• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جانی لوییز | مارال کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع maraly0_0r
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 8
  • بازدیدها 416
  • Tagged users هیچ

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 5151
ناظر: MARYAM ABBASI Maryam Abbasi

نام رمان: جانی لوییز
نام نویسنده: مارال
ژانر: #معمایی #جنایی #پلیسی
خلاصه:
کاراگاهی خصوصی که کارش معلوم هست مانند همه کاراگاهان بزرگ از جمله شرلوک هلمز؛ ولی متفاوت بودن او در اتفاقی است که برایش می‌افتد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,013
پسندها
10,749
امتیازها
29,873
مدال‌ها
27
سن
16
453261

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
«خفه شین! همه خفه شین! حرکت نکنین، حرف نزنین و نفس نکشین! من دارم فکر می‌کنم!»

شرلوک هلمز
***
به روی صندلی راحتی روی‌به‌روی پنجره نشسته بود و در دستانش مجله اتفاقات روز بود. کاملاً در آن غرق شده بود، در دنیای خبر او پیگیر بود. در همان لحظات پر جنب‌ و جوش خواندن خبر، پیرزنی در را باز کرد و با قدم‌هایی محکم به سمت او آمد؛ ولی متوجه نشد برای همین یک سرفه مصلحتی کرد که سر از مجله بیرون آورد و آن را روی میز کنارش گذاشت و از سر جایش بلند شد و به سمت او چرخید و گفت:
- چیزی شده خانم اِسمیت؟!
پیرزن لبخندی زد و گفت:
- مهمان دارین آقای لوییز!
و بعد از اتاق بیرون رفت. آقای لوییز یک مرد بسیار پر جذبه، مغرور و متفکر بود با چهره‌ای به صافی آینه و به درخشندگی الماس، با چشمانی عسلی و بینی کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
آقای مَوسِین: نه چیزی بیشتر از این نیست!
جانی: من این فکر رو نمی‌کنم و بیشتر از ایناست.
مرد مسن‌تر از آقای مَوسِین خواست که به بیرون برود. بعد به میز جانی نزدیک‌تر شد و گفت:
- همسرشون هم دزدیده شده!
جانی به روی صندلی‌اش لم داد و گفت:
- از کجا می‌دونید دزدیده شده؟ شاید دزد خودشه!
مرد مسن حرفی نزد مثل اینکه آنها این فکر را نمی‌کردند. فقط به جانی دستی برای رفتن داد و آنجا رفت. جانی در فکر خود غرق بود. چطور است سری به آنجا بزند. به خانم اِسمیت هم بگوید هر مهمانی آمد را در اتاق انتظار نگاه دارد که کسی هم نمی‌آمد چون همه او را دیوانه خطاب می‌کردند. آمدن آنها هم باعث تعجب بود. جانی به اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد؛ که شامل پیراهن دکمه دار مردانه سفید که در شلوار مشکی فرو رفته بود و با جلیقه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
- به بازار رسوندمش!
جانی که دید او نَم‌ پس نمی‌دهد از تاکسی‌اش پیاده شد. وقتی داشت از آنجا دور می‌شد پلاک ماشین را بخاطر سپرد، به سمت خانه مَوسِین رفت و در بزرگ قهوه‌ای را به صدا در آورد. نما از بیرون به رنگ قهوه‌ای و زرد بود و کاملاً جار می‌زد که آنجا اشراف زندگی می‌کنند. در باز شد و یکی از خدمتکارهای خانه بود. جانی را به داخل دعوت کرد و رفت تا آقای خانه را صدا بزند.
جانی که به سمت جایی که خدمتکار گفته بود می‌رفت همه‌جا را زیر نظر گرفته بود. آنجا پر بود از تابلو‌های نقاشی‌های قدیمی، جدید و مدرن تمامی خانه از رنگ سفید آراسته شده بود و کم و بیش از رنگ‌های بیرونی خانه در آن به کار رفته بود. جانی از سالنی همچون اقیانوس رد شده بود. از دری چوبی رد شد و با سالنی دیگر مواجه شد. آنجا هم بزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
آقای مَوسِین به روی میزی که جلویش بود زد و گفت:
- آقای لوییز من یکی از با ارزش‌ترین چیزام گم شده و فکر نمی‌کنم وقت به رخ کشیدن خودتون باشه.
جانی نگاهی به او انداخت و با لبخندی جواب داد:
- می‌خواستم به جاهای جالبش برسم مثل اینکه شما مشتاق به شنیدنش نیستین.
نفس عمیقی کشید:
- نه من برام جالب نیست. هم همسرم هم اون نقاشی با ارزش گم شده.
جانی به سمت میزی که پشتش نشسته بود نزدیک شد و گفت:
- از کجا مطمئن هستین که همسرتون دزد نباشه؟!
دندان‌هایش را به هم کشید و صدای قرچ قروچی داد:
- از نامه.
جانی با تعجب:
- نامه؟ چه نامه‌ای؟
آقای مَوسِین از کشوی میزش نامه‌ای را بیرون آورد و به جانی داد و او هم به سرعت آن را گرفت و قبل از باز شدن نامه به رنگ زرد کاغذ نگاهی کرد. تعجب تمام سلول‌هایش را فرا گرفته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
تنها چیزی که بعد از گذشت یک ساعت پیدا کرد دست نوشته‌ای دیگر بود که رو آن نوشته شده بود
"من چیم؟! یا اصلاً من کیم؟! آشنام من رو می‌شناسی. پس نااُمید نشو. پ.ن: سرنخ بعدیت من جایی هستم که گشنم! نون.واو."
***
به روی صندلی‌ راک‌ش که رنگ سفیدش در آن باغ بزرگ در حیاطِ پشتی خانه به خوبی خود را نشان می‌داد نشسته بود و داشت به پرونده جدیدش فکر می‌کرد. به رسم عادتی که داشت چشمانش را بسته بود و درش پشت سیاهی چشمانش به دنبال سرنخ‌های داشته و نداشته می‌گشت که خانم اِسمیت از همان در حیاط داد زد:
- جانی برات یه بسته اومده!
و آنجا را ترک کرد. جانی که تمرکزش بهم‌ ریخته بود از جای بلند شد و به سمت خانه رفت. بلند داد زد:
- بسته رو کجا گذاشتین؟!
خانم اسمیت که روی مبل راحتی جلوی تلوزیون نشتسته بود گفت:
- روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
با عجله به سمت میز رفت و جعبه را روی میز گذاشت. رئیس پلیس ملیسا کِلوش جعبه را برداشت و باز کرد و درونش را که دید، با دیدن ناخن‌ها جعبه را رها کرد روی میز و با ترس به جانی نگاه کرد که گفت:
- مربوط به پرونده آقای موسِین هست!
جپرسون که تازه به خود آمده بود گفت:
- مطمئنی مال زن اونه؟!
- از چیزی که الان دیدم مطمئن‌تر هستم.
جپرسون که معنی کلی حرف جانی را فهمیده بود. فقط گفت:
- می‌فرستمشون آزمایشگاه!
بعد بسته را برداشت و به بیرون رفت.
ملیسا: ببین، جانی هرچی دیدی... .
جانی به میان حرفش آمد و گفت:
- ببین ملیسا هرچیزی بین ما بوده، همون جا دفن شده.
بعد تموم شدن حرف جانی کسی در را زد و بعد وارد اتاق شد. آقای موسِین با صورتی ترسیده نزدیک رفت و گفت:
- چیزی شده؟! خانم اسمیت باهام تماس گرفته بود.
ملیسا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maraly0_0r

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
47
پسندها
239
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #9
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا