• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جانْفزا | محدثه اکبری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mmmahdis
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 105
  • بازدیدها بازدیدها 2,413
  • کاربران تگ شده هیچ

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #81
ولی مخالفتی نکرد، کرم پودر را برداشته کمی روی انگشتش زد و به قسمت به قسمت صورتش کشید.
آرایشش که تکمیل گردید، به سوی دختر عمویش برگشت، سونیا با دیدن چهره آرایش‌شده‌اش چشمکی به او زد و با خنده گفت:
- حالا شد.
سوگل تنها لبخندی زد، حوصله هیچ کاری را نداشت، اگر به‌خاطر سونیا نبود پا از خانه خارج نمی‌گذاشت. زیپ کیف لوازم آرایش او را بسته و در کیفش گذاشت؛ همان‌طور که آن را روی صندلی عقب قرار می‌داد، تشکر کرد. سونیا دوباره با شادمانی صدای ضبط را زیاد کرده و با جیغ داد زد:
- هورا! امروز بهترین روز زندگی ما دوتاست.
لب‌های سوگل به پوزخندی کج شد، با تعجب خیره سونیا شد، سختی‌های زندگی پیش روی او بود، بعد سونیا امروز را بهترین روز زندگی‌شان تفسیر می‌کرد؟!
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #82
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را روی‌هم گذاشت، باد کولر، مستقیم توی صورتش پخش می‌شد و موهای جلوی سرش را به ساز خود می‌رقصاند. صدای زیاد آهنگ کلافه‌اش کرده بود اما چون که سونیا این‌ گونه دوست‌داشت چیزی نمی‌گفت.
مدام سوالاتِ بی‌جوابِ تکراری در ذهنش اکو می‌شد، که اگر میلاد به سمتش برنگردد چه؟ اصلا مگر بنیامین چه داشت که پدر این چنین دوستش داشته، خواستِ دخترش را نادیده می‌گرفت؟ اگر می‌خواست میلاد و بنیامین را مقایسه کند کدام پیروز می‌شد؟ کدام نسبت به دیگری برتر بود؟ بنیامین مغرور و خودخواه یا میلاد مهربان و ایثارگر؟
حتی نمی‌توانست تصور کند که پدر مهربانش بخواهد او را به ازدواج با بنیامین مجبور کند. ولی هر کاری از هر کسی برمی‌‌آید مگر نه؟
دوست‌داشت داد بزند، خودزنی کند. چرا ترس بر او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #83
دیشب را از فرط هیجان راحت نخوابیده بود و حالا که صدای مادرش را از درون آشپزخانه می‌شنید تصمیم گرفت از جایش بلند شود.
درد کتفش تسکین یافته و مواد روی آن خشک شده، ریختنی در کارش نبود. بدون این‌که تی‌شرتش را تن بزند، از اتاق خارج شد. به آشپزخانه رفته و به مادرش که در حال آماده کردن صبحانه بود، سلام کرد.
- سلام بر خوشگلِ میلاد.
روناک نگاهش را از ظرف مربا گرفته و به میلاد هدیه داد و با دیدنش جلوی در آشپزخانه اخمی تصنعی کرده و گفت:
- انقدر مزه نریز بچه، بدو برو حموم تا اون مواد رو روی زمین نریختی، برام کار درست کنی.
اما او بر خلاف حرف مادرش به درون آشپزخانه رفت، به اخم روناک لبخند زد و با چند قدم بلند خود را به او رساند، پشت سر او ایستاد و دستانش را دورش حلقه و روی شکمش درهم قفلشان کرد. گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #84
وارد کافه که شد، به نیت پیدا کردن سوگل به اطراف چشم چرخاند. مکان شلوغی بود، بیشتر زوج‌های جوان در آن‌جا حضور داشتند و تک‌نفره یا خانواده کم دیده می‌شد.
سوگل را که پشت میزی در وسط سالن دید، لبخندی روی لب‌هایش کاشت، جلو رفت و از بین میزها گذشته و با قلبی مالامال از شادی روبه‌روی سوگل ایستاد.
حالش گرفته بود، سرش را پایین انداخته و به طرح روی‌میز دیده می‌چکاند و آرزو می‌کرد سونیا زودتر بیاید، صدای آشنایی را که شنید سربلند کرد.
- سلام.
لبخند زیبای میلاد که چشمانش را درخشان‌تر می‌کرد، به صورتش نور می‌فشاند. با خود فکر کرد:
«دارم خواب می‌بینم؟ یا شایدم توهم زدم؟!»
متعجب و بی‌حرکت همان‌طور که خیره‌خیره میلاد را نظاره می‌کرد به فکرش بها داد: «چه خواب شیرینیه اگه واقعاً خواب باشه!»
میلاد کمی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #85
میلاد دستان سوگل را رها کرده و دست چپش را نزدیک شانه او قرار داد تا به سوی صندلی هدایتش کند،. گوش به حرف مرد محبوبش کرده و بی‌حرف روی صندلی نشست، حال خوش آن دو سبب شده بود که افراد در کافه ثانیه‌ای مشکلات خود را فراموش کنند و در شادیشان شریک شوند.
میلاد تا حال بد سوگل را که هنوز هم به او خیره بود، دید گارسونی که او نیز مانند حضار خیره آن دو بود را صدا کرد. سپس پشت آن میز گرد کوچک روبه‌روی سوگل نشست، اما معشوقش بدون ذره‌ای تحرک فقط نگاه به بهشت نگاهش روانه می‌ساخت، هنوز هم از دیدن میلاد حیران بود. «یعنی آومده که بمونه؟!»
سوگل با چشمانی به اشک نشسته لبخندی به او زد. میلاد که گلبرگ لبانش را شاداب دید، نفس عمیقی کشید و لیوان آبی که گارسون آورده بود را به سمتش گرفت و گفت:
- یکم آب بخور خانومْ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #86
هنوز هم بغض از گلویش رخت نبسته بود، با صدای مرتعشش گفت:
- نه بذارید بگم، من…
سرش را به زیر انداخت و اشک‌ چشمانش بود که میز چوبی را نمناک می‌کرد، صدای میلاد نیز رنگ غم گرفته و گفت:
- سوگل؟! ازت خواهش می‌کنم گریه نکن.
از بهر خواهش او سربلند کرده، مژه‌های خیسش دل میلاد را به‌هم پیچاند و با ناراحتی ادامه داد:
- الآن متوجه شدم وقتی گریه می‌کنی دنیا برام عین قبر می‌شه، تنگ و تاریک!
- من دیروز مجبور شدم برم.
خواست دستش را روی دست سوگل بگذارد اما به دست سوگل نرسیده منصرف شد و دستش را کنار دست سرد او قرار داد.
با لبخندی که از غصه جانانش شباهتی به خنده نداشت گفت:
- خودت رو ناراحت نکن گلم، من همه‌چیز رو می‌دونم.
با حرف میلاد به یاد سخن سونیا افتاد که گفته بود همه چیز را برای مرد مقابلش تعریف کرده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #87
گارسون فنجان‌های قهوه‌شان را جلویشان گذاشت و بعد از گفتنِ نوش‌جان آن‌جا را ترک کرد.
میلاد با یادآوری آن روز لب‌هایش به خنده کج شد و ادامه داد:
- همون لحظه بود که خندم گرفت و با خودم گفتم( چه دختر بامزه‌ای.)
سوگل نیز از این جمله خنده بر لبانش راه یافت، هر کس دیگری بود مسخره‌اش می‌کرد و شاید با خود می‌گفت (این دختر دیوانه است) اما میلاد به‌خاطر این کار از او خوشش آمده بود.
همانطور که میلاد دوست داشت محبوبش ساعت‌ها حرف بزند و او گوش سِپُرَد سوگل هم همین احساس را داشت، صدای میلاد برایش مانند لالایی‌های مادرش، آرامبخش بود.
جرعه‌ای از قهوه‌اش را مزه‌مزه کرده به ادامه حرف‌های دلارامش گوش سپرد:
- ترکش دوم وقتی بود که کارم به تو خورد. وقتی‌که نگاهم کردی، چشمای دریاییت که از همون اول من رو توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #88
نفس راحتی کشید و از شوق بازهم بغض‌ْ گلویش را برای زندگی پسندید؛ بغض درد قشنگیست وقتی از شادی باشد!
به چشمان میلاد که زیباتر از الماس‌های سیاه‌رنگ بود زل زد و گفت:
- من یه احساس عادی نسبت بهت داشتم.
نگاه از صورت میلاد گرفته، به سینه‌ او افکند.
- خوب، یکم بیشتر از عادی!
انگشتش را بر پیشانیش کشیده، بازهم چهره دلربای میلاد را به چشمانش بخشید.
- ولی می‌ترسیدم، می‌خواستم…
نفسش را با صدا بیرون فرستاد، پلک برهم گذاشت و ادامه داد:
- باید فراموشش می‌کردم.
ترس به قلب میلاد سفر کرد. «یعنی سوگل قبل اینکه من رو بشناسه قصد فراموش کردنم رو داشته؟»
آب دهانش را به‌سختی قورت داد، باد کولری که تا آن لحظه از گرمای بیرون برایش گرم تر بود، حالا انگار در غاری یخی باشد، تنش را می‌لرزاند. سوگل متحیر گشته و نام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #89
سوگل متعجب و قلبش به‌ ناگه داغ شد. «واقعاً اگر سونیا حقیقت رو نگفته بود پیشم برنمی‌گشت؟ برای چی؟ یعنی به همین سادگی از همه چی دست می‌کشید؟»
- چرا نمیومدی؟
میلاد انگشتانش را درهم قفل کرد، نفس عمیقی کشید و پلکی زد، جواب داد:
- آدمی که واقعا عاشق باشه همین کار رو می‌کنه، من خودخواه نبودم سوگل، هنوزم نیستم. من تو رو حتی بیشتر از خودم دوست دارم. وقتی اون صحنه رو دیدم شکستم، ولی...
دستی درون موهای لختش کشیده و محزون ادامه داد:
- ولی با خودم فکر کردم شاید چون اون رو دوست داری جواب من رو ندادی. من، من به‌خاطر شادی تو از خودم می‌گذشتم، برای من فقط حال خوب تو مهم بود سوگلم!
همه حرف‌های میلاد یک طرف، میم مالکیت آخر اسمش چنان به دلش نشست که ناخواسته لبخندی روی لبانش و شادی بی‌نهایتی در دلش لانه کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
89
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #90
پشت دست سوگل را با انگشت‌های شصتش نوازش کرد و با لبخندی که مانند گلبرگی نرم روی صورت دلدارش کشیده می‌شد، ادامه داد:
- اون صحنه خیلی اذیتم کرد. من تمام آینده‌ام رو با تو متصور بودم، نه ماه با تو، توی خیالم زندگی کردم، باورت می‌شه به‌خاطرِ عشق تو قید دختری که توی زندگیم بود رو زدم؟
با شنیدن کلام او یعنی «حضور دختری در زندگیش» حسش از تمام حرف‌های قبل پر پر گشت، نگاهش محزون شده و از نگاه میلاد جدا. «پای کسی در زندگیش بوده؟ یعنی دست اون رو هم اینجوری گرم فشرده؟! دستش رو در دستای آرامش بخشش گرفته؟ یعنی…»
با فکری که به ذهنش رسید چشمانش را بست. تمام شوقش مانند کبوتری از بام قلبش پرید و تنهایش گذاشت. دستش را از دست او کشید و نگاهش را به استکان قهوه‌اش دوخت.
- اخم نکن سوگل، این‌رو گفتم تا چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا