مقدمه
«خفه شین! همه خفه شین! حرکت نکنین، حرف نزنین و نفس نکشین! من دارم فکر میکنم!»
شرلوک هلمز
***
به روی صندلی راحتی رویبهروی پنجره نشسته بود و در دستانش مجله اتفاقات روز بود. کاملاً در آن غرق شده بود، در دنیای خبر او پیگیر بود. در همان لحظات پر جنب و جوش خواندن خبر، پیرزنی در را باز کرد و با قدمهایی محکم به سمت او آمد؛ ولی متوجه نشد برای همین یک سرفه مصلحتی کرد که سر از مجله بیرون آورد و آن را روی میز کنارش گذاشت و از سر جایش بلند شد و به سمت او چرخید و گفت:
- چیزی شده خانم اِسمیت؟!
پیرزن لبخندی زد و گفت:
- مهمان دارین آقای لوییز!
و بعد از اتاق بیرون رفت. آقای لوییز یک مرد بسیار پر جذبه، مغرور و متفکر بود با چهرهای به صافی آینه و به درخشندگی الماس، با چشمانی عسلی و بینی کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.