• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آهیل | کوثر بیات کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع kosarbayat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 1,631
  • کاربران تگ شده هیچ

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #51
گالری بوی رنگ تازه و چوب صیقلی می‌داد. دیوارها سفیدِ یک‌دست، نورهای نقطه‌ای گرم، دقیقاً طوری تنظیم شده بودند که هر عکس نفس بکشد. موسیقی جَز آرامی در فضا می‌چرخید؛ نه آن‌قدر بلند که مزاحم شود، نه آن‌قدر کم که حس رسمی فضا را بکُشد.
آهیل کنار دیوار اصلی ایستاده بود؛ همان‌جایی که بزرگ‌ترین عکس نصب شده بود.
پیراهن سفید اتوکشیده با یقه‌ی باز، کت مشکی ساده، شلوار پارچه‌ای تیره. ساعت چرمی قهوه‌ای تیره دور مچش، موهایش مرتب اما نه بیش‌ازحد رسمی. ریش سه‌روزه‌اش چهره‌اش را جدی‌تر کرده بود. لبخند می‌زد، تبریک می‌شنید، سر تکان می‌داد؛ اما ذهنش جای دیگری بود.
عکس‌ها، همه‌ی عکس‌ها از لعیا بودند.
ساحلِ سحرگاهی. نور کم‌جان طلوع که روی صورتش نشسته بود. موهایی که باد با آن‌ها بازی می‌کرد. نگاه‌هایی که نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #52
نیمه‌شب، گالری خاموش بود.
نورهای اصلی خاموش شده بودند و فقط چراغ‌های دیواری کم‌جان، سایه‌ی عکس‌ها را روی کف می‌کشیدند. سکوت، آن‌قدر غلیظ بود که صدای نفس کشیدن خودش توی گوش آهیل می‌پیچید. تنها ایستاده بود.کتش را درآورده و روی صندلی انداخته بود. پیراهن سفیدش حالا چروک داشت، دکمه‌ی بالایی باز. دست‌هایش را توی جیب شلوارش فرو کرده بود و روبه‌روی بزرگ‌ترین عکس ایستاده بود.
لعیا.طلوع.آن نگاه آرامی که حالا می‌دانست فقط توی قاب وجود دارد.
زیر لب، بی‌صدا:
- احمق
گوشی‌اش لرزید. یک شماره‌ی ناشناس. این‌بار جواب نداد. تماس قطع شد. چند ثانیه بعد، پیام آمد.
- خوش گذشت؟ دیدم شلوغ بود.
معده‌اش جمع شد. انگشتش روی صفحه یخ کرد.
پیام بعدی:
- هنوزم میخوای ردش رو گم کنی؟
آهیل تکیه داد به دیوار. نفسش سنگین شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #53
صبح با بوی چای تازه شروع شد، اما لعیا مزه‌ای حس نمی‌کرد.
کنار میز آشپزخانه نشسته بود، شال نازکی دور شانه‌هایش انداخته، فنجان را با هر دو دست گرفته بود. بخار بالا می‌رفت، ولی گرما به او نمی‌رسید.
مادربزرگ زیر لب گفت:
- رنگت پریده مادر دیشب نخوابیدی؟
لعیا لبخند زد؛ همان لبخند نصفه.
- خوابم نمی‌برد.
در ذهنش، پیام‌ها هنوز زنده بودند، «بالاخره پیدات کردم.»
گوشی‌اش روشن شد. لرزش کوتاه. دلش فرو ریخت. پیام جدید. همان شماره.
- یادته قول داده بودی تنها نری؟
انگشت‌هایش یخ کرد.نوشت:
- شما اشتباه می‌کنید.
پاسخ آمد، سریع:
- زبونت باز دراز شده عسلم، کوتاهش می‌کنم. منتظرم باش.
گوشی را برگرداند، صفحه رو به میز. نفس عمیق کشید. نمی‌دانست چرا، اما حس. ترس عجیبی نسبت به این ناشناس داشت
آهیل در دفتر شرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #54
صبح خاکستری و سنگین بود.
ابرها تمام آسمان را پوشانده بودند و نور کمرنگی از پشت پرده‌های پذیرایی به داخل خانه می‌خزید. خانه مادربزرگ برخلاف همیشه ساکت بود؛ آن سکوتی که بعد از یک دلخوری طولانی روی دیوارها می‌نشیند.
لعیا زودتر از همه بیدار شده بود.
روی کاناپه کنار پنجره نشسته بود. پلیور بافت کرم‌رنگی پوشیده بود که آستین‌هایش تا روی انگشتانش آمده بودند. موهای بلندش شانه نشده روی شانه‌هایش ریخته بودند و فنجان چای میان دست‌هایش آرام بخار می‌کرد.
اما نگاهش روی حیاط بود.
نه روی درخت‌ها.
نه روی گلدان‌ها.
روی هیچ‌چیز.
انگار فکرهایش جایی دورتر سرگردان بودند.
شب قبل تقریباً نخوابیده بود.
هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای آهیل را می‌شنید.
"بهتره عادت کنی."
همان جمله مثل خاری در ذهنش گیر کرده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #55
کافه در انتهای یک خیابان خلوت قرار داشت.
پنجره‌های قدی، نور خاکستری ظهر را به داخل می‌کشیدند و بوی قهوه تازه با عطر دارچین در هوا پخش شده بود.
لعیا کنار پنجره نشسته بود.
فنجان شکلات داغ میان دست‌هایش بود و بخار آرام از سطح آن بالا می‌رفت.
بعد از مدت‌ها کمی آرام‌تر به نظر می‌رسید.
شاید به خاطر این بود که آهیل امروز مثل روزهای اخیر رفتار نمی‌کرد.
شاید هم فقط خسته شده بود از جنگیدن با احساساتش.
آهیل روبه‌رویش نشسته بود.
پیراهن سرمه‌ای تیره پوشیده بود.
آستین‌ها تا آرنج جمع شده بودند.
ساعت نقره‌ای روی مچش زیر نور پنجره برق می‌زد.
هر چند دقیقه یک بار نگاهش روی صورت لعیا می‌ماند و خودش متوجه نمی‌شد.
لعیا لبخند کمرنگی زد.
- چرا اینجوری نگام می‌کنی؟
آهیل سریع نگاهش را دزدید.
- نگاهت نمی‌کنم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #56
آهیل تا چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند. نور سرد صفحه‌ی گوشی روی صورتش افتاده بود.
دختربچه‌ی داخل عکس، موهای بلند مشکی، چشم‌های درشت و لبخندی که انگار جایی دیده بود. خیلی آشنا، بیش از حد آشنا.
انگشتش ناخودآگاه روی تصویر کشیده شد، بعد سریع صفحه را خاموش کرد، نه! داشت بیش از حد فکر می‌کرد.
ممکن بود فقط یک شباهت ساده باشد. اما چیزی ته دلش آرام نمی‌گرفت.
گوشی دوباره لرزید،پیام جدید.
- می‌خواد خودش رو عوض کنه اما گذشته‌اش که عوض نمی‌شه؟ می‌شه؟
فک آهیل منقبض شد.چند ثانیه بعد نوشت:
- تو کی هستی؟
پاسخ تقریباً فوری آمد.
- کسی که خیلی بیشتر از تو می‌شناستش.
آهیل دیگر چیزی نفرستاد. فقط گوشی را روی میز کوبید.
اعصابش به هم ریخته بود. برای اولین بار احساس می‌کرد کنترل اوضاع از دستش خارج شده.
همان موقع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #57
چند ثانیه، هیچ‌کس حرف نزد.کوچه در سکوت فرو رفته بود.
فقط صدای قطره‌های باقی‌مانده از باران شب قبل بود که از لبه‌ی سقف‌ها می‌چکید و روی زمین خیس می‌افتاد.
لعیا هنوز همان‌جا ایستاده بود.
چشم‌هایش روی مرد روبه‌رویش ثابت مانده بود.نمی‌شناختش.
اما یک حس عجیب درونش می‌گفت که این چهره را قبلاً دیده.
نه با چشم‌هایش...
با خاطراتی که هنوز پیدا نشده بودند.
مرد آرام جلو آمد.
هر قدمش برای لعیا سنگین‌تر می‌شد.
آهیل از پشت پنجره پایین را نگاه می‌کرد.
دستش روی قاب پنجره فشار داده شده بود.
نمی‌دانست چرا.
اما دیدن آن مرد کنار لعیا، چیزی درونش را آرام نمی‌گذاشت.
مرد روبه‌روی لعیا ایستاد.
چشم‌هایش پر از خشم، دلتنگی و ناباوری بود.
انگار هم خوشحال بود که پیدایش کرده، هم از چیزی که می‌دید ناراحت.
- واقعاً منو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #58
آهیل بلافاصله گفت:
- لازم نیست.
لحنش محکم بود. لعیا سرش را بالا آورد. برای اولین بار در مقابل آهیل، کمی ناراحت شد.
- خودم تصمیم می‌گیرم.
این جمله آهیل را ساکت کرد. نه به‌خاطر لحنش، به‌خاطر این‌که حق داشت.
لعیا دیگر آن دختر کاملاً وابسته‌ی روزهای اول نبود. کم‌کم داشت خودش را پیدا می‌کرد.
مرد نگاه کوتاهی به آهیل انداخت. انگار همین واکنش را انتظار داشت.
***
همه در پذیرایی نشسته بودند. مادربزرگ برای مهمان چای آورد.
اما فضای خانه گرم نبود. مرد خودش را معرفی کرد.
- اسم من آرمانه.
لعیا آرام تکرار کرد:
- آرمان
این اسم هم عجیب آشنا بود. آرمان نگاهش را پایین انداخت.
- آره.
مکث کرد.
- من تو رو با این اسم صدا نمی‌کردم.
لعیا نگاهش کرد.
- پس چی؟
چند ثانیه سکوت. بعد آرام گفت:
- آی‌سو.
آهیل از گوشه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #59
شب سنگینی روی خانه افتاده بود.بعد از آمدن آرمان، انگار فضای خانه تغییر کرده بود.همان دیوارها، همان وسایل، همان صدای آرام ساعت قدیمی مادربزرگ،اما چیزی عوض شده بود.
حالا یک نفر دیگر هم بود که بخشی از گذشته‌ی لعیا را با خودش آورده بود.گذشته‌ای که لعیا هیچ چیزی از آن به یاد نداشت.
****
صبح روز بعد، بوی نان تازه و چای دارچین تمام خانه را پر کرده بود.مادربزرگ مثل همیشه زود بیدار شده بود و صبحانه را آماده کرده بود.لعیا پشت میز نشسته بود.
پیراهن بلند سفید ساده‌ای پوشیده بود و موهایش را پشت سرش بسته بود. صورتش طبیعی بود، بدون آرایش خاصی، اما همان سادگی باعث می‌شد بیشتر به چشم بیاید.
آهیل روبه‌روی او نشسته بود.پیراهن مشکی پوشیده بود و طبق عادت همیشگی‌اش قهوه می‌خورد.اما امروز بیشتر از فنجان، حواسش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #60
از پشت پنجره‌ی طبقه بالا، آهیل تمام این صحنه را دیده بود.
دستش روی لبه‌ی پنجره بود.خودش را مجبور می‌کرد نگاه نکند.اما نمی‌توانست.وقتی آرمان لبخند می‌زد.وقتی لعیا آرام به حرف‌هایش گوش می‌داد.وقتی آن مرد اسم گذشته‌ای را می‌آورد که آهیل هیچ نقشی در آن نداشت،چیزی درونش می‌سوخت.
وحید که تازه وارد اتاق شده بود، چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
- داری حسادت می‌کنی؟
آهیل بدون اینکه برگردد، جواب داد:
- نه.
وحید خندید.
- تو حتی وقتی دروغ می‌گی هم قیافت لو می‌ده.
آهیل نگاه تندی به او انداخت.
- حوصله ندارم.
وحید کنار او ایستاد.
- پس چرا از صبح داری حواست به حیاطه؟
آهیل جواب نداد. چون خودش هم جوابش را نمی‌دانست.
آرمان تصمیم گرفت لعیا را برای قدم زدن بیرون ببرد.مادربزرگ مخالفتی نکرد.
اما آهیل همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا