- تاریخ ثبتنام
- 12/1/24
- ارسالیها
- 4,459
- پسندها
- 15,863
- امتیازها
- 51,873
- مدالها
- 28
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
بیاهمیت، کمی خودم را به گوشهی تخت نزدیک کردم که صدای گرفتهی علی بلند شد.
- باشه، من میرم روی زمین میخوابم. تو راحت بخواب؛ اما من نمیدونم کی قراره اجازه بدی نزدیکت بشم.
«ممنون» زیر لبی گفتم و با آرامش بیشتری خودم را به خواب زدم.
چند ساعتی گذشته بود. وقتی مطمئن شدم که علیرضا خوابش برده، پاورچینپاورچین از اتاق خارج شدم و به اتاق امیر رفتم. بیدار بود و با گوشیاش مشغول بود. با دیدن من، سریع در را بست و قفل کرد که مبادا علی بیدار شود و ناغافل وارد اتاق شود.
- خب امیر، زنگش بزنیم؟
اخمی کرد.
- تو مطمئنی میخوای به این پسره که مثل آشغال باهات رفتار کرد و گفت خوش باشی، زنگ بزنی؟
از شنیدن حقایق، غرورم شکست؛ اما باید تکلیفم را مشخص میکردم. هنوز بعد آن برخوردش هم...
- باشه، من میرم روی زمین میخوابم. تو راحت بخواب؛ اما من نمیدونم کی قراره اجازه بدی نزدیکت بشم.
«ممنون» زیر لبی گفتم و با آرامش بیشتری خودم را به خواب زدم.
چند ساعتی گذشته بود. وقتی مطمئن شدم که علیرضا خوابش برده، پاورچینپاورچین از اتاق خارج شدم و به اتاق امیر رفتم. بیدار بود و با گوشیاش مشغول بود. با دیدن من، سریع در را بست و قفل کرد که مبادا علی بیدار شود و ناغافل وارد اتاق شود.
- خب امیر، زنگش بزنیم؟
اخمی کرد.
- تو مطمئنی میخوای به این پسره که مثل آشغال باهات رفتار کرد و گفت خوش باشی، زنگ بزنی؟
از شنیدن حقایق، غرورم شکست؛ اما باید تکلیفم را مشخص میکردم. هنوز بعد آن برخوردش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش
