- تاریخ ثبتنام
- 3/8/22
- ارسالیها
- 184
- پسندها
- 1,221
- امتیازها
- 6,533
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #61
- سلام دخترم!
بینیاش را بالا کشید و وقتی دست دور گردن او میانداخت گفت:
- چه بوی خوبی راه انداختی لیلی جون.
- تا شلوغ نشده من برم چای بریزم بخوریم.
محیا بود که میگفت. روی صندلیهای پایه بلند نشستند و لیلی گفت:
- شنیدم حرف، از حرف مردم بود!
دستش را روی دست او کشید و گفت:
- «سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را»
لبخند تلخی زد و گفت:
- چه قشنگ گفتین.
- من امروز کار زیادی ندارم. رعنا، عروسم میاد یکم دیگه. وقت دارم که داستانمو بهت بگم.
فرشته خوشحال دستهایش را بهم زد و گفت:
- خوش به حال من پس!
چای خورده و حالا در اتاق لیلی نشسته بودند و او باز هم آلبوم سنگین و قدیمیاش را ورق میزد.
- اینجا همون کاباره نادرهست.
لیلی بود و خانمی با موهای پف کرده مشکی رنگ،...
بینیاش را بالا کشید و وقتی دست دور گردن او میانداخت گفت:
- چه بوی خوبی راه انداختی لیلی جون.
- تا شلوغ نشده من برم چای بریزم بخوریم.
محیا بود که میگفت. روی صندلیهای پایه بلند نشستند و لیلی گفت:
- شنیدم حرف، از حرف مردم بود!
دستش را روی دست او کشید و گفت:
- «سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را»
لبخند تلخی زد و گفت:
- چه قشنگ گفتین.
- من امروز کار زیادی ندارم. رعنا، عروسم میاد یکم دیگه. وقت دارم که داستانمو بهت بگم.
فرشته خوشحال دستهایش را بهم زد و گفت:
- خوش به حال من پس!
چای خورده و حالا در اتاق لیلی نشسته بودند و او باز هم آلبوم سنگین و قدیمیاش را ورق میزد.
- اینجا همون کاباره نادرهست.
لیلی بود و خانمی با موهای پف کرده مشکی رنگ،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر