• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آسمان چشم او | نفیسه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nafiseh.s
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها بازدیدها 1,634
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    ، عاشقانه درام
  • کاربران تگ شده هیچ

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #61
- سلام دخترم!
بینی‌اش را بالا کشید و وقتی دست دور گردن او می‌انداخت گفت:
- چه بوی خوبی راه انداختی لیلی جون.
- تا شلوغ نشده من برم چای بریزم بخوریم.
محیا بود که می‌گفت. روی صندلی‌های پایه بلند نشستند و لیلی گفت:
- شنیدم حرف، از حرف مردم بود!
دستش را روی دست او کشید و گفت:
- «سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را»
لبخند تلخی زد و گفت:
- چه قشنگ گفتین.
- من امروز کار زیادی ندارم. رعنا، عروسم میاد یکم دیگه. وقت دارم که داستانمو بهت بگم.
فرشته خوشحال دست‌هایش را بهم زد و گفت:
- خوش‌ به حال من پس!
چای خورده و حالا در اتاق لیلی نشسته بودند و او باز هم آلبوم سنگین و قدیمی‌اش را ورق می‌زد.
- اینجا همون کاباره نادره‌ست.
لیلی بود و خانمی با موهای پف کرده مشکی‌ رنگ،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #62
آب دهانش را قورت داد و چند قدم نزدیک شد که کمال در اتاق را بست. نیم نگاهی به در انداخت و بعد دوباره به سمت خانم ناز برگشت که سیگاری در دست داشت و پشت میز قهوه‌ای رنگی نشسته بود.
- س... سلام.
خانم ناز سرش را تکان داد و متعجب گفت:
- مادرت کو پس؟
موهای طلایی رنگش را پشت گوش زد و با نگاه به نوک کفش‌هایش گفت:
- عمرش رو داده به شما.
پکی به سیگارش زد و همان‌طور که خیره نگاهش می‌کرد دود را از ریه‌هایش خارج کرد.
لبخندی شبیه به پوزخند گوشه لبش بود. انگار خبر مرگ ماری حالش را بهتر کرده بود، حس کسی را داشت که رقیبش را از رینگ بیرون انداخته بود.
- خدا بیامرزتش، خب؟
- برای کار اومدم، می‌خواستم اسدالله خان رو ببینم گفتن نیست.
سیگارش را در جا سیگاری انداخت و گفت:
- آره نی.
به صندلی تکیه داد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #63
لیلی لبخند پهنی روی لب‌هایش نشست. دستی به موهایش کشید و همان‌طور دسته‌ای را دور انگشتش می‌چرخاند، گفت:
- قبول می‌کنین بمونم یعنی؟
اسدالله سرش را تکان داد و همان‌طور که نخ سیگاری را گوشه لبش می‌گذاشت گفت:
- نمی‌ذارم دختر ماری تو خیابون بمونه که.
همان‌وقت خانم ناز با سینی چای وارد اتاق شد. اسدالله دود سیگار را بیرون داد و گفت:
- لیلی می‌مونه اینجا، از امشبم کارش رو شروع می‌کنه.
- چه‌کاری؟
خانم ناز بود که می‌پرسید. اسدالله سیگار را به لبهٔ جا سیگاری زد و همان‌طور که به خاکستر آن نگاه می‌کرد گفت:
- فعلاً بمونه تو بار، بعدش بره رو صحنه.
خانم ناز ناباور به لیلی نگاه کرد و سپس نگاهش را به اسدالله دوخت. حالا ماری بود که در ذهنش نقش می‌بست، با لباسی فاخر روی صحنه و گاهی کنار میز کله گنده‌ها و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Crying
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #64
توی بار کنار پریچهر ایستاده بود و به رفت و آمد کارکنان نگاه می‌کرد. نگاهش به گروه موسیقی بود. یکی پیانو را تنظیم می‌کرد و دیگری درام تمرین می‌کرد.
پریچهر سینی پر از گیلاس‌های ش*ر..اب خوری را جلویش هل داد و سرد گفت:
- دستمال بکش لک نداشته باشه.
سرش را تکان داد و دستمال نخی سفید رنگ را از او گرفت.
مردی در کت و شلوار مشکی رنگ وسط سالن ایستاد و گفت:
- یه ساعت دیگه در باز میشه مردم میان، خراب کاری نبینم امشب، یادتون نرفته که کی میاد برای اجرا؟!
همه سرشان را تکان دادند و او وقتی تايید همه را دید به سمت آنها آمد.
به میز بار تکیه داد و همان‌طور که سر تا پای لیلی را نگاه می کرد پرسید:
- جدیدی؟
لیلی دستمال را لبه‌ی گیلاس ‌می‌کشید که سرش را تکان داد.
دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
- امیرم، پسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #65
زمان حال

چند تقه که به در خورد نگاه هر دو به سمت در کشیده شد. لیلی « بله؟» گفت و بلافاصله در باز شد.
دختر جوانی بین چارچوب در قرار گرفت و با لبخند گفت:
- سلام! عزیز باید بیاین برای درست کردن دم‌ نوش.
فرشته و لیلی به گرمی جوابش را دادند و فرشته با خود فکر کرد که او باید شیرین باشد. واقعاً هم اسمش برازنده‌اش بود.
لیلی سرش را تکان داد و همان‌طور که بلند میشد گفت:
- فرشته جان باقیش بمونه بعد.
فرشته هم بلند شد و با لبخند سرش را تکان داد. از اتاق خارج شدند و لیلی یک راست به سمت آشپزخانه رفت.
حالا کافه کمی شلوغ‌تر شده بود. به سمت پیشخوان می‌رفت که در کمال تعجب آرش را دید. کلاه کپ سرش گذاشته یقه‌های پالتو‌اش را بالا آورده بود تا کمی صورتش پوشانده شود. با خنده به محیا‌ی اخم کرده نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #66
***
مهین دیس برنج را روی میز گذاشت، همان‌طور که صندلی را عقب می‌کشید تا بنشیند گله‌مند گفت:
- دنبال چی می‌گردی تو اون گوشی؟
کیان نگاه از صفحه‌‌ی گوشی گرفت و گره‌ی ابروهایش را باز کرد. کوتاه گفت:
- هیچی!
مهین برنج برایش می‌کشید که گفت:
- فرشته امشبم خونه عمو‌ش می‌مونه؟
کیان تنها سرش را تکان داد و باز مهین بود که می‌پرسید:
- محمدعلی اوضاش درست شد؟ آیدا برگشت خونه؟
کیان باز هم سرش را تکان داد و حالا با قاشق به دانه‌های برنج می‌زد.
- خب چی‌کار می‌کرد باید برمی‌گشت دیگه یه بچه‌ی یکی دو ساله رو که نمی‌تونست ول کنه. حالا آدم یه اشتباه می‌کنه... مهم اینه که دلش پیش زنشه.
مهین بود که می‌گفت، اما کیان واکنشی نشان نمی‌داد.
همان‌طور که خورش را روی برنجش می‌ریخت ادامه داد:
- توأم دو روز پی فرشته رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا