• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پرنده‌ها شیشه را نمی‌بینند | آیدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع AYDA HOSSINY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 1,953
  • کاربران تگ شده هیچ

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #11
دخترک با سینی شربتی سرخ امد. به رنگ چشمان بیچاره‌ی من، به رنگ حال و روز این روزهایم. از نزدیک دقیق‌تر نگاهش کردم. موهای بلندش موجی از فر بودن داشتند. من موهایم لخت بودند. یعنی دل به ان پیچ موهایش سپرده بود؟ از نزدیک بچه‌تر بود. روی مبل کرمی تکی نشست و زیر چشمی نگاه رهام کرد. نتوانستم ساکت بمانم:
- ببخشید سرزده اومدم، شماره نداشتم از قبل خبر بدم.
دخترک کاملا بی پروا کپ کرد. ماند چه بگوید و رهام هم اجازه نداد او حرفی بزند. تمانینه‌ی کلامش ستودنی بود:
- مهرازجان پرستو نامزد منه.
نامزدش بودم. چه تمسخر امیز! بیشتر از این نمی توانست تحقیرم کند که مقابل ان دختر بی پروا بگوید نامزد دارم. دختر اما از این موضوع انقدر تعجب نکرد انگار خبر داشت. خبر داشت و باز در زندگی رهام بود؟ چقدر بی شرم...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #12
همه چیز در ثانیه ایستاد، قلبم، مغزم، بدنم حتی نفسم. انگار برق‌ها رفته بود. اولین فرمانی که بعد از هوشیاری مغزم داد گرفتن دستم به همان میز چوبی بود. قدرت چرخیدن نداشتم. ثانیه‌ی دیگری حرفش را تکرار کردم، دختر، دروغ بود. او نمی توانست دختری به ان سن داشته باشد، او اصلا نمی توانست دختر داشته باشد، اوکه ازدواج نکرده بود. چندین نفر در ذهنم به دنبال اطلاعات مناسب می گشتند. دروغ میگفت که از قائله فرار کند این باورپذیرترین حالت ممکن بود.
بلاخره توانستم روی پاهایم بچرخم و انها را احساس کنم. درست خیره به چشمان رهام بودم، او راحت دروغ میگفت نه؟ این چشم‌ها صادق نبودند. این ارامش و اطمینان نگاهش دروغ بود. نگاهم روی دخترک چرخید. نگران بود، ترسیده بود ولی حالا رنگ نگاهش فرق داشت، از واکنش من نسبت به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #13
از چه حرف میزد؟ او پدرش بود؛ پدر یک دختر بچه. چطور می توانست جدا زندگی کند؟ توپ را در زمین من انداخته بود که چه؟ از من یک نامادری بی رحم بسازد؟ توقع این حجم از حق انتخاب را نداشتم. نهایتش به این فکر می کردم که بگوید لازم نیست برایش مادری کنم فقط تحملش کنم. نه اینکه بگوید می توانم کاملا از زندگیمان حذفش کنم.
گاهی وقت‌ها داشتن حق انتخاب از نداشتنش دردناک‌تر است. پذیرش یک تصمیم گرفته شده از تصمیم گرفتن راحت تر بود. این را زمانی فهمیدم که از ازادی انتخابی که به من داده شده بود ناراضی بودم. مسئولیتش روی وجدانم سنگینی می کرد. مسئولیت زندگی یک دختر نوجوان. ناخون کوتاهم روی دستگیره‌ی مبل خط فرضی می انداخت جای ان دختر من ترسیده بودم:
- چطوری تنها بمونه؟ نمیتونه پیش مامانت اینا بمونه؟ تا الان کجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #14
چند قدم فاصله‌اش را از روی تک فرشی که رنگ‌هایش طوری باهم یکی شده بودند که تمایزشان غیرممکن بود طی کرد و روی مبلی که درست کنار من بود نشست. طره‌ای از موهایش را که روی بازو و سینه‌اش ریخته بودند را پشت سرش هدایت کرد و با چشمانش خیلی ظریف و نامحسوس براندازم کرد.
صدای سلامش را که شنیدم فراموش کردم که رهام از زبان من حرف زده بود و من اصلا امادگی اشنایی با او را نداشتم. نازک، ظریف، ارام، خجل، ترکیب عجیبی داشت صدایش. البته انقدر دقیق شنیده نشد تنها کمی از زمزمه بلندتر بود.
حرف زدن همیشه بزرگترین معضل زندگی من بود. حرف زدن با غریبه‌ها، باز کردن سر صحبت با کسانی که نمیشناختم‌شان درواقع اصل مطلب چه چیزی گفتن بود. حالا که از ان زن عصبی تلخ فاصله گرفته بودم از برخورد اولم با او پشیمان بودم. پاهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #15
همان پانزده سالش بود. سعی کردم مادرش را تصور کنم، البته فکر بدی بود و چند ثانیه بعد از ان پشیمان شدم. ان دختر زیادی خوشگل بود. نمی خواستم فکر کنم مادرش نیز به همان زیبایی بوده است. حرف دیگری نداشتم، مغزم بعد دو روز اشک و نخوابیدن حالا تنها چیزی که تحویلم میداد موج خستگی و سردرد بود. رهام بلاخره دست از لیوان نیمه خالی شربت کشید و تیر اخرش را بی رحمانه زد:
- تصمیم با پرستوعه که پیش ما زندگی کنی یا اینجا پس براتون بهتره یکم هرازگاهی باهم وقت بگذرونین اگه اومد اینجا میشناسیش دیگه، در و باز کن.
نمی توانستم به رهام چشم غره بروم. حداقل نه جلوی ان دختری که ممکن بود تصور کند نمی خواهم با او وقت بگذرانم. ولی حق نداشت من را در عمل انجام شده قرار بدهد. اصلا دلم نمی خواست تصور ان دختر از من کسی باشد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #16
مقابل ان راه پله، راهرویی باریک با سه در بود. انگار ان اتاق‌ها دقیقا به موازات سالن پذیرایی ساخته شده بودند. باز نگاهی چند ثانیه‌ای از طرف ان چشمان عسلی حوالی‌ام شد. نگاهی صرفا جهت اطمینان که من پشت سرش هستم. چند ثانیه با تردید بین دو در ایستاد و در نهایت در سمت چپ را باز کرد.
اتاقی ساده بود‌ دیوارهای سفید، میز تحریر قرمز مشکی، فرشی تمام سیاه و ساده. تختی قرمز با روتختی سیاه و یک مبل تک قرمز، معلوم بود هرکسی این اتاق را طراحی کرده اصلا برایش وقت نگذاشته. اینجا اتاق رهام بود؟ احتمالا نه، ان دکوراسیون شیک بی نقص نقره‌ای طلایی که در خانه‌ی مادرش بود کجا و این اتاق کجا.
این همه رنگ سیاه دلیل دیگری بر رد این احتمال بود. رهام کسی نبود که این همه تیرگی را دوست داشته باشد. اما این اتاق قطعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #17
کف دستش را ثانیه‌ای روی دهان و بینی‌اش مماس کرد و نفس کشید بعد دستش را تا چانه‌اش کشاند و مشت کرد. گنجاندن حرف‌هایش در کلمات برایش سخت بود ولی باز مستقیم به چشمانم خیره شد. هیچ‌وقت ندیده بودم موقع حرف زدن به جایی جز صورت طرف مقابلش نگاه کند:
- باید مطمئن می‌شدم که می‌تونم بهت بگم. بهت اعتماد کنم.
کی قرار بود اعتماد کند؟ چند ماه دیگر؟ او اصلا به من هم فکر می‌کرد؟ تشویش درونم با ارامش ظاهری‌ام هم خوانی نداشت و من زجر می‌کشیدم از این ناهماهنگی ولی همچنان سر جایم ارام نشسته بودم. لبه‌ی تخت، خیره به اویی که ایستاده بود. با تلخی پرسیدم:
- اعتماد کردی؟
کمی امید در صدایش پیچید. ارامشی لحظه‌ای از انکه به نقطه‌ای از این بحث رسیده بود که می‌توانست رویش مسلط باشد. از این‌که ان توضیحات سخت تمام شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #18
.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #19
.​
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

کاربر فعال
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,019
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #20
.​
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا