• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آهیل | کوثر بیات کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع kosarbayat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 1,631
  • کاربران تگ شده هیچ

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #61
هوای عصر، بعد از باران صبحگاهی، بوی خاک خیس و برگ‌های تازه را با خودش آورده بود. حیاط خانه‌ی مادربزرگ زیر نور کم‌رنگ آفتاب برق می‌زد؛ قطره‌های آب هنوز روی برگ‌های پیچک‌های کنار دیوار نشسته بودند و هر از گاهی با وزش نسیمی آرام، روی موزاییک‌های حیاط می‌چکیدند.
لعیا کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود.
مانتوی بافت کرم‌رنگی روی شانه‌هایش انداخته و موهای بلند و مشکی‌اش را نیمه‌باز رها کرده بود. چند رشته مو، روی گونه‌های سفیدش افتاده بودند و با باد آرام تکان می‌خوردند.
از پشت شیشه، آهیل را می‌دید.
او کنار ماشینش ایستاده بود؛ شلوار جین مشکی، بوت چرمی قهوه‌ای تیره و پلیور یقه‌اسکی ذغالی پوشیده بود. آستین‌های پلیورش را تا ساعد بالا زده بود و مشغول تمیز کردن لنز دوربینش بود.
همان دوربینی که اولین بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
65
پسندها
331
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #62
صبح روز بعد، هوا رنگ دیگری داشت.
ابرهای خاکستری شب قبل کنار رفته بودند و نور ملایم خورشید از میان شاخه‌های درخت گردوی حیاط عبور می‌کرد. نسیم خنکی برگ‌های زرد را روی سنگ‌فرش قدیمی می‌رقصاند و بوی چای تازه‌دم، با عطر نان سنگک داغ، تمام خانه را پر کرده بود.
صدای خنده‌ی مادربزرگ از آشپزخانه می‌آمد؛ اما در دل خانه، آرامشی نبود.
آهیل از اتاقش بیرون آمد.
تی‌شرت آستین‌بلند مشکی به تن داشت و روی آن، پیراهن چهارخانه‌ی طوسی را بدون بستن دکمه‌ها پوشیده بود. شلوار جین تیره و ساعت چرمی همیشگی‌اش، ظاهرش را ساده اما مردانه‌تر نشان می‌داد. موهایش هنوز کمی نامرتب بود؛ انگار شب خوبی نخوابیده باشد.
وقتی وارد آشپزخانه شد، اولین چیزی که دید، لعیا بود.
کنار پنجره ایستاده بود و با هر دو دست، لیوان چای را گرفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] 00Hope

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا