• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BSY مجموعه داستان رقص ماهی‌ها | جانان.میم کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #31
[THANKS]

کشته بودندش بی شک! منظورم قتل است، می‌دانی که؟ اصلاً از همان لحظه‌ی اول که دیدمش می‌دانستم سرش زیادی به تنش سنگینی می‌کند. خداوکیلی شما بگو،کجا دیده‌ای دو تا جوان، تنها و شبانه اساس بیاورند به خانه؟ از همان اولش معلوم بود یک ریگی به کفششان است.
خدا گواه است حاجی آقا، تا به حال از این‌ها نداشته‌ایم در آبادی! همه قوم و خویشیم آن‌جا. غریبه میانمان نبوده اصلاً. خدا این اصلان نااهل را نابود کند که زیرزیرکی آن دخمه‌ی بالای تپه را فروخته بود به این یارو! می‌گویم یارو چون شگون ندارد اسمش را ببرم؛ حالا عرض می‌کنم خدمتتان. خدا می‌داند که از این یارو نحوست و بلا ورمی‌خیزد!
اصلان را می گفتم. پسرک از همان بچگی‌اش چموش بود. از خانه‌ی پدرش رفته بود قهر. چند روزی بالای تپه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]دو سه روز بعد دیدیم یک مرد و یک زن اسباب کشیده‌اند به همان دخمه‌ی روی تپه. کسی ندیده بودشان، شبانه آمده بودند.
جمع شدیم در دخمه که کی هستید و از کجا آمدید و این حرف‌ها. یارو گفت زنش مریض است و دکتر گفته که ببرش یک جای خوش آب و هوا. شما بگو، خداوکیلی کی می رود یک زن مریض می‌گیرد؟ آدم عاقل؟ نه والا! ضعیفه جماعت سالمش هم نان‌خور اضافه است. اگر زاییدنش نبود که نسل آدم ورنیفتد به درد داشتن نمی‌خورد. حالا این مردک می‌گفت رفته یک زن مریض گرفته! آخر کدام عقل سلیمی قبول می‌کند همچو حرفی را؟ مشکوک بود دیگر.
بعد یک کاغذ نشان داد که قولنامه است و این دخمه را از اصلان نامی خریده. هرچه گفتیم اصلان گورش کجا بود که کفن داشته باشد؟! این تکه زمین خدا سندش کجا بود؟ زیر بار نرفت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]
آن وقت یارو از کوره در رفته و گفت تهمت است. زیر بار نرفت که نرفت. جانم برایت بگوید حاجی آقا، قسمت ما هم این بود که این زن و مرد در آبادی ما بمانند و با خودشان تخم بلا را در زمین بکارند.
باز یک عده می‌گفتند که این دو نفر فراری‌اند. حزبی‌اند. سیاسی‌اند. خدا آن اصلان گور به گوری را به زمین گرم بزند که پای این مردک را به آبادی باز کرد! آخر ما را چه به این جفنگیات؟ ما توی ده کوره‌مان، توی کوهستانمان، سرمان به آخور خودمان گرم است. آن‌جا زمستان که برف می‌بارد، حتی الاغ‌ها هم نمی‌توانند بار هیزم را تا آبادی بکشند و در راه می‌مانند. ما همین که گندمان را آفت نزند؛ باران خوب ببارد؛ باغ‌هایمان خوب بار بیاورند؛ دام‌هایمان خوب پروار شوند و خوب بزایند؛ سرمان را سیر روی بالش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #34
[THANKS]
می‌گفتند زنش از سالم هم سالم‌تر است. دروغ گفته که مریض است. من که نه سالمش را دیدم، نه مریضش را. از شما چه پنهان، کراهت دارم از دیدن روی ضعیفه جماعت. صبح به صبح اگر باهاشان رو در رو شوم آن روز بد می‌آورم و خُلقم تا شب تنگ است.
سرت را درد نیاورم حاجی آقا، آن شبی که زنک فارغ شد را خوب یادم است. قابله با روی مثل گچ، نیمه شبی دوید در خانه‌ام به التماس که کدخدا دستم به دامنت بیرونشان کن. این‌ها شومند. نحسند. گفتم چه مهملی می‌گویی زنیکه؟ گفت سی سال است بچه به دنیا می‌آورم؛ اما تا به حال بچه مثل این ندیده‌ام. نحسی از وجناتش پیداست.
به حرف هاش اهمیت ندادم. گفتم زن است دیگر! ناقص‌العقل است. یک چیزی برای خودش می‌گوید؛ اما دریغ که حق با قابله بود.
بچه از همان موقع تولد، چشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #35
[THANKS]
اسمش را گذاشته بودند صدرا. چه غلط ها! می‌بینی حاجی آقا؟ آدم اسم آن ملای بزرگ مرد را می‌گذارد روی بچه‌ی ناقص و مسئله‌دارش؟
تهمت نمی‌زنم. خدا خودش بهتر می‌داند؛ اما این همه آدم بچه‌دار می‌شوند کدامشان این طوری می‌شود؟ اگر حلال‌زاده بود که صحت تن داشت. که خدا صورتش را نشان نمی‌کرد. اگر دروغ می‌گویم بگو دروغ!
خلاصه که بعد از به دنیا آمدن بچه آسمان قهرش گرفت. چهل روز آزگار فقط ابرسیاه آورد و نبارید. بعد از چهل روز یکهو سیل آمد از آسمان! آبادی پر شده بود از کلاغ و گربه‌ی سیاه. نحسی بیداد می‌کرد.
ما گمان برده بودیم نحسی از بچه است؛ ولی این بچه تخم و ترکه‌ی آن پدر بود. حالا بچه عمرش هم به دنیا نبود. سر جمع سه سال داشت که مرد. یک مرضی گرفت که دو هفته هم تاب نیاورد.
یارو دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #36
[THANKS][/THANKS][THANKS]
می‌بینی حاجی آقا؟ دستت را که تا آرنج هم در عسل فرو کنی و بگذاری دهان مردم، عاقبت گازش می‌گیرند. شما قاضی باش ما مگر چه کار به کارشان داشتیم؟ محبت کردیم بیرونشان نکردیم. در میان خودمان راهشان دادیم. حتی خودم غسال آبادی را راضی کردم تا بچه‌ی نحسشان را غسل دهد و کفن کند؛ اما نگذاشتیم در قبرستان آبادی دفنش کنند. حق هم داشتیم آقا. این بچه زنده‌اش هم آسایش را ازمان گرفته بود چه برسد به مرده‌اش. عاقبت دوتایی بالای همان تپه، کمی دورتر از چهارطاقیشان خاکش کردند.
شاید دو ماهی از این میانه گذشت که یک شب صدای داد و بیداد و ناسزا بلند شده بود. مردم بیدار شده بودند؛ اما کسی طرفشان نرفت. گفتیم زن و شوهرند، دعوا می کنند. به ما دخلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #37
[THANKS]
افتاده بود لب چشمه. نیمی از تنش توی آب بود و آب خونش را می‌شست و می‌برد. زخم‌هایی که روی بدنش بود، کار حیوان نبود. آن وقت سال که موقع کشت تابستانه است، فقط گراز توی مزارع پیدا می‌شود که گراز هم این طوری آدم را نمی‌کشد. گراز اگر از رو به رو به کسی بزند، می‌کشد. شکمش را یکهو سفره می کند. اما این زخم‌هایی که تمامی روی کتف و کمرش بود، زخم خنجر بود. ناغافل زده بودندش.
این که چه کسی مردک را کشته بود، رازی است در دل زمین. همان مردها برگشته بودند و کارش را ساخته بودند یا یکی از اهالی آبادی از نحسی‌اش به تنگ آمده بود، چیزی است که فقط خدا می داند. دروغ چرا حاجی آقا؟ ترسیدیم آجان خبر کنیم. خوب که فکر کردیم، دیدیم از این یارو جز اسمش نمی‌دانیم. حوصله‌ی دردسر نداشتیم. پس کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #38
[THANKS]
شروع به خوردن گندم که کردیم مرض میانمان همه‌گیر شد. یک جور تب و لرز و اسهال خونی که خیلی از بچه‌ها و پیرترها را کشت. اولین مرده که برزمین افتاد، دورش را با ذغال خط کشیدم که بالا همان‌جا بماند و ورنخیزد؛ ولی کار از جای دیگر خراب بود.
زمستان که شد، چنان برف سنگینی آمد که سابقه نداشت. بام دو خانه به زمین نشست و همین برف، گرگ‌های گرسنه را به آبادی کشاند. گوسفندان زیادی را گرگ زد و بهار که شد به جان الباقی بزمرگی افتاد. گله‌ها آب رفتند و کوچک شدند.
جنون بین جوان‌ها افتاد. دو جوان از آبادی فرار کردند و یک دختر یاغی شد. توی روی ریش سفید‌ها ایستاد. حیا را خورده بود و آبرو را قی کرده بود. نمی‌خواست با پسرعمه‌اش عروسی کند. آخر هم خودش را کشت. جنون بود دیگر! قبل از این‌ها که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #39

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
996
پسندها
49,752
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #40
[THANKS]
مثل گربه‌ی خپل کوچه، دستم را فرز توی آب فرو کردم و ماهی قرمز را روی موزاییک‌های شیاردار حیاط انداختم. ماهی قرمز بالا و پایین پرید. پیچ و تاب می‌خورد و من برایش دست زدم. داشت می‌رقصید. وقتی که دیگر خوب نمی‌رقصید، دوباره گرفتمش و توی آب حوض انداختم. حالا نوبت ماهی بعدی است. از رقص ماهی‌ها خوشم می‌آید. خیلی بامزه‌‌اند.
با صدای در از جا پریدم و تند ماهی رقصان را توی حوض انداختم. دست‌های خیسم را زیر بغل زدم و مامان را نگاه کردم که از در حیاط داخل آمد.
مامان کش چادر سیاهش را از پشت گردنش آزاد کرده و چپ چپ نگاهم کرد:
- باز داری چه آتیشی می‌سوزونی معصومه؟
تند جواب دادم:
- سلام! هیچی. هیچیِ هیچی!
باز هم چپ چپ نگاهم کرد:
- دستاتو چرا زدی زیر بغلت؟
با همان دست‌های بسته شانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا