• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ما شماره‌ایم! | رامونا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع رامونا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 974
  • کاربران تگ شده هیچ

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
96
پسندها
671
امتیازها
3,713
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ما شماره‌ایم!
نام نویسنده:
رامونا
ژانر رمان:
ترسناک، علمی_تخیلی
کد رمان: 5732
ناظر: @vida1

خلاصه:
گروهی از بزهکاران خسته و بی حوصله به عنوان بخشی از یک بازی برای زنده ماندن به ساختمانی منتقل می‌شوند؛ اینجا یک نبرده یا در واقع مسابقه‌ای بین مرگ و زندگیست!
در این میان آنها مجبور به وضع کردن قانون‌هایی هستن تا از نظر احساسی کمتر آسیب ببینن... فقط نیاز دارن تا قربانی کمتری بدن اما... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : رامونا

BITAΨ

نگاربان
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
2,428
پسندها
27,279
امتیازها
51,373
مدال‌ها
29
سن
23
  • #2
تایید رمان.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : BITAΨ

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
96
پسندها
671
امتیازها
3,713
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
ترس واژه‌ای جادویی، مخلوطی از احساسات که گاهی با امید همراه هست... آره درست شنیدی، ترس همراه با امید فقط باید بدونی که امید رو میشه هرجایی پیدا کرد.
حتی توی این اتاق‌های تاریک، ما خودمون نمی‌دونیم اینجا چه‌خبره ولی همراه هر ترسی یه امیدی هست.
یعنی قراره از اینجا فرار کنیم؟
کی می‌دونه شاید بتونیم... شاید هم بمیریم؛ اینجا مرگ یکی از دوستامونه، گاهی حتی به اونم راضی اما یه امیدی پیدا میشه در آخرین لحظات...
اینجا مسابقه امید و ترس و مرگ و گاهی هیجانه...
باید ببینیم کدوم برنده میشه؟... یعنی می‌تونیم فرار کنیم؟... خب اگه می‌تونی فرار کن!
تَق... تَق... تَق
صدا های زیاد اما یکی بیشتر از همه این یعنی شروع کنین وگرنه می‌میرین، می‌پرسی جنگه؟... نه این صدای سرنوشت امروزته که میگه تن لشت رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : رامونا

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
96
پسندها
671
امتیازها
3,713
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
سارا با عجله بلند شد و به سمت کولش که چندی قبل درآورده بود رفت و شروع کرد به چک کردن وسایلش:
- وای نیستش...
با چشم‌های از حدقه بیرون زده به حرکاتش نگاه می‌کردیم که دوباره به جایی که نشسته بود و شب خوابیده بود رفت و درحالی که انگار دنبال گشتن چیزی بود اشک‌هاش روی گونه‌های همیشه سرخش راه خودش رو باز کرد سانیار که دیگه تاقت نگاه کردن و نداشت به سمتش رفت و با نگرانی که همیشه نسبت به رامونا داشت گفت:
- خوبی... چیزی گم کردی؟
سارا که سرش پایین بود و هنوز داشت میگشت یک‌آن سرش را به بالا آور و با نگاهی که قرق در اشک و قرمزی چشم بود به سانیار خیره شد سانیار دستی به سمتش برد تا آرومش کند که صدای گریه‌اش بالا رفت و با فین فین گفت:
- گردنبندم نیست...
دوباره مثل دیوانه‌ها روی زمین رو می‌گشت که جویا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : رامونا

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
96
پسندها
671
امتیازها
3,713
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
با قیافه ای که سردرگمی ازش می‌بارید بهم خیر شده بود:
- چه‌کاری؟
- ابلح خان، من که جونم نمی‌گیرم کف دستم بیام اینجا برای یه گردنبند پی‌زوری!
- خب؟
- واقعا بازم سوال داره که اومدیم اون بدبخت و که قِل خورده اینجا نجات بدیم؟
سری تکون داد:
- منطقی بود.
بالاخره جویا خان به این نتیجه رسید که باید اون بدبخته رو نجات بده و نیاز نیست که حتماً اون گردنبند کوفتی رو پیدا کنه.
پس به مسیر ادامه دادیم از روی نقشه‌هایی که این چند وقت تونسته بودیم ترسیم کنیم و با وجود از دست دادن افراد ارزشمندمون به جایی که باید می‌رسیدیم.
جویا که زودتر از من اون رو دیده بود گفت:
- اوه... چرا این اینقدر آشو لاشه!
با حرفی که زود چون دقیقا جلوم وایساده بود کنارش زدم تا بتونم طرف رو ببینم، خیلی سخت بود شناختنش چون توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : رامونا
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا