- تاریخ ثبتنام
- 25/5/19
- ارسالیها
- 829
- پسندها
- 40,019
- امتیازها
- 58,773
- مدالها
- 23
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #11
دخترک با سینی شربتی سرخ امد. به رنگ چشمان بیچارهی من، به رنگ حال و روز این روزهایم. از نزدیک دقیقتر نگاهش کردم. موهای بلندش موجی از فر بودن داشتند. من موهایم لخت بودند. یعنی دل به ان پیچ موهایش سپرده بود؟ از نزدیک بچهتر بود. روی مبل کرمی تکی نشست و زیر چشمی نگاه رهام کرد. نتوانستم ساکت بمانم:
- ببخشید سرزده اومدم، شماره نداشتم از قبل خبر بدم.
دخترک کاملا بی پروا کپ کرد. ماند چه بگوید و رهام هم اجازه نداد او حرفی بزند. تمانینهی کلامش ستودنی بود:
- مهرازجان پرستو نامزد منه.
نامزدش بودم. چه تمسخر امیز! بیشتر از این نمی توانست تحقیرم کند که مقابل ان دختر بی پروا بگوید نامزد دارم. دختر اما از این موضوع انقدر تعجب نکرد انگار خبر داشت. خبر داشت و باز در زندگی رهام بود؟ چقدر بی شرم...
- ببخشید سرزده اومدم، شماره نداشتم از قبل خبر بدم.
دخترک کاملا بی پروا کپ کرد. ماند چه بگوید و رهام هم اجازه نداد او حرفی بزند. تمانینهی کلامش ستودنی بود:
- مهرازجان پرستو نامزد منه.
نامزدش بودم. چه تمسخر امیز! بیشتر از این نمی توانست تحقیرم کند که مقابل ان دختر بی پروا بگوید نامزد دارم. دختر اما از این موضوع انقدر تعجب نکرد انگار خبر داشت. خبر داشت و باز در زندگی رهام بود؟ چقدر بی شرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر