- تاریخ ثبتنام
- 13/1/18
- ارسالیها
- 1,360
- پسندها
- 18,460
- امتیازها
- 42,073
- مدالها
- 24
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #11
(۳)
«سیل آمدهاست و تمامِ خانه و کاشانهام، زیرِ آب است.
برگهای کتابهایم خیس، ساعتی که دستم کردهام، پرِ آب و تختم روی دریاچهی بیموج، شناور است.
چشمهایم را میبندم، بلکه جهانْ زیر آب نماند... .
که تضمینی نیست اینبار اشکها، مجالِ زنده ماندن و زندگی کردن بدهند!»
بابا صدام میکنه و جملات بعد، از ذهنم پر میکشه. دفترِ دلنوشتهم رو میبندم و سمتش برمیگردم.
مثل همیشه، پر انرژیه. میپرسه:
- امروز میری کلاس؟
- آره بابا. قبل رفتن، من رو ایستگاه مترو میذارید؟
سری تکون میده. قبل از اینکه از اتاق خارج شه، میپرسم:
- نوبت آنژیوت کِی شد بالأخره؟
مکث میکنه. میدونم از هر چیزی که مربوط به فرایند درمان میشه، بیزاره و سالها سعی میکرد گذرش به پزشک و بیمارستان...
«سیل آمدهاست و تمامِ خانه و کاشانهام، زیرِ آب است.
برگهای کتابهایم خیس، ساعتی که دستم کردهام، پرِ آب و تختم روی دریاچهی بیموج، شناور است.
چشمهایم را میبندم، بلکه جهانْ زیر آب نماند... .
که تضمینی نیست اینبار اشکها، مجالِ زنده ماندن و زندگی کردن بدهند!»
بابا صدام میکنه و جملات بعد، از ذهنم پر میکشه. دفترِ دلنوشتهم رو میبندم و سمتش برمیگردم.
مثل همیشه، پر انرژیه. میپرسه:
- امروز میری کلاس؟
- آره بابا. قبل رفتن، من رو ایستگاه مترو میذارید؟
سری تکون میده. قبل از اینکه از اتاق خارج شه، میپرسم:
- نوبت آنژیوت کِی شد بالأخره؟
مکث میکنه. میدونم از هر چیزی که مربوط به فرایند درمان میشه، بیزاره و سالها سعی میکرد گذرش به پزشک و بیمارستان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش