• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 3,813
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #121
چند ساعتی از ترک کردن عمارت می‌گذرد که با زنگ خوردن گوشیش، اسم سعید روی صفحه نمایان می‌شود.
- ال... .
- کجایی سیوان؟
صدای نگران سعید، او را می‌ترساند.
-چهارساعت دیگه می‌رسم. اتفاقی افتاده؟
- ببین اصلاً هول نکن ولی... .
مکث و نفس زدن سعید، به ترسش دامن می‌زند و با صدایی که با بیان هر کلمه بالا می‌رود، می‌غرد:
- حرف بزن سعید! چی‌شده؟
- طرح‌ها... طرح‌ها لو رفتن.
توقف ناگهانی ماشین با بوق‌های کشدار ماشین‌ها هم زمان می‌شود.
- معلوم هست چی میگی؟ چطوری؟ اون‌ها حتی تایید نهایی هم نشدن؟
- کل صفحه‌هات از لباس و کیف و کفش با همون طرح و پارچه در شده. نمی‌دونم از کجا ولی درز کرده. هیچ کاریش نمیشه کرد، هیچ کاری.
قبل از رسیدن به دوربرگردان، خلاف جهت و بدون توجه به بوق ماشین‌ها می‌راند.
- دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #122
هر دقیقه که می‌گذرد، بیشتر ناامید می‌شوند و با این حال سعی می‌کنند به سرمایه‌گذاران اطمینان دهند که مسئله مهمی نیست و خیلی زود مشکل حل می‌شود.
***
پریچهر کنار چمدانش نشسته و لادن و نغمه در حال چرت زدنند. پریزاد با ضربه‌ای به در، وارد اتاق می‌شود.
پریزاد:
- از دوازده گذشته. بلند شین تشکاتون رو بندازین.
پریچهر با لب‌هایی برچیده سر بالا می‌اندازد.
- گفت میاد.
پریزاد کنار پریچهر زانو می‌زند. لادن و نغمه که با آمدن پریزاد هشیار شده‌اند، حال به مکالمه‌ی آن دو گوش می‌دهند.
- شاید اتفاقی افتاده و نتونسته امروز بیاد. خسته‌ای، بلند شو بخوا... .
- خسته نیستم. می‌خوام منتظر باشم.
- زنگ زدی؟
- باز هم جواب نمیده.
پریزاد با شنیدن بغض صدای پریچهر، پلک بر هم می‌فشارد و تحملش به سر می‌رسد.
- دختر قشنگم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #123
دستی به چشمان نم‌دار پریچهر می‌کشد.
- برو استراحت کن. چند ساعت دیگه با هم می‌ریم.
- تو... خب... کارت چی میشه؟
- خیلی وقته مرخصی نگرفتم. نگران نباش! حالا هم برو.
پریچهر تا صبح پلک برهم نمی‌گذارد و حرکات عقربه‌های ساعت را با چشم دنبال می‌کند. میان خواب و بیداری به سر می‌برد که با شنیدن صدای صحبت کردن، از خواب بیدار می‌شود و با جای خالی نغمه و لادن مواجه می‌شود. با قدم‌هایی ناهماهنگ به‌سمت در اتاق می‌رود و به چهارچوب تکیه می‌دهد.
لادن:
- چرا همه‌مون نمیریم؟
نغمه:
- مگه حرف‌های پریچهر رو نشنیدی؟ سیوان گفته وضعیت اون... .
لادن کلافه دستش را در هوا تکان می‌دهد.
لادن:
- هر چی گفته واسه‌ی خودش گفته. الآن نریم و کنار پری نباشیم خانواده‌ی چی هستیم؟ تا همین الآنش هم که به حال خودش ولش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #124
بر خلاف تصورشان، هواپیما بدون تأخیر پرواز کرد و ساعاتی بعد بدون معطلی، سوار ماشین در مسیر روستا بودند. فریاد از گوشه چشم به پریچهر که مشغول کندن پوست لبش است و به موبایلش خیره‌است، نگاهی می‌اندازد و با گرفتن دستش، پریچهر را متوجه خود می‌کند‌.
- پس همینقدر ترسناکه.
پریچهر با چهره‌ای گنگ، سؤال می‌پرسد:
- چی؟
- پس عاشق شدن همینقدر ترسناکه.
- ترسناک؟
فریاد به تایید سر تکان می‌دهد.
- ترسناکه که به‌خاطر یه نفر که تا چند وقت پیش برات غریبه بوده از خواب و خوراک بی‌افتی و حاضر شی هر چی داری و نداری رو برای داشتنش وسط بذاری؛ ترسناکه که نتونی به‌خاطر نبود یه نفر، نفس بکشی و بخندی و مثل قبل زندگی کنی.
پریچهر نفسی عمیق می‌کشد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.
- بیشتر عجیبه. وقتی عاشق میشی مرز بین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #125
- ازدواج؟ می‌دونین با کی؟
پریچهر نفسش را با آسودگی بیرون فوت می‌کند اما با شنیدن کلامی که از دهان زن خارج می‌شود، لبخندی که دارد روی صورتش نقش می‌بندد در دم خشک می‌شود.
- روناک.
دقیق به یاد نمی‌آورد که بعد از شنیدن آن اسم چه شد. خداحافظی و رفتن آن‌ها، اشک‌های پریچهر و نفسی که درون سینه اش گره خورد. فریاد با کیسه‌‌ی خرید، از مغازه بیرون می‌آید و با دیدن حال پریچهر، کیسه را رها می‌کند و خودش را به او می‌رساند.
- چی‌شده؟ پری چت شد؟ همش دو دقیقه نبودم. یه چیزی بگو!
با سکوت و لرزش تن پریچهر، کلافه او را سوار ماشین می‌کند و خودش نیز می‌خواهد سوار شود که با کشیده شدن آستینش به عقب برمی‌گردد. با دیدن کیسه‌‌ی خوراکی‌ها در دست فروشنده، آن را گرفته و با تشکری کوتاه، سوار ماشین می‌شود.
- میبرمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #126
روناک با بغض برمی‌گردد و به سیوان نگاه می‌کند.
- من خ... .
سیوان سرش را پایین می‌آورد و طوری که فقط او بشنود، حرف می‌زند:
- خدارو شکر کن که وضعت اینطوره و مهمون داریم، وگرنه وقتی پای زنم وسط باشه، آشنا و غریبه نمی‌شناسم و می‌شکنم دستی که به تنش بخوره.
بدون اینکه چشم از صورتش بردارد، لباس پریچهر را از میان انگشتانش، با خشم بیرون می‌کشد.
- لباسش دستت چی‌کار می‌کنه؟
روناک که از حالت سیوان ترسیده، با صدایی لرزان کلمات را پشت هم ردیف می‌کند:
- خاتون گفت بالا مهمون میاد، ممکنه لباسش کثیف شه، ببرمش اتاقت.
- فکر نمی‌کنم اجازه داده باشم بی‌خبر از من توی اتاقم پا بذاری.
روناک قدمی عقب می‌رود، که سیوان بازویش
را می‌گیرد و او را سر جای قبلش برمی‌گرداند.
- از اونجایی که یادت ندادن، پس من بهت یاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #127
سعید که عقب‌تر ایستاده بود، با شنیدن صدای انفجار، ترسیده به فریاد و سیوان نگاه می‌کند و با مکثی کوتاه به‌سمت انتهای باغ می‌‌دود. فریاد مردد نگاهی به پریچهر می‌اندازد.
- برو! نگرانم نباش!
ثانیه‌ای بعد فریاد و سیوان نیز مسیر‌ی که سعید رفته‌بود را پیش‌ می‌گیرند. با رفتن آن‌ها، پریچهر می‌خواهد زیر سایه برود که با برخورد دستی به کمرش، در جایش می‌پرد و به عقب بر‌می‌گردد و با چشم‌های درشت شده به سیوان نگاه می‌کند.
- تو... مگه... .
- نترس! اتفاقی نیفتاده.
با درهم رفتن ابروهای پریچهر، سیوان اتفاقات دقایقی پیش را توضیح می‌دهد:
***
اسرین بعد از بردن روناک به داخل اندرونی، با گام‌هایی بلند به‌سوی خانه‌شان که انتهای باغ قرار دارد، می‌رود و با رسیدن به میانه‌ی باغ، آکو و معین را می‌بیند و پا تند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] 00Hope

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا