیرت‌انگیزه. لطفاً نظر T--T


زاک بدون نگاه به او، بی‌حواس به سخنرانی، شانه‌ای بالا انداخت و دوباره اطراف را با نگاهش بررسی کرد:
- نمی‌دونم.
و با کنجکاوی به دایهٔ شاهدخت خیره ماند که انگار چیزی را از روی تاج اینگرید برمی‌داشت. زنِ کنارش با حیرت گفت:
- چه‌قدر بی‌تفاوتی!
زاک با پرسش به زن و چشم‌های متعجبش نگاه کرد. نمی‌فهمید چه می‌گوید. اینگرید ادامه داد:
- این، هدیهٔ من به شماست!
زاک به سرعت گردن چرخاند. شاهدخت تور را از سرش برداشته بود و به موهایش اشاره می‌کرد. از آن فاصله برقِ موها را می‌دید. صدای بلندِ اینگرید با صدای آرام و شاکیِ زنِ جوان هم‌نوا شد:
- یه سرباز گارد امنیتی باید آداب معاشرتی رو بهتر بلد باشه!
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Céleste

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #23
لرد ادامه داد:
- تنها چیزی که باعث شده بخوام نگهش دارم نمرات بالایی بوده که در آزمون‌ها و رزمایش‌ها، حتی در برابر رده اس‌ها به دست آورده. اما من تابع دستورات حضرت‌عالی هستم، بانو. هر چی که شما امر کنید.
ماریان با همان اخم ریزش گفت:
- نیازی نیست. فقط لطفاً در نظر داشته باشید که از این به بعد از سربازهاتون یه آزمون نزاکت هم بگیرید که نمره ادب‌شون هم مشخص باشه.
لرد مگنس تعظیم و تقاضای بخشش کرد و ماریان بدون نگاهی به زاک و مگنس، از کناری گذشت و رفت. زاک حتی به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کرد که نامزد ولیعهد بخواهد با آن لباس‌های ساده با او هم‌صحبت شود!
- بلند شو، آیزاک.
- لرد! لرد من معذرت می‌خوام!
صدای لرد آرام بود:
- گفتم بلند شو، آیزاک.
زاک به سختی ایستاد. خوب نبود، هیچ چیز. خونسردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Céleste

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #24
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Céleste

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #25
از اونجا که خودم به عنوان راویِ داستان از ماجرا خبر دارم یکم زورم میاد. نمی‌تونم تشخیص بدم داستان تعلیق کافی داره یا نه :<

جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Céleste

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #26
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Céleste

Céleste

ناظر رمان
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
586
پسندها
10,032
امتیازها
28,173
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #27
- موهای زندانی‌های میرا؟
مایلا به ستاره‌های اندکِ در آسمان خیره شد، کمی سرش را کج کرد و با زمزمه گفت:
- این یکی از شایعه‌هاست. به هر حال یا راهی پیدا شده تا برای خانم‌ها مو بسازند، یا... .
شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
- یا اینکه اینا موهای آدم‌های واقعی‌ان.
و لبخندی روی لب نشاند که بسیار صمیمانه و دلنشین بود. زاک به فکر فرو رفت. اگر موهای رینا را هم تراشیده بودند پس دیگر دلیلی برای حبس او نداشتند. اطراف را نگاه کرد و فکر کرد که باید حتماً سری به زندان می‌زد.
- می‌دونی چیه سرباز زاک؟
منتظر به بانو مایلا خیره شد و او همچنان نگاهش به ماهِ بزرگ و کاملِ توی آسمان بود؛ اما مایلا انگار که پشیمان شده باشد، باز هم کمی خندید و گفت:
- آه هیچی. من میرم توی سالن.
زاک ادای احترام کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Céleste

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا