• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آی‌دی: مقتول؛ ورژن دمو | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #71
- برو دیگه...
به سمت اصیلا برگشتم.
- باشه، رفتم!
و در حال رفتن برخلاف جهت اصیلا، زیر لب زمزمه کردم:
- خودمونیم ولی گربه‌هام گناه دارن‌ها...
گفتنش همانا و دیدن سر تاکسیدرمی شده‌ی گربه در راهروی بغلی همانا... پوکر شدم؛ حس می‌کردم حالا عمارت هم دارد برایم زبان‌درازی می‌کند.
به فاصله‌ی کوتاهی، تک ابرویی بالا انداختم. انصافا رسام هم در نوع خودش روانی عجیبی بود، بابا گوزن یک چیزی، ببر و شیر و حتی زرافه یک چیزی ولی آخر گربه؟!
دعایی هم نمی‌توانستم برایش بکنم، کار رسام از شفا گرفتن گذشته بود...
نفسم را با درماندگی، پوف کنان بیرون دادم و ادامه‌ی راهم را رفتم. در این یک هفته به حد زیادی با عمارت آشنا شده بودم، رستاک بیشتر جاهایش را نشانم داده بود و دیگر، به یقین رسیده بودم این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #72
نیکین با اعصاب واضحا خردی، نق زد:
- اگه با محیط آشنا شدی، چرا نمی‌شینی تا حرف بزنیم؟
مکثی‌ کردم. لبخند مظلومی زدم.
- چشم!
آهی کشید. نرم‌تر شده جواب داد:
- چشمت بی‌بلا!
خوش‌بختانه دوتا صندلی بزرگانه جلوی میزش وجود داشت که به درد من بخورد. روی یکی‌شان، سمت دیوار نشستم.
- من سر تا پا گوشم.
نیکین لحظه‌ای نگاهم کرد؛ خیره...
- اون خدمتکاره... همونی که اول برام اسپری آورد، مهدیه بود؛ نه؟
- به نظرت نیازی به تأیید من داره؟
پلک‌هایش را روی هم فشرد. ابروهایش درهم رفتند و شقیقه‌هایش را مالش داد. به نظر سرش تیر می‌کشید. هم‌زمان، زیر لب تأیید کرد.
- نه، البته که نه... خودش بود و تو... احتمالا هیچی بهش نگفتی و حتی راه اومدنش رو براش هموار هم کردی!
راحت پایی روی پای دیگرم گذاشتم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #73
شبیه سقوط از لوله‌ی گوشت چرخ کن و له شدن بود؛ بند بند وجودم پاره شد... سرم دنگ دنگ کرد، انگار یک ناقوس از جمجمه‌ام آویزان بود.
چشم‌هایم گرد شدند، دهانم باز ماند و چانه‌ام بدون حرفی برای زدن، لرزید.
یک دفعه سردم شد؛ شبیه این که به قطب تبعیدم کرده باشند و هر ثانیه که بیشتر فکر کردم، عرق سرد، بیشتر و بیشتر روی تیره‌ی کمرم نشست.
یعنی چه که... رسام بود؟ می‌دانستم رسام بیرون است، آزاد است، برای خودش ول می‌چرخد، می‌خواستم بفهمم کجاست و چه می‌کند...
در تجربه‌ی من تا آن لحظه‌ی حیاتی کشتی، رسام دیده نشد؛ انگار پنهانی سوار کشتی شده بود، اصلا شاهرخ شهرزادی روی کشتی وجود نداشت و مهمانی... تجربه‌ی من اطلاعات مهمانی را به من نداده بود.
یک چیزی این وسط جور در نمی‌آمد!
منطقی فکر می‌کردم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #74
سرم را پایین انداختم، فضا سنگین شده بود، ترجیح می‌دادم دزدکی و زیر چشمی نیکین را نگاه کنم، بی‌حرف از پشت میزش بیرون آمد، به سمت در دفترش رفت، گفته بود می‌رود نفس بکشد، این تنفس آزاد واقعا نیاز بود، شاید من هم می‌توانستم این مغز دسته گل به آب داده‌ام را جمع کنم.
نیکین در را باز کرد اما قدم بعدی‌اش را برنداشت، با تعجب نگاهم از روی پاهای ثابتش بالا رفت تا به چشم‌هایی رسید که شاید آرام‌تر اما با دلخوری بیشتری نگاهم می‌کردند.
- می‌دونی؟ من متوجه می‌شم، چه سر ماجرای مامانم، چه الان‌... این‌جوری نیست که درک نکنم فقط می‌خوای ازم محافظت کنی، قدردانش هستم ولی... کاش کنارش این هم بپذیری که من ترجیح می‌دم با راست عذاب بکشم و بمیرم تا این که با دروغ، خوش باشم؛ مثل کبکی که سرش رو زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #75
- کاش همون گردن هم نگیری!
نیکین بلافاصله با ابروهای درهم و نگاه میرغضب‌طوری گفت‌. از گوشه‌ی چشم، یک جوری نگاهم می‌کرد انگار می‌خواست در آبی چشم‌هایش خفه‌ام کند!
فقط خندیدم؛ حداقل زبانش دوباره راه افتاده بود.
گردنش را محکم‌تر فشردم و نزدیک گوشش نق زدم:
- نمی‌دونستم نیکین بچه مثبت هم قدر نشناس می‌شه! باید از خدات باشه افتخار دادم، پریدم روت...
از ته دل آه جگرسوزی کشید و نالید:
- اشتباه کردم.
در حال تلاش برای جدا کردن دست‌هایم از دور گردنش ادامه داد:
- نظرم عوض شد؛ می‌شه موقتا قهرمون رو ادامه بدیم؟
دست‌هایم از دور گردنش باز شدند. پاهایم دوباره به زمین رسیدند. خم شدم و با لپ‌های باد کرده، از پایین صورت نیکین گفتم:
- خیلی بی‌شعوری!
صادقانه پذیرفت و چشم روی هم گذاشت.
- عذر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا