• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Yasnahhh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - طنز - تراژدی
  • کاربران تگ شده هیچ

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #71
با ترس و دلهره رفتیم پشت عمارت که دیدم مانیا و دریا عر عر دارن می‌خندن

اصلا یک جوری میخندیدن که آدم به سالم بودن شون شک میکرد

یهو نگام افتاد به دست خونی شده مانیا که روی زمین کنار یک انجمن یک رمان شکسته بود

خیلی بده بریده شده بود وحشتناک بود طوری که اصلا نمی تونستم تکون بخورم

آیسا _ هی دستت!
مانیا نگاهی بدستش انداخت بعد یهو یک جیغی زد که باعث شد سکته کنم

مانیا _ وای دستم !

.....
دریا _ حوصلم سر میره .
سایه_ منم .

نجوا _ ساکت سرم درد میکنه می خوام بخوابم .
سایه _ نجوا شدی برج زهرمار.

_ شما اگه حوصله تون سر میره برید با شش قلو ها بازی کنید

به هر حال الان نه خاله ی نجوا و شوهرش هستن نه مامان بابا این بچه ها صدرصد شیطونی میکنن

مانیا و آیسا که با هم مشکل دارن ولی دارن با بچه ها بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #72
با یک نگاهی تحدید آمیزی به مانی نگاه میکنم

که رادین با خونسردی گفت _ اگه حرف مون رو باور نمی کنید می تونید زنگ بزنید.

عجب فکری چرا خودمون به این فکر نکردیم

نجوا گوشیش در آورد و زنگ زد که بعد کم مکث جواب داد و رفت یک قسمت دیگه

بعد چند دقیقه برگشت منتظر نگاش کردیم که
گفت _ راست میگن .

سپنتا _ خوب حالا که به جواب تون رسیدید بگید اتاق هامون کجاست ؟!

سایه _ برید بالا هر اتاقی که آزاد بود بردارید .

بعد از رفتن پسرا شش قلو ها بردیم تو آشپز خونه تا صبحونه همه بخورن

البته به جز نازی که روی جزیره نشسته بود و داشت حرف می‌زد

آیسا _ بچه ها من که امروز برمیگردم شمال ولی خدا بهتون رحم کنه !

نجوا _ خوش بحالت .
آیسا _ درک میکنم منم از هیچ پسری خوشم نمیاد.

دریا با حرص گفت _ این شش قلو ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #73
بعد از رفتنش روبه دریا شدم گفتم _ دریا !

با نیش باز نگاش کردم که پوکر گفت _ ها چته ؟

_ آفتا.....

سریع فهمید می خوام چی بگم پرید وسط حرفم
گفت _ بس کن حوصله ندارم .

بی حوصله گفتم _ خوب خودمم حوصلم سر میره جز این هم سوژه دیگه ای ندا....

با باز شدن در توسط یک پسر بچه که یکم بیشتر توجه کردم

فهمیدم آرتا ست حرفم تو دهنم ماسید
با حرص بلند شدم رفتم سمت شون که نازی از پشت سرش در امد

و با نیش باز گفت _ آرتا جونم امده پیش من .
_ احیانا تو نرفتی سراغش ؟

نازی _ نوچ .
آرتا _ پس مانیا غرغرو تویی !

چشمام گشاد شد
با تعجب به خودم اشاره کردم گفتم _ من غرغرو ام ؟

آرتا _ آره دیگه تو رو میگم پشت تماس این همه داشتی غر میزدی و ایراد میگرفتی.

با حرص گفتم _ اصلا کی شما رو راه داد اینجا ؟

آرتا _...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #74
با کلافگی گفتم _ حالا کی میاد ؟
مانی _ نمیدونم !

با حرص نگاش کردم گفتم _ میشه بدونم تو چی میدونی؟؟

تخس گفت _ نه نمیشه بدونی .

نگامو چرخوندم که روی مچ دستم که اسیر دستش بود قفل شد

با حرص رو کردم بهش گفتم _ مچ دستمو ول کن اسیر که گیر نیاوردی !

بلخره رخسد داد و مچ دستمو ول کرد
یهو یاد این افتادم که مانی از یک خری خوشش میاد

برای همین گفتم _ خوب اون جعبه متعلق به یک نفر بوده دیگه همون دختره رو نشون مامانت بده.

یک نگاه معنا داری بهم انداخت
که با بدبختی گفتم _ نکنه عکس ازش نداری ؟

نمی دونم چرا ولی دوست داشتم بگه من اصلا کسی و دوست ندارم

مانی _ چرا عکس ازش خیلی دارم ولی ....

عکس ازش خیلی داره چرا دارم حسادت میکنم به اون دختره که حتی ندیدمش

همین طور داشتم فکر میکرد
که یهو با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #75
و باعث شد بشینم
با حرص رو کردم سمتش که بی تفاوت به قیافه پر از حرص و عصبانیتم اونم بخاطر اینکه

سرم کلاه گذاشته بود
گفت _ قبلا ازت متنفر بودم اما الان نیستم ، دیگه اینم سوال پرسیدن داشت !

نگام به چشمای عسلیش افتاد و خیره خیره داشتیم همو نگاه میکردیم

هرکار که میکردم نمی تونستم نگاهم رو از چشماش بگیرم

سکوتی حکم فرما بین مون قرار گرفته بود
که رادین زودتر از من بخودش امد و نگاهشو ازم گرفت

گفت _ خوب حالا که جواب تو گرفتی بلند شو برو تو اتاقت بخواب !

به خودم امدم با لحن پر تعجبی گفتم _ بله ؟؟؟ مگه من بخاطر اینکه تو بهم نگفتی اینجا دراز کشیدم بخوابم ؟

رادین _ نه ولی تو به این فکر نمی کنی ممکن صاحب خونه برگرده یا اینکه افراد دیگه

باید بدونی که کلید این عمارت دست خیلیاست چون معمولا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #76
نمیدونم زمان چطور گذشت که کلاس تموم شد
بی حوصله سرم گذاشتم روی میز که چند تا از دخترای کلاس

امدن طرفم ، دخترای خیلی عجیبی بودن انگار اصلا انرژی تموم نشدنی داشتن

زهرا یکی از همین دخترا با ذوق و شوق در امد
گفت _ واییییی نجوا یک دختری بود که قبلا بهت گفتم خیلی لوسه باهاش لج دارم

امروز صبح که داشتم می امدم سمت کلاس از عمد برام زیرپایی گرفت

که باعث شد بیفتم زمین البته خداروشکر کسی اونجا نبود

ولی تا جواب این کارش و ندم آروم نمیگیرم

با تعجب به سه نفرشون نگاه کردم از قیافه هایی که داشتن میشد فهمید چه دخترای خطرناکی هستن

ولی نکته این بود که اینا با هرکسی هم نمی ساختن و عجیب بود که با من بد نبودن

_ خوب حالا می خواهید چکار کنید؟
یهو سایه و ستین کله هاشون کنجکاو اوردن بین مون و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #77
سپنتا پوزخندی تحویل سایه داد بعد روبه نجوا
گفت _ بیا پایین خاله ات امده کارت داره .

نجوا امد جلو گفت _ اون که گفت فردا میاد!!
سپنتا _ نه اونو نمیگم یکی دیگه از خالهات امده .

با کنجکاوی هممون رفتیم پایین با دیدن خاله نازی تمام جاهلیت نوجوانیم یادم امد

نجوا زیر لب طوری که ما بشنویم گفت _ ای گندش بزنن این چرا دست از سر کچله ام بر نمی داره .


خاله نازی چشمش به ما افتاد گل از گلش شکوفت پسرا که رو به روش نشسته بودن

اینم طوری رفتار میکرد که انگار بعد چند سال داره می بینمون

خوبه همین چند وقت پیش دیدمون محل سگم نداد بهمون

به محض اینکه از پله ها امدم پایین راه کج کردم سمت آشپزخونه

سایه و ستین از خدا خواسته دنبالم امدن ولی دریا تا خواست بیاد

نجوا دستش گرفت و نذاشت و به ما هم کلی فحش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #78
.... .

امروز انگار کوه کَنده بودم خیلی خسته بود
قرار شد داخل اتاق نجوا بخوابم ولی نامرد روی تخت می خوابید

منم پایین تخت ، لامپ خاموش کردم دراز کشیدم
با اینکه خیلی خسته بودم ولی خوابم نمی برد

ذهنم درگیر مانی بود کنجکاو بودم بدونم چه جوابی به مادرش داده بود

این چند روز فقط فکرم درگیر این موضوع بود
با صدای پیامک گوشیم از فکر بیرون امدم

دستم بردم بالا بالشتم که گوشیم گذاشته بودم برش داشتم

روشنش کردم که نورش چشممو زد یعنی کافیه پیامک تبلیغاتی باشه

وارد پیامک ها شدم که پشمام ریخت یک شماره ناشناس پیام داده بود

نکنه هکری چیز میزی‌ بود ، زدم روش و پیامشو خوندم نوشته بود

" بیا پایین "
جاااااااننننمممممم نه سلامی نه علیکی امده گفته بیا پایین

از چی بیام پایین مگه اصلا بالام که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #79
با تعجب اول به دستم بعد به خودش نگاه کردم
گفتم _ چیه؟

دستمو ول یک دستش برد تو موهاش انگار می خواست یک چیزی بگه ولی نمی تونست

من توی تشخیص این احساسات عالی بودم
کامل رو کردم طرفش دست به سینه گفتم _ چیزی می خواهی بگی؟

بعد کمی مکث گفت _ می خوام باهات حرف بزنم.
متعجب بهش نگاه کردم

که رفت سمت میز صندلی ها داهل حیاط و نشست
منم رفتم رو به روش نشستم

گفتم _ چته؟!
انگار از حرفم خوشش نیومد که نگاه جدیش رو از میز گرفت و به من نگاه کرد

وا خوب چی انتظاری داره من که منظور بدی نداشتم
بدهکار نگاش کردم

بدون توجه به نوع نگام گفت _ میرم سر اصل مطلب من به مادرم گفتم از کی خوشم میاد!

چشمام گشاد شد یعنی چی که این از یکی خوشش میاد

ای کاش اون زمان لال میشدم ولی اون حرف و نمیزدم
با لحنی که سعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
8
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #80
مانیا تکیه داد به مبل و یک دستش سمت خاله نازی گرفت

و پوفی کشید گفت _ پارازیت!
خاله نازی با اخم و یک دست به کمر رفت بالا سرش مانیا هم بیخیال پاشو انداخته بود روی میز

خاله نازی متفکر گفت _ فکر کنم تو نیاز به فال داری درست میگم؟!

مانیا بیخیال گفت _ نوچچچ اشتباه میگید من فال نمی خوام!

خاله نازی _ نه می خواهی .
مانیا _ نمی خوام.

خاله نازی _ میخواهی .
مانیا _ نه نمی خوام .

یکهو با ضربه محکمی زد تو پای مانیا که صدای عربده اش تو کل عمارت پیچید

... .
خاله نازی با لبخند تنصعی گفت _ آفرین دخترم قهوه و تا آخر بخور‌.

مانیا قیافه چندشی به خودش گرفته بود
و همونطور که به قهوه نگاه میکرد گفت _ چه اجباریه که من این زهرمارو بخورم!

خاله نازی با لحن عصبی گفت _ دِ بخور!
مانیا _ ای خداااااا بابا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا