• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 3,813
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #101
از گوشه‌ی چشم نگاهی به سعید می‌اندازد‌.
- دستت رو عقب بکش! هنوز اونقدر بی‌شرف نشدم که دست روی زن بلند کنم.
عزیز عصایش را زمین می‌گذارد و با سری بالا گرفته لب می‌زند:
- می‌شنوم.
- می‌خوام با روناک حرف بزنم.
عزیز به روناک نیم نگاهی می‌اندازد و روناک ترسیده سر بالا می‌اندازد.
- آروم‌تر که شدی... .
سیوان نیش خندی می‌زند و میان حرف عزیز میدود:
- دارم میرم شیراز.
روناک بازوی خاتون را چنگ می‌زند.
روناک:
- خاتون.
سیوان قدمی جلو می‌گذارد و باز هم صدای جیغ روناک بلند می‌شود.
- بی خودی جیغ نزن! مظلوم بازی هم درنیار که پُرم روناک پُر، اینقدر پُرم که دلم می‌خواد تو و اون نخاله‌ی بی‌عرضه رو با هم آتیش بزنم.
انگشت اشاره‌اش را اخطاروار مقابل روناک می‌گیرد.
- برگشتیم با هم حرف می‌زنیم. درباره‌ی همه چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #102
- سلام آقا.
- خوش خبر باشی معین.
صدای باد و بوق ماشین‌ها خبر از در جاده بودن معین می‌دهد.
- پسر اسمش کاوه‌است، سی سالش، ارشد معماری می‌خونه، مثل اینکه توی یکی از این همایش‌ها با خانم آشنا میشن. خانواده‌ی خوبی داره، یه برادر بزرگ‌تر از خودش که توی بازار وکیل روبه‌روی حجره‌ی پدرش، حجره‌ی فرش دست بافت داره، مادرش هم قبلاً پرستار بوده. فقط آقا، یه مشکلی هست.
سعید نیم‌نگاهی به سیوان می‌اندازد و دستش سؤالی در هوا تکان می‌دهد.
- می‌شنوم.
- نه به پسر می‌خوره و نه به خانواده‌اش که بزن در رو باشن. اون قضیه هم، مثل اینکه ما بد متوجه شدیم، دیشب می‌بینه یه دختر تنها گوشهی خیابون وایساده که سوار ماشینی هم نمیشه، به سر و وضعش هم نمی‌خورده اهل چیزی باشه، این‌ هم دختر رو به آدرسی که میگه می‌رسونه، مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #103
- خیلی‌خب. خسته شدی معین، برو هتل استراحت کن بعدش... .
- دارم برمی‌گردم آقا. شما نیستین و آکو هم تنهاست، اونجا باشم بهترِ. فقط آقا، اون لحظه که ما رسیدیم دختر از هوش رفته، اون دوتا دختر هم که زوری نداشتن ،کاوه تنها کسی بود که می‌تونسته... .
سیوان عصبی چشم‌هایش را بر هم می‌فشارد.
- فهمیدم معین، نیازی نیست بیشتر توضیح بدی! ممنونم ازت. خداحافظ.
- به‌سلامت آقا.
به محض اتمام تماس، سعید گردن کج می‌کند.
- خب؟
سیوان شقیقه‌اش را فشار می‌دهد و نگاه چپی به او می‌اندازد.
- خب؟ همه رو شنیدی دیگه.
- پس یه جای کار بدجور میلنگه.
سعید که ساکت بودن سیوان را می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- می‌خوای چی‌کار کنی؟
- با برادر پسرِ قرار گذاشتم.
چشم‌های سعید درشت می‌شوند.
- چطوری؟
- شماره‌اش رو معین پیدا کرد. برعکس پدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #104
- الآن هم گناهی نکرده.
- بقیه این رو قبول نمی‌کنن. بفهم این رو که من هم نمی‌تونم جلوی دهن تک تک مردم رو بگیرم. یکی دو نفر نیستن، چند روستان و کلی مردم که کوچک‌ترین مسائل زندگیت که خودت هم خبر نداری رو می‌دونن‌‌.
- مردم اینقدر بدبختی دارن که بعد از یه مدت یادشون میره.
رگ‌های بیرون زده‌ی پیشانیش خبر از حال بدش می‌دهد و کلافه کلمات را کنار هم می‌چیند:
- توی مراسم دایی، هر جایی که می‌رفتی صدای پچ‌پچشون رو می‌شنیدی. یا از نحسی خاله‌اش می‌گفتن که رسیده به روناک یا پیش‌بینی می‌کردن که اون هم تهش می‌رسه به یه طناب و صندلی.
به چشم‌های متعجب و پشیمان سعید نگاه می‌کند:
- بازم میگی یادشون میره؟
***
با خوردن باد خنکی به صورتش چشم باز می‌کند.
- کجاییم؟
- بیست دقیقه دیگه می‌رسیم هتل هما.
سعید کش و قوسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #105
سیوان با چشم‌هایی ریزشده مسیر رفتن سعید را دنبال می‌کند و با مکثی کوتاه، پشت سر سعید روانه می‌شود. با باز شدن در و خوردن هوای خنک و خوش‌بوی داخل به صورتش، لحظه‌ای چشم می‌بندد و دمی عمیق می‌گیرد. با دیدن سعید کنار پیش‌خوان که مشغول گرفتن کلید اتاق است، به ستون مقابل آسانسور تکیه می‌دهد. با لرزش گوشی میان انگشتانش، صفحه را باز می‌کند و با دیدن اسم کیسان، روی پیام می‌زند:
- سلام. عذرخواهم بابت پیام بد موقع ولی کاوه فهمیدِ می‌خوام شما رو ببینم، اگه مشکلی نداشته باشین اون هم عصر حضور داشته باشه؟
سیوان بدون تعلل تایپ می‌کند:
- سلام مسئله‌ای نیست.
با برگشتن سعید، تکیه از ستون می‌گیرد و دکمه‌ی آسانسور را می‌فشارد و خیلی زود، تن خسته‌اش را روی تخت پرت می‌کند و با خاموش شدن چراغ، به سقف خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #106
سعید با دیدن صورت بدون واکنشش، به عقب برمی‌گردد و با برداشتن ساعتش ادامه می‌دهد:
- نه که از دیروز توی راه بودیم برای همین... .
- دو ساعت رفت، دو ساعت برگشت، یه ربع کتک.
- ها؟!
سیوان بدون اینکه سرش را بلند کند، پاسخ می‌دهد:
- جواب سؤالت بود.
- مگه طرز تهیه کیک رو داری میگی؟ وایسا ببینم! یعنی اون بدبخت رو بدون هیچ حرفی گرفتی زدی؟
سیوان صفحه موبایلش را می‌بندد و میان انگشتانش می‌فشارد و کلافه با پنجه‌ی کفشش، کفش‌های سعید را جلوی پایش هول می‌دهد.
- چه حرفی؟ طرف بین دخترها بود. باید چی‌کار می‌کردم؟ حتماً باید می‌رفتم و محترمانه درخواست می‌کردم که این وسط یه ربع برای من هم وقت بذاره.
کل خانواده‌اش یه کاره‌این، فقط این ول و بیکارِ، حتماً یه خبطی کرده که نه داداشش و نه آقاش گردنش نگرفتن.
سعید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #107
- سعید! با سؤال و جوابات فقط داری روی مغزم رژه‌ میری. نه، نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم. خوبه؟ راضی شدی؟ توی چند روز‌ یه گندی خورده به زندگیم که هر طرفش رو می‌گیرم یه طرفش از دستم در میره. انگار توی یه باتلاق گیر کردم و هر لحظه بیشتر فرو میرم.
با صدایی تحلیل رفته ادامه می‌دهد:
- تو دیگه بدترش نکن!
سعید با دیدن حال سیوان، لب‌هایش را به قصد گفتن کلامی برای بهتر کردن حالش باز می‌کند و با نیافتن جمله‌ای لب می‌بندد و با قلبی مملو از درد برای حال رفیقش تا رسیدن به مقصد صامت به بیرون چشم می‌دوزد. با دیدن نام کافه، ماشین را گوشه‌ای پارک می‌کند و هر دو پیاده می‌شوند.
- سیوان.
سیوان به‌ عقب برمی‌گردد.
سعید با سری پایین افتاده لب می‌زند:
- معذرت می‌خوام داداش! فقط... .
سیوان با گامی بلند کنارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #108
با نزدیک شدن مدیرکافه، کیسان آن دو را مخاطب قرار می‌دهد:
- آرمان یکی از دوستای قدیمیم. لطف کردن برای راحتیمون کافه رو تعطیل کردن.
آرمان: تو بیشتر از این‌ها به گردن ما حق داری. سلام. خیلی خوش اومدین! چیزی میل دارین؟
سیوان: ممنونم! نیازی نیست.
آرمان با چهره‌ای پرسشی به کیسان نگاه می‌کند. با پلک به تایید بستن کیسان، قدمی عقب می‌رود.
آرمان: هر جور مایلین.
کیسان از مسیر آرمان چشم می‌گیرد.
- خب، در خدمتم.
سیوان با قیافه‌ای جدی دهان می‌گشاید:
- فکر نکنم نیاز باشه چیزی رو توضیح بدم.
دستش را از میز فاصله می‌دهد و به کاوه اشاره می‌کند.
- حتماً بهتر از من از همه چیز خبر دارین.
کیسان با صورتی که حال اثری از لبخند ندارد، پاسخ می دهد:
- خبر دارم، ولی مثل اینکه خبرهایی که من و شما داریم از زمین تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #109
کیسان می‌خواهد جواب دهد که کاوه میان کلامش می‌دود:
- از زمین تا آسمون با چیزی که از روناک درباره‌اتون شنیدم فرق دارین.
سیوان به قصد دریدنش از صندلی فاصله می‌گیرد، سعید سریع بلند می‌شود و با فشردن شانه‌هایش سعی در کنترل کردنش دارد.
- بشین! بذار حرفش رو بشنویم. مگه برای همین نیومدیم؟
کاوه از سعید چشم می‌گیرد و کلامش را از سر می‌گیرد:
- توی حرف‌هاش اینقدر بی‌منطق نبودین؛ آروم بودین و منطقی، ولی پای ناموستون وسطه، پس حق دارین.
سیوان حرصی نیشخندی می‌زند.
- مرسی که بهمون حق میدی.
کیسان که متوجه عصبانیت کاوه می‌شود، دستش را روی پایش می‌گذارد.
کاوه از گوشه‌ی چشم نگاهی به برادرش می‌اندازد و با فکی سفت شده می‌غرد:
- از پریشب تا الان سعی کردم درکتون کنم و یهو افسار پاره نکنم، ولی بد دارین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #110
- آدم حروم لقمه‌ای نبودم و نیستم. قصدم وقت گذروندن نبود، پس نخواستم با یهویی جلو رفتنم بترسونمش. با آیدا، خواهر‌ِآرمان هم رشته‌ای و هم ترم بودن؛ ازش خواستم چند باری برنامه‌ی بیرون رفتن بچینه که بعدش شاید بتونم یه طوری با روناک حرف بزنم.
لبخندی غمگین می‌زند و با باز شدن زخم لبش و چکیدن قطره‌ی خون، دستش را رویش می‌کشد.
- نمی‌اومد، قبول نمی‌کرد. آیدا می‌گفت توی کلاس‌ها هم همینطوریه و با دخترها به زور حرف میزنه چه برسه... .
مکثش میان هر جمله و نفس زدنش نشان از غم و دلخوری می‌دهد که مرور خاطرات بر قلبش سرازیر می‌کند.
- مصمم‌تر شدم. خوب بود، خیلی‌خوب. یه بار با آرمان رفتیم جلوی دانشکده‌شون، خواستم تو رودربایستی گیر کنه و مجبور شه به اومدن. وقتی با آیدا اومد بیرون و ما رو دید خواست بره ولی آیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا