• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سرنوشت یک رویا | محمد ابراهیمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع moheb2000
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها 216
  • کاربران تگ شده هیچ

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: سرنوشت یک رویا
ژانر: #اجتماعی #تراژدی
نویسنده: محمد ابراهیمی

کد داستان: 612
ناظر: Seta~ Seta~

خلاصه:
زندگی به معنای انتخاب کردن است. انتخابی که نمی‌توان از آن سر باز زد، تغییرش داد یا پس گرفت. زیبایی و زشتی زندگی از همین تصمیم‌گیری‌ها سرچشمه می‌گیرد. سرنوشت یک رویا، داستان مادری است که از انتخاب‌هایش پشیمان است و اکنون در یک شب سرد زمستانی با دوراهی دیگری روبروست. دوراهی که دوباره یادآور انتخاب‌های گذشته‌اش خواهد بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AROOS MORDE

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
2,049
پسندها
23,823
امتیازها
46,373
مدال‌ها
26
سن
21
سطح
29
 
  • مدیر
  • #2
"والقلم و مایسطرون"

1000041330 (1).jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AROOS MORDE

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
همچنان که روی سنگ‌فرش‌های پارک قدم می‌زدم، خاطرات گذشته برایم تداعی می‌شد. خاطراتی که مانند هوای سرد و سوزناک آن شب، بر دلم خراش می‌انداخت. باد با بی‌رحمی به شاخه‌های درختان ضربه می‌زد و شبی سرشار از اندوه را نشان می‌داد. با این حال، آنچه بیشتر از همه، مانع قدم برداشتن من به جلو می‌شد، گذشته ای بود که از پشت، گردن مرا نگه داشته و آینده ای جز تاریکی را نمایان نمی‌کرد.
همانطور که به درختان بی برگ که زیر سوسوی لامپ پارک، ظاهر و پنهان می‌شدند نگاه می‌کردم، دستم را روی شکمم گذاشتم. حرکاتش را حس می‌کردم، دردش را به جان می‌خریدم و با چشمان خودم به این نور امید که خود با دستانم خاموش کرده بودم، می‌نگریستم. از چند ماه پیش که متوجه وجود زنده ای درونم شدم، فکر و ذکرم این بود که شاید نوری به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
اندکی خود را روی نیمکت جابجا کردم. سرمای آن کمی کمتر شده بود اما بخار نفس‌هایم که مانند دودکش های قطارهای قدیمی بالا می‌رفت، سردی هوا را نشان می‌داد. دستانم را از جیب های پالتوی قهوه ای رنگم، که بعضی جاهایش به خاطر استفاده زیاد، پوسته‌پوسته شده بود، درآوردم. پالتویی کهنه که به مادرم تعلق داشت و وقتی قدم به اندازه‌ای رسید که وقتی آن را می‌پوشیدم، پایین پالتو روی زمین کشیده نمی‌شود، به من هدیه داد. جیب‌هایش نمی‌توانستند دستانم را گرم نگه دارند و پوستم، خشک و ترک خورده شده بود. گربه‌ای سیاه از مقابلم می‌گذشت. لحظه‌ای ایستاد. به من نگاه کرد و رفت. در آن لحظه در سیاهی چشم‌های گیرایش نگریستم. احساس کردم برای حال من دلسوزی می‌کند. شاید هم نگاه دلسوزانه او برای فرزندم است. برای فرزندی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak.

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
اولین دوست‌پسرم را وقتی به راهنمایی رسیدم، داشتم. اسمش محسن بود. پسری با موهای سیاه، چشم‌هایی تیره و دستانی که به طور ناموزونی بلندتر از جثه‌اش می‌نمود. محسن اگرچه هم‌سن من بود ولی دقیقا به اندازه یک سروگردن از من بلندتر بود. کنار او که می‌نشستم، این حس را داشتم که زندگی دستان خود را اندکی از پیرامونم گشوده و نسیم خنک امید به سمت من می‌وزد. من چیزی جز عشق و علاقه برای ارائه به محسن نداشتم و او نیز چیزی جز همین عشق از من نمی‌خواست. ظهرها بعد از مدرسه به پارک کوچکی در مسیر خانه می‌رفتیم. درختان آنجا سبزرنگ بودند و خورشید با مهربانی آغوشش را باز کرده بود و پارک را فضایی معطر و سرشار از زندگی پوشیده بود. کنار هم روی نیمکتی می‌نشستیم و در مورد آینده صحبت می‌کردیم. درباره هدف‌های آینده، شغل،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak.

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
هوا سردتر و سردتر می‌شد و درد من نیز فزونی می‌یافت. دردی که از سردل شروع می‌شد و راهش را به پایین ادامه می‌داد و در این سرمای سوزان، این تحمل من بود که در آتش می‌سوخت. سیگار برای رهایی من از این زندگی کافی نبود. روی نیمکت دراز کشیدم تا درد را راحت‌تر تحمل کنم. سرمای نیمکت از تاروپود لباس‌هایم می‌گذشت، به پوستم نفوذ می‌کرد و تا رسیدن به استخوان‌ها مسیر خود را ادامه می‌داد و من در فکر بدبختی خودم، به آسمان نگاه می‌کردم. آسمانی بدون ستاره و تاریک که ابرهای سیاه، اجازه رسیدن ذره‌ای از نور ماه و ستاره‌ها را به من نمی‌دادند. می‌دانستند که لیاقت چشم‌دوختن به آسمان را نداشتم. مادری که سیاه‌روزی خود را برای فرزندش به ارث می‌گذارد.
اواخر دوران راهنمایی بود و من به اقتضای سنم، به دنبال تجربه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak.

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
سردی هوا، مردم را از پارک جارو می‌کرد و به خانه‌هایشان روانه می‌ساخت و من، همچنان روی این نیمکت زنگ‌زده نشسته بودم، چون خانه‌ی من همینجا بود؛ تنها در میان این درختان بی‌ثمر که مرا به یاد ثمره‌ی زندگی خودم می‌انداخت. به امتداد راه سنگ‌فرش شده‌ی پارک که انتهایش در تاریکی فرورفته بود، نگاهی انداختم. مردی لاغراندام و کوتاه قامت، با موهای جوگندمی که میانه‌اش کم پشت‌تر از اطراف می‌نمود، آرام قدم می‌زد. کمی دیرتر از معمول آمده بود و در کنار دردی که داشتم، خاطرات فراموش شده‌ی گذشته را بیشتر نمایان می‌کرد. مرد نزدیک و نزدیکتر می‌شد و من در حال نگاه به قدم‌های آهسته‌ی او، انگشتانم را به هم می‌فشردم و پاهایم را روی زمین تکان می‌دادم. از دوستان شوهر سابقم بود و سال‌ها بود او را می‌شناختم. به کناره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak.

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
اولین دیدار من با شوهرم به میانه‌ی شانزده سالگی می‌رسید. دیداری که برای همیشه مرا به درون عمیق‌ترین و سیاه‌ترین منجلاب زندگی کشید. یک سالی از ترک تحصیلم می‌گذشت و کاری جز کشیدن سیگار و گل و بیرون رفتن و جشن گرفتن با دوستانم نداشتم. از دنیا رها شده بودم و در آسمان‌ها پرواز می‌کردم. آسمان‌هایی که لحظه به لحظه تاریکتر می‌شدند و و در آن زمان، توجهی به آن نمی‌کردم. در یکی از این جشن‌ها، سامان را دیدم. پسری با قد کشیده و موهای بلند ذغالی که آن‌ها را در پشت سرش بسته بود و پیراهنی سفید که در آینده فهمیدم، همیشه سه دکمه بالایی را باز نگه می‌دارد. کفش‌هایش واکس زده بود و به خوبی به خودش رسیده بود. شش سالی از من بزرگتر بود و در حرف‌ها و رفتارش، آدمی جاه‌طلب و خودخواه می‌نمود. دستش به دهانش می‌رسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak.

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
از اولین قراری که با سامان داشتم، چند ماهی می‌گذشت و حالا در خانه‌ی او زندگی می‌کردم. سامان در طبقه‌ی دوم یک آپارتمان نوساز هشت واحدی زندگی می‌کرد که هر طبقه دو واحد داشت. واحد تمیزی بود و به خانه‌ی مجردی نمی‌مانست. سامان، آدم توداری بود و از زندگی پررمزورازش چیزی نمی‌دانستم. زندگی خوبی داشتم و تا وقتی پول سامان بود، نیازی به تحقیق در مورد این گنجینه‌ی مخفی نهفته در زندگی او احساس نمی‌کردم اما همچنان، نمی‌توانستم جلوی کنجکاوی خود را بگیرم. چند باری سعی کردم با او صحبت کنم و نقشه‌ی گنج این راز مخفی را دنبال کنم اما هر بار، پرده‌ای حائل را بین من و حقیقت درونیش قرار می‌داد. آدم خوش‌برخوردی بود و با مهربانی با من صحبت می‌کرد اما از جواب دادن به سوالاتم طفره می‌رفت و من، یک شناگر ماهر، هر چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

moheb2000

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/24
ارسالی‌ها
13
پسندها
24
امتیازها
33
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
واحد روبرو، متعلق به زن و مردی میان‌سال بود که با دختر نوجوان خود زندگی می‌کردند. خانواده‌ی سربه‌زیری بودند و به اطرافشان، توجه زیادی نمی‌کردند. دخترشان شاد و بی‌پروا بود و از درد و رنج زندگی چیزی نمی‌دانست. زندگی که این دنیا به من مدیون بود و می‌دانستم، این، دینی است که هیچ‌وقت قرار نیست ادایش کند.
یکی از روزها در تنهایی نبود سامان برای خرید یک پاکت سیگار به سوپرمارکت مقابل در آپارتمان می‌رفتم. در پله‌ها کارگری را دیدم که یک پیانوی قهوه‌ای رنگ تیره را که از عرق‌هایش می‌شد سنگینیش را فهمید، به سمت خانه‌ی آن‌ها بالا می‌برد. اولین بار بود که یک پیانو را از نزدیک می‌دیدم. مثل همان پیانوهایی بود که در فیلم‌ها در شب‌های جشن و کشیدن سیگار و گل، در خانه‌ی دوستانم می‌دیدم. از آن روز گاه‌و‌بی‌گاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا