• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ریحانا۲٠ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 128
  • بازدیدها بازدیدها 1,521
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #111
در لحظه‌ی آخر نگاهی گذرا به تخت کرد. جایی که زن را روی آن یافت. لب زیرینش را به دندان گرفت و از اتاق آرام بیرون رفت. از کنار در اتاق ادگار که گذشت نگاهی مختصر به در بسته شده کرد. این مرد، مردی نبود که بشود به آن تکیه کرد چرا که آن‌قدر پنهان‌ کاری می‌کند تا طرف مقابلش را به جنون برساند. وارد سالن که شد نگاهش روی ساعت نشست که هنوز از نیمه‌شب نگذشته بود، یعنی آن‌قدر زود خوابیده که هنوز نیمه‌شب نرسیده. افکارش را پس زد و وارد آشپرخانه شد و برای خودش لیوان آبی پر کرد و یک جا سرکشید. لیوان را روی سنگ اوپن گذاشت و با دست تکیه‌گاه گرفت و سرش را پایین انداخت. هنوز در شوک آن چند دقیقه پیش و خواب مبهمش بود. چند باری خوابش را برای ادگار تعرف کرده بود ولی با این تفاوت که او را دلداری می‌داد به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #112
نگاه گرفت و دست به سینه به پشت صندلی تکیه داد و گفت:
- من مطمئنم اون زن می‌خواد چیزی بهم بگه که می‌تونم با اون... .
- کافیه.
با فریاد ادگار لب بست و سکوت کرد. ادگار با نفس‌‌های پی‌درپی تحکیم آمیز گفت:
- تا کی می‌خوای به این چرت و پرت‌ها ادامه بدی و توهمات صد من یه غاز ببینی؟ مثلاً اون زن می‌خواد چی بهت بگه؟ بگه تو یه دختر آس و پاسی که نه والدینی داری و نه امیدی برای زندگی؟
هیدر خنده‌ای از سر مستی کرد و سرش را به طرفين تکان داد و گفت:
- نه تو داری اشتباه می‌کنی... من توهم نمی‌بینم شاید توی خواب ببینم ولی توی واقعیت هرگز.
چشم ریز کرد و متفکر پرسید:
- منظورت از این حرف چیه؟
ازجایش برخاست و مقابل پدرش قد علم کرد و گفت:
- من اون زن رو پیدا می‌کنم، کسی هم نمی‌تونه جلوی من رو بگیره.
- تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #113
با سکوت او، حیران چند ثانیه حرف پدرش را ریکاوری کرد. حس می‌کرد درون صدایش کمی از ته مانده حزن دیده می‌شد. این که ادگار به او اعتماد داشت و او سعی داشت این اعتماد را به فنا بدهد. اخم کرده دستانش را در هم قلاب کرد و خیره به نقطه‌ی کوری شانه‌ای بالا پراند.
- خودمم نمی‌دونم... شاید نه شاید هم آره ولی... اگه تو بگی این کار رو نمی‌کنی شاید باور کردم.
در سکوت سری تکان داد و دستش را به پشت گردنش کشید و حجم موی پشت سرش را چنگ زد و گفت:
- باشه... باشه... من این کار رو نمی‌کنم... من قاتل نیستم... قانع شدی؟
قبل از این‌که هیدر به حرف بیاید کلامش را قطع ‌کرد و گفت:
- ولی... یه چیزهایی هست که تو ازشون بی‌خبری، پس بهم قول بده که اگه یه روز متوجه شدی ازم متنفر نشی و ازم کینه به دل نگیری. من دوست دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #114
وقتی جواب از آن‌ها نشید به جلو اقدام کرد و خواست وارد کلبه بشود و در همان عین گفت:
- آهای صاحب خونه دعوتم نمی‌کنین بیام خونه؟
ولی قبل از این که پایش وارد خانه بشود بازوانش اسیر دست ادگار شد و به عقب کشیده شد. از فشار دست ادگار صورتش در هم شد و سعی کرد دستش را پس بزند.
- آی، داری چی‌کار می‌کنی... دستم و له کردی ولم کن وحشی.
ولی ادگار توجهی به حرف‌هایش نمی‌کرد و شدت فشار را لحظه به لحظه بیشتر می‌کرد. هیدر که فهمید از دست جسیکا عصبی است و می‌خواهد با سکوت حلش کند، با دو قدم خودش را به ادگار رساند و آرام دستش را روی بازوی ادگار گذاشت و با ملایمت گفت:
- لطفاً ولش کن... تو ببخشش... اشتباه کرد.
هیچ‌وقت در مقابل هیدر خودار نبود و نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. گره اخم‌هایش در هم جنبید و بازو‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #115
مشمئزکننده از او چشم گرفت و با لحنی که درونش تمسخر موج می‌زد گفت:
- آره مگه بابات گذاشت؟ تا اومدم، نزدیک بود که به جای شام امشبش من و بخوره، راستی شما شام خوردین؟
هیدر از حرف طنزی که آخر جمله‌اش زد، لبخند کوچکی بر روی لبش نشاند و در حالی که به ادگار یک نیم‌نگاهی می‌انداخت گفت:
- تو اون رو ببخش. از دست من عصبی بود، سر تو خالی کرد مگه نه بابایی.
وقتی ادگار عصبی اخم در هم چلاند، جسیکا شیطنتش گول کرده بود برای همین گفت:
- اوف... پس آقا اخموهه بی‌محلی هم بلده که رو نمی‌کرده... چقدر هم که اخم بهش میاد.
- معلومه... تازه کجا شو دید، آشپزیش حرف نداره... جان میده که پای سیب درست کنه تا برای بو و مزش غش کنی.
بعد هر دو ریزریز شروع به خندیدن کردند. ادگار نگاه معناداری به هر دویشان کرد و با تشر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #116
- چه برای خودش جواب قانع‌کننده هم پیدا میکنه بی‌شرف.
بسته را از دست جسیکا عصبی گرفت و گفت:
- خیلی خب رسوندی، می‌تونی بری.
معذب دستش را پشت کمرش قفل کرد و گفت:
- به نظرت بهتر نیست یه کم با موریس خان مدارا کنی... به هر حال ضرر نمی‌کنی.
- من با اون بی‌شرفت آبم توی یه جو نمیره... اگه الان هم می‌بینی که دارم بهش کمک می‌کنم فقط برای این‌ هست که پولش رو گرفتم، نمی‌تونم زیرش بزنم.
- حالا واقعاً می‌خوای کاری رو که ازت خواسته رو براش انجام بدی؟
- چاره دیگه‌ای دارم؟ اگه تو پیشنهاد داری بگو.
کمی فکر کرد و گفت:
- خب راستش نه ندارم.
- پس بهتره سرت توی کار خودت باشه دختر جون... راستی تو به هیدر گفتی که فردا شب منتظر باشه با هم برین بیرون، اون وقت بدون هماهنگی من کجا؟
جسیکا با ته مایه‌ی لبخندی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #117
اخم در هم کرد و با تحکیم گفت:
- ای بابا تو باید از هر چیز سر دربیاری، میگم چیزی نیست.
نگاه اندرسفیانه‌ای کرد و با ابروی بالا رفته دو قدم جلو آمد. دست‌هایش را روی میز گذاشت و کمی به سمت هیدر خم شد و با لحن حق به جانبی گفت:
- بهم دروغ نگو هیدر، من از صد فرسخی هم می‌تونم متوجه بشم توی... .
با انگشت روی شقیقه‌ی هیدر آرام سه ضربه زد و ادامه داد:
- اون مغز کوچیک و اکبندت چی می‌گذره... پس سعی نکن که بخوای من رو بازی بدی، بگو ببینم چی شد؟
- یا فضولی یا خیلی دوست داری نقش کارآگاه‌ها رو بازی کنی، به‌ هر حال هیچ کدوم از این نقش‌ها بهت نمیاد.
- داری از حرف زدن طفره میری مگه نه؟
هیدر بی‌تفاوت گفت:
- نه چون حرفی نیست که بخواد زده بشه اگر هم باشه شما باید بگید... این‌وقت صبح کجا؟
لبخند کجی زد و صاف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #118
وقتی سر کوچه مورد نظر رسید وارد کوچه شد و به خانه ویلایی رو به رویش خیره نگاه کرد. امشب شب سرنوشت سازی برایش بود، حالا که بمب به دستش رسیده بود می‌خواست که عمليات را هر چه زودتر انجام بدهد تا از شر تهدیدهای موریس خلاص بشود. تصمیم گرفته بود که بعد از انجام عملیات از آمریکا برای همیشه برود و جایی دیگر را برای سکونت انتخاب کند، زیرا دیگر نمی‌خواست در این کشور نحس و نکبت بماند که لحظه به لحظه‌اش او را از خودش متنفرتر و به گذشته‌اش نزدیک‌تر می‌کند.
ساختمان با این‌که خیلی بزرگ بود و حیاطی که دورش را مانند حصاری گرفته بود، ولی باز هم نفوذ درونش خیلی سخت و دشوار نبود. دیوارهایش کوتاه و قابل عبور بود، فقط می‌ماند نمای داخلی ویلا. نگاهی به اطرافش کرد و مطمئن از نبود کسی با یک حرکت و جهش بالای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #119
طبقه‌ای مجزا از هم با تجهیزات کامل، یک زندگی کاملاً ايده‌آل برای لذت بردن از عمرشان. واقعاً که این آدم‌ها به نظرش خوش‌گذران می‌رسید. کنار پنجره‌ی بلند ایستاد و از آن بالا ارتفاع را تقریبی اندازه گیری کرد تا شاید موقع فرار از این مکان استفاده کند. نگهبان‌ها هم به نظرش به اندازه مناسبی بودند، نه آنقدر کم که راحت بتواند کارش را انجام بدهد و نه آنقدر زیاد که کار را برایش سخت کند. از آن بالا دوباره رد نگاهش روی ولز و خانواده‌اش افتاد که صمیمانه در کنار هم نشسته بودند و می‌خندیدند. به علاوه دختر شش ساله یک دختر نوجوان دیگر هم به آن‌ها اضافه شده بود. لحظه‌ای حس کرد درونش حسادتی شکل گرفت از این‌که چرا نباید او هم یک خانواده‌ای از خودش می‌داشت؟ مگر مرتکب چه گناه نابخشودنی شده بود که این چنین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
490
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #120
بند کوله‌اش را محکم‌تر در دست گرفت و نیم‌نگاهی به عقبه خود کرد. یکی از مرد‌ها با نوک چاقو گوشه لبش را خاراند و با لحن چندش و کثیفی گفت:
- تو... باید با ما بیای.
چشم‌هایش را باریک کرد و گفت:
- من تا نفهمم شما کی هستین و برای چی ازم می‌خواین که همراهتون بیام، عمراً دنبالتون بیام.
با این حرفش، مردها قهقهه‌ای سردادند و مدام جمله‌اش را مسخره می‌کردند.
- که این طور؛ پس نمیای.
رو به یکی از افرادش گفت:
- بیل... کارش رو بساز.
مردی که اسمش بیل بود ناگهان به سمتش هجوم آورد و خواست هیدر را بگیرد، که هیدر با یک حرکت هوشمندانه سرش را خم کرد و از زیر بغل مرد گذشت. مسیرش را که آزاد دید پا به دويدن گذاشت، ولی با گیر کردن کوله‌اش به دست یکی از مردها کمی در جایش متوقف شد. برای این‌که نمی‌توانست بگذارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا