• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آسمان چشم او | نفیسه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nafiseh.s
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها بازدیدها 1,644
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    ، عاشقانه درام
  • کاربران تگ شده هیچ

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #41
گوشه‌ی لبش کش آمد. پایین شعر عکس قدیمی از دختری جوان با دسته گل نرگس بود. عکس سیاه سفید بود و دختر بسیار جوان پس نمی‌توانست بگوید لیلی‌ست.
چشمش به صفحه‌ی بعد افتاد. همان دختر حالا دامن مینی پرچین پوشیده بود و موهای موج‌دارش در هوا بود. انگار درحال رقص عکس گرفته شده بود.
چند عکس بعدی، عکس‌های دسته‌جمعی در کاباره بودند. این را از محیط عکس‌ها و صحنه موسیقی حدس می‌زد.
با باز شدن ناگهانی در آلبوم از دستش افتاد، سرش به آن سمت چرخید و لب گزید.
لیلی بود که همراه با ساندویچی در دست وارد اتاق می‌شد.
- توروخدا ببخشید!
خم شد و آلبوم را برداشت. لیلی لبخندزنان پیش آمد.
- زندگی من رو ورق می‌زدی؟
او آلبوم را در بغل گرفت و گفت:
- خیلی عکسای قشنگی هستن، می‌دونین من عاشق چیزای قدیمی‌‌ام.
لیلی دست پیش برد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #42
فرشته احساس کرد چیزی درونش ریخت و ته دلش خالی شد. آب دهانش را قورت داد و با چشمان درشت شده او را نگاه می‌کرد.
لیلی دست روی بازوی او گذاشت و مهربان گفت:
- من همچین حسی دارم بهت، احساس می‌کنم بارداری.
لبانش را تر و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما حرفش نمی‌آمد.
- چی‌شدی دختر؟
دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و ناگهان بلند شد.
- نه... نباید الان اتفاق بیفته.
لیلی لبخند غمگینی زد و زیر لب گفت:
- روزی منم همین رو می‌گفتم.
فرشته چشمانش را بست و دستش را به سرش گرفت. فکر می‌کرد به‌آخرین دوره‌ی ماهانه‌اش، به‌آخرین رابطه‌اش و در کل به‌زندگی که معلوم نبود به کدام سمت می‌رود.
حالا دم گریه کردن بود. روی مبل نشست و سرش را بین دستانش گرفت. تاریخ این ماه گذشته، حالا شک به جونش افتاده بود. چرا تا حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #43
کیان دستش را روی در گذاشت و هل داد.
- فرشته این‌کارا چیه می‌کنی؟
وارد خانه شد و در را محکم بست. فرشته قدمی عقب رفت و با اخم گفت:
- کجای اینکه نمی‌خوام ببینمت رو نمی‌فهمی؟!
کیان نزدیکش شد و او باز یه قدم عقب رفت.
- من مثل محمدعلی نیستم بزارم هر موقع آروم شدی بیام... شاید تو هیچ‌وقت آروم نشدی.
کیفش را محکم در دست گرفته بود، گذرا به آن نگاه کرد و گفت:
- خب چی می‌خوای؟
کیان خواست بازویش را بگیرد که خودش را عقب کشید.
- کیان! برو الان حدیثه میاد درست نیست باشی.
از کنارش گذشت و به سمت اتاق‌ها می‌رفت. کیان چینی بین ابروهایش داد و گفت:
- خب بیاد، خیلی مهمه برات بیا بریم خونه.
در اتاقی که حدس می‌زد اتاق مهمان باشد را باز کرد. همان‌طور که چراغش را روشن می‌کرد گفت:
- من امشب اینجا می‌مونم زحمت نکش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #44
فرشته سرش را تکان داد و لیوان آب را سر کشید. کیان لبانش را تو کشید، خنده‌اش گرفته بود.
- تو قرار بود بری خونه اون؟
فرشته دستش را پشت لبش کشید. بطری را برمی‌داشت که گفت:
- خونه عموم، نه هورام.
در یخچال را بست می‌خواست از آشپزخونه خارج شود که کیان سد راهش شد.
- چه فرقی می‌کنه مگه عموت ایرانه؟
دستش را بین موهایش کشید. کلافه خندید و ادامه داد:
- فرشته اصلاً منو با این مزخرفات امتحان نکن. زنگ می‌زنم بهت و فلان.
فرشته چشمانش را چرخاند و بی توجه از کنارش رد شد. حوصله بحث کردن را نداشت. حوصله بر طرف کردن سوتفاهم او را هم نداشت.
- چیشده الان هورام یادش افتاده بهت زنگ بزنه؟ همین که بحث و جدل ما رو فهمید پا شد اومد ایران؟!
فرشته دستش را به چشمانش کشید، سردرد داشت. وارد اتاق شد و در را محکم بست.
کت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #45
حدیث که روبه او نشسته بود سریع دیدش. با لبخند گفت:
- سلام صبح بخیر قشنگم.
یه سمت لبش کش آمد و توانست تنها سرش را تکان دهد. اما کیان که به سمت او برگشت اخم کرد و تند گفت:
- چرا نرفتی هنوز؟
منتظر جواب کیان نشد و سریع روی پاشنه پا چرخید و به عقب برگشت تا به سرویس برود. دلش به هم می‌خورد. جلوی توالت فرنگی خم شد و سعی کرد بی‌صدا عق بزند. اما بیشتر از آن نتوانست بی‌صدا باشد. حالا دیگر سرفه می‌کرد.
چند تقه به در خورد و سپس صدای نگران کیان بود که به گوشش رسید:
- فرشته جانم؟
الان حتی حالش از لفظ مهربان کیان هم به هم می‌خورد. از آن «فرشته جانم» که همیشه در حالت عادی همین‌طور صدایش می‌کرد.
آب دهانش را قورت داد و از جا بلند شد. این‌بار دستگیره در بود که بالا پایین می‌شد.
- خوبی فرشته؟
شیر روشویی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #46
پشت چراغ قرمز ایستاده و روی فرمان ضرب گرفته بود. ابروهایش در هم بودند و به شماره‌های قرمز رنگی که می‌گذشت نگاه می‌کرد. به این فکر می‌کرد که باید چه کاری انجام دهد تا همسرش را آرام کند.
- آقای مهراد، سلام... آقای مهراد!
گره ابروهایش باز شدند و متعجب به ماشین کناری نگاه کرد.
شیشه پنجره را بیشتر پایین کشید و ابروهایش را بالا انداخت.
دختر جوانی با لبخند دندون نمایی نگاهش می‌کرد. دستی تکان داد و گفت:
- عظیمی هستم، خبرنگارم می‌خواستم توی مجله از زندگی... .
اخم کرد و بین حرفش پرید:
- تمایلی به این کارها ندارم، بفرمایید خانم.
شیشه را بالا می‌داد که دختر جوان با صدای نازکش دوباره گفت:
- آقای مهراد... لطفاً... همسرتون کجان؟
شیشه را بالا داد و حالا چراغ به یک ثانیه رسیده بود. پایش را روی گاز فشرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #47
حدیث با ابروهای بالا رفته به پاکت‌های بیبی چک نگاه می‌کرد.
فرشته از حمام آمده و مشغول خشک کردن موهایش بود.
- زنگ زدی به خانم دکتر؟
حدیث نگاه از پاکت سفید صورتی در دستش گرفت و از داخل آینه به او خیره شد.
- نه، بیا اول اینا رو امتحان کن.
سشوار را خاموش کرد و سپس به سمت او برگشت.
- می‌ترسم!
حدیث چشم‌ غره‌ای به او رفت و گفت:
- خب اونجا هم بریم می‌خواد بگه هستی یا نه دیگه، چه فرقی می‌کنه!؟
پاکت را به دستش داد.
- بدو، زود باش.
فرشته لبش را گزید و آرام به طرف در اتاق راه افتاد. چند قدم رفت که ایستاد و به طرف حدیث برگشت و تند گفت:
- اصلاً به کیان چیزی نگی!
حدیث شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
- به من چه که بگم «وای کیان بابا شدی»!
دست به سینه شد و ادامه داد:
- طلاقم بخوای بگیری اونجا خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #48
پوفی کشید و گوشی را روی صندلی کنار انداخت. فعلاً باید به کافه محبوبش می‌رفت تا فکر کند شب را کجا بماند.
به کافه که رسید ماشین آرش را دید که آنجا پارک شده بود. در را باز کرد و همین که وارد شد بوی مطلوب و شیرینی به مشامش رسید و گرمای لذت بخشی به صورتش خورد.
آرش پشت میزی نشسته بود و با اخم به محیا که کنار میز ایستاده بود نگاه می‌کرد. نزدیک تر که شد صدایشان را شنید.
- من گفتم لاته می‌خوام!
- نگفتین! گفتین قهوه فقط.
- شما مشکل شنوایی دارید.
- شما هم مشکل توی تشخیص مزه‌ها دارید.
پشت سر محیا که رسید، نگاه آرش به سمت او کشیده شد.
- سلام.
سرش را تکان داد و همان‌وقت محیا به سمتش برگشت.
- اِ سلام خوشگل خانم.
آرش ابروهایش را بالا انداخت. حدس نمی‌زد اینجا فرشته را بشناسند.
فرشته محیا را بغل کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #49
کیفش را برداشت و روی شانه انداخت. نگاهش را به اطراف کافه انداخت و بی‌حوصله گفت:
- کاری نداری دیگه؟
آرش ناامید دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
- نه، در دسترس باش ولی.
فرشته با او دست داد و آرش وقتی از کنارش می‌گذشت «خداحافظ» آرامی گفت.
فرشته پشت سرش راه افتاد تا پیش محیا برود.
محیا با نگاه آرش را دنبال می‌کرد که او موقع خروج از در گفت:
- خانم باریستا دفعه دیگه مشتری مدار باش.
دستش را برای او بلند کرد و سپس از کافه خارج شد. محیا به طرف فرشته که حالا روی یکی از صندلی‌های پایه بلند می‌نشست گفت:
- همه‌ی افراد معروف همینطورین؟ از دور باحال از نزدیک گند؟
فرشته خندید و گفت:
- آرش که همون باحالس!
محیا چشم‌‌ غره‌ای به او رفت و همان‌طور که دستمال نخی را دور لیوانی می‌کشید گفت:
- خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

Nafiseh.s

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
184
پسندها
1,221
امتیازها
6,533
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #50
کلثوم چادر را زیر بغلش زده و با اخم به سمت خانه می‌آمد. زری همچنان پرچونگی می‌کرد.
- خوبه گفته بودم این تخم جن رو بفرست بره. به ما چه ننش‌ مرده!
کلثوم بود که با حرص می‌گفت. دمپایی های مشکی‌اش را درآورد و وارد خانه شد. وسط هال کوچک ایستاده بود و با چشم‌های قرمز نگاهش می‌کرد.
زری لب گزیده پشت کلثوم ایستاده بود، التماس‌گونه گفت:
- گفتم حالا چیزی بخوره غش مش نکنه، بعد لیلی می‌خواد بره پیش اسدالله لاله زار.
کلثوم ابروهای پر و مشکی‌اش را تو هم کرد و تند رو به او گفت:
- مگه نگفتم خونه پسرم نبینمت؟ نحسی اون مادر کافرت کم بود که زندگیمو بهم ریخت؟ حالا بمونی نحسی تو زندگی پسرم رو بهم بریزه؟
لیلی آب دهانش را قورت داد و گوشه‌ی دامن پیراهنش را در مشتش گرفت.
کلثوم جلوتر آمد و پر حرص گفت:
- فکر کردی با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا