• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آیدی: مقتول؛ ورژن دمو (جلد دوم مرده نشین) | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آیدی: مقتول؛ ورژن دمو
نام نویسنده:
رأیا
ژانر رمان:
عاشقانه، فانتزی، طنز، جنایی
کد رمان: 5741
ناظر: @ANAM CARA
سطح: مطلوب

~• بسم الله الرحمن الرحیم
و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~

خلاصه:
اصیلا شارایل به خاطر یک قانون عجیب در اندیش، مجبور به نجات رسام شارایل با جای‌گزینیِ بدل آن در زندان می‌شود!
«اگر رسام به مرگ غیرطبیعی بمیرد، وارث اندیش از خط خونی تعیین نمی‌شود؛ بلکه کسی خواهد بود که مسئول مرگ رسام را بکشد!»
در وضعیت فعلی، مسئول مرگ و اعدام رسام، نیک‌آیین تلقی می‌شود و این یعنی به جای تنها رسام، پنج سر تشنه‌ی قدرتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Raiya

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,852
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

"موارد غیرعادی زیادی در دنیا وجود دارند و من، فکر می‌کردم این هم خیلی ساده یکی از آن‌ها است؛ از عذاب به لذتش رسانده بودم، به چشم فرصت نگاهش می‌کردم، این که بدون مردن، انواع مرگ را تجربه و شخصیت‌های مختلف را با مهارت‌ها و احساساتشان زندگی کنم... تا زمانی که فهمیدم من، تنها یک «ورژن دمو»* از صدها یا حتی هزاران مقتول هستم؛ این، عذابی از درد و در عین حال، تقلبی بی‌نظیر بود!"

___
*ورژن دمو به معنای نسخه‌ی آزمایشی، نسخه‌ای که اصلی نیست و در ادامه نسخه‌ی اصلی و کاملش منتشر می‌شود.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
"محمدمهدی دریادل"

وحشت‌زده از جا پریدم. روی آرنجم افتادم و چشم‌هایم تا حد امکان گرد شدند، انگار می‌خواستند از حدقه بیرون بیفتند.
سردم بود. قطره‌های عرق سرد روی پوستم سر می‌خوردند. بدنم می‌لرزید و دهانم... دهانم شبیه ماهی بیرون افتاده از آب باز مانده بود؛ نه می‌توانستم نفس بکشم و نه می‌توانستم بازدمی بیرون دهم.
بدنم در مرگی که زندگی کرده بودم، گیر کرده بود. خودش را مرده فرض می‌کرد. نمی‌توانست... نمی‌خواست نفس بکشد! تکان دادنش سخت بود.
حس می‌کردم سرم هر لحظه امکان دارد منفجر شود. کیوتک طلایی درونش زنگ می‌زد. ناپایداری شخصیتم در اوج خودش بود.
پلک‌هایم را روی هم فشردم. اصیلای درون سرم که مرگ کیوتک طلایی‌اش، نابودش کرده بود را باید ساکت می‌کردم.
داشتم خفه می‌شدم. بدنم نیاز به شوک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
- محمدمهدی؟! چرا داد می‌زنی؟ رنگت پریده... خوبی؟
پشت سر هم پلک می‌زدم. خود نیک‌آیین بود؛ با همان صورت گوگولی سفیدش... هنوز هم لپ‌هایش کشیدنی بودند. کیوتک طلایی من... پس، یعنی همه‌اش یک کابوس بود؟
به این جا که رسید، اصیلا که توانست نفس راحت بکشد، برگشتم. به عنوان محمدمهدی برگشتم.
گویی واقعا روح اضافه‌ای در بدنم بود که رفت، بی‌هوا سبک شدم و داشتم سقوط می‌کردم که هم‌‌زمان، نیک‌آیین از کنار و مهدیه‌ای که تازه رسیده بود، از پشت من را گرفتند.
نفسم به عنوان همان محمدمهدی، بریده فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد. اکنون که ناگهان می‌توانستم فکر کنم، کابوس واقعی شروع شده بود.
من... من چه چیزی دیده بودم؟
بدنم انگار از شوک سر شده باشد، حسش نمی‌کردم. دست‌هایم بی‌جان، بلند شدند و موهایم را به چنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
در همان حال که مهدیه داروی آرامش‌بخشی که همیشه محض احتیاط در کشوی میز کنار تختم بود را در آب حل می‌کرد، نیک‌آیین با احتیاط شایسته‌ی تقدیری من را روی تخت خوابم فرود آورد.
حس می‌کردم تمام شرف و ابهتم بر باد رفته... بیست و شش سال عمر با عزتم پر پر شد!
نیک‌آیین بلندم کرد، من چرا شبیه همان هزار و یک شب کلیشه‌ای که مهدیه از آن‌ها می‌نالید، از گردنش آویزان شدم؟ تازه دختر هم که نیستم!
یکی نبود بگوید خب مردک... نهایتا سقوط می‌کردی، می‌مردی، این مسخره‌بازی‌ها چه بود، در آوردی؟
نیک‌آیین کنارم، لبه‌ی تخت‌خوابم نشست.
اتاقم شبیه یک خودشیفته‌ی تمام عیار رمانی، تم آبی تیره داشت؛ شبیه چشم‌هایم.
بی‌هوا، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت که ابروهایم بالا پریدند. چشم‌هایش را ریز کرد و با سری که به گیجی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
با این حال، مهدیه هیچ وقت به دل نگرفت. پس نکشید. پا به پایم آمد و در نهایت، تبدیل به این دختری شد که دیگر مهم نیست چه شخصیتی افتضاحی داشته باشم، می‌تواند جوابم را بدهد، کتکم بزند، بی‌هوشم کند و سر عقلم بیاورد؛ یک همه فن حریف به تمام معنا!
قدردانی‌ام نسبت به مهدیه در کلمه نمی‌گنجد. با او دوام آوردم، بهتر شدم و زنده ماندم.
مهدیه شانه‌ام را محکم فشرد، کمر راست کرد و با خنده رو به نیک‌آیین بلند گفت:
- من می‌رم از پایین صبحونه بیارم... فکر می‌کنم بهتره همین‌جا دور هم بخوریم؛ می‌شه تا می‌ام مواظب محمدمهدی باشی؟
نیک‌آیین مکث نکرد، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
- حتما... راحت باش.
مهدیه که رفت، پشت سرش با خنده گفتم:
- صبحونه‌هایی که مهدیه آماده می‌کنه، تا وقتی نیاز به پخت و پز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #8
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #9
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
1,989
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #10
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا