شاعرغیرپارسی اشعار جان اشبری

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 203
  • کاربران تگ شده هیچ
You need 1 more thread(s) to reply to this topic.

Eccedentesiast

کاربر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,576
پسندها
49,414
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • نویسنده موضوع
  • #1
فقط ديروز که بر می گشتم
اينطور مثل يک بادمجان
با اين اتاق، این فضا و تمام آسمان با هر آنچه در آن است
ناسازگاری روشنی داشتم
هيچ چيز آنقدر قدرت ندارد
برای تدبير اين زندگی
که با موجودات ريزش اداره می شود
پس ما آرام لباسهايمان را می پوشيم ديوانه در يک لحظه
و زندگی با تمام اين حرفها شروع می شود
برای اينکه بدانيم امروز شبيه کدام روز است
در زندگيمان آنقدر زندگی نمی کنيم
آجرها لبخند می زنند
چون راحتمان گذاشته اند
هرگونه که می خواهيم با آنها حرف بزنيم
و پلنگ مثل يک چای رقيق می درخشد
بيدار شدم
صورتم مچاله از رويايی خيس و درهم
خراب بود به خاطر خواب
هر رويا بافته می شود از سرشت غم
از فريادها و تپش ها
که در اين يکی زياد بود، زياد
من يک خواب گزار می خواهم تا تعبيرش کند
و با سوالهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast
عقب
بالا