- تاریخ ثبتنام
- 2/7/25
- ارسالیها
- 171
- پسندها
- 490
- امتیازها
- 2,863
- مدالها
- 5
- نویسنده موضوع
- #111
در لحظهی آخر نگاهی گذرا به تخت کرد. جایی که زن را روی آن یافت. لب زیرینش را به دندان گرفت و از اتاق آرام بیرون رفت. از کنار در اتاق ادگار که گذشت نگاهی مختصر به در بسته شده کرد. این مرد، مردی نبود که بشود به آن تکیه کرد چرا که آنقدر پنهان کاری میکند تا طرف مقابلش را به جنون برساند. وارد سالن که شد نگاهش روی ساعت نشست که هنوز از نیمهشب نگذشته بود، یعنی آنقدر زود خوابیده که هنوز نیمهشب نرسیده. افکارش را پس زد و وارد آشپرخانه شد و برای خودش لیوان آبی پر کرد و یک جا سرکشید. لیوان را روی سنگ اوپن گذاشت و با دست تکیهگاه گرفت و سرش را پایین انداخت. هنوز در شوک آن چند دقیقه پیش و خواب مبهمش بود. چند باری خوابش را برای ادگار تعرف کرده بود ولی با این تفاوت که او را دلداری میداد به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.