• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ریحانا۲٠ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 182
  • بازدیدها بازدیدها 1,614
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #171
هیدر با چهره‌ی خنثی نگاهی به او بعد به شومینه انداخت و گفت:
- آره خب، سرد بود، گفتم بهتره برای معتدل شدن هوا... خب راستش... می‌دونی که هوای گرم... هوم... .
دستش را به نشانه تأیید بالا پایین کرد و گفت:
- باشه‌باشه فهمیدم؛ زحمت نکش.
چند قدم جلو آمد و ادامه داد:
- مگه بلدی آتیش درست کنی؟
شانه‌ای بالا پراند و رک گفت:
- نه راستش بلد نیستم، ولی خب جسی ازم خواست تا براش این کار رو انجام بدم.
- خودش الان کجاست؟
هیدر کمی باریک نگاه کرد و بعد با آرامش خاصی اشاره‌ای به بیرون زد و گفت:
- خودش که الان این‌جا نیست، رفته بیرون ولی گفت زود برمی‌گرده.
ادگار پر اقتدار با گام‌های بلند وسط سالن ایستاد و با خونسردی دستانش را درون جیب شلوارش برد و گفت:
- بذار من آتیش درست می‌کنم.
مطیع عقب رفت و راه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #172
نخ سیگار را میان لب‌هایش گذاشت و با فندک آن را روشن کرد. پوک عمیقی گرفت و دودش را رها کرد. لبانش را محکم روی هم فشرد و گفت:
- از حرص دادنم چه لذتی می‌بری؟ بگو تا منم بدونم.
- من علاقه‌ای برای حرص دادن مردم ندارم... این مردم هستن که نمی‌ذارن توی حال خودم باشم.
هومی زمزمه کرد و گوشه لبش را متفکر خاراند. ادگار با این حرف علنا کیش و مات شد اما، خودش را از تک و تا نمی‌اندازد. دوباره پوک عمیقی به سیگارش زد و با دود درون دهانش گفت:
- به نظرت سخت‌ترین قسمت یه داستان کجای اون میتونه باشه؟
هیدر با اخم‌هایی در هم جلو آمد و کنارش مقابل شومینه نشست. همان‌طور که ادگار نشسته به آتش‌های شومینه چشم دوخته بود. او هم به تبعیت از او کمی نگاهش را تغییر داد.
- نمی‌دونم... شاید موضوعش بتونه برامون سخت باشه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #173
با چشمانی وق زده و سری گرومپ‌گرومپ شده سیبک گلویش تکانی خورد. بی‌تقلا و تسلیم‌وار، بعد از دقیقه‌های مرگ آور در تیررس ادگار گفت:
- آره.
ادگار با چهره‌ای کنجکاو گفت:
- خب؟!
بی‌توجه به لحنش، با یادآوری این‌که ادگار مصوب تمام بدبختی‌های عمرش بود، سرش را خشمگین و پر کینه بالا آورد و با نفرت و انزجار گفت:
- قبول می‌کنم، ولی یه شرطی دارم.
بدون این‌که نگاهش کند، با سردترین و تلخ‌ترین لحنی که تمام وجودش را یخ می‌زد؛ شمرده و تأکیدی جواب داد:
- و اون چی هست؟
- می‌خوام قبل از این‌که با هم ازدواج کنیم... مادرم، مادرم رو ببینم.
سکوت سنگینی از جانب مرد کنارش ساطع می‌شود که بی‌اختیار با تکان سختی روی زمین جابه‌جا می‌شود.
- یادم میاد بهم گفتی، می‌دونی الان مادرم کجا زندگی می‌کنه، می‌خوام اگه بشه برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #174
هیدر دستی لای موهای بلوند و خوش‌حالتش کشید و با لحنی مجذوب کننده گفت:
- خودم گفتم، مو از خودمه دوست دارم کوتاه باشه؛ تو هم بهتره قضیه رو این‌قدر نپیچونی، بگو جوابت چیه؟
ادگار نگاه سرزنش‌گر خود را به او انداخت و با جديت و لحن تهدیدواری گفت:
- باشه... باشه هر چی بگی قبول می‌کنم فقط... فقط منم شرطی رو برای خودم دارم.
با ابروی بالا رفته گفت:
- جواب شرط رو با شرط نمیدن.
- مهم نیست، به هر حال این‌جا قراره هر دو طرف معامله از این ماجرا سود ببره.
هیدر ناچار دستانش را به کمر زد و گفت:
- خب می‌شنوم.
ادگار نگاه نافذش را به آتش درون شومینه دوخت و گفت:
- به یه شرط می‌ذارم بری که این دیدار کاملاً باید مخفی باشه، یعنی نمی‌خوام مستقیم و رو در رو تو و مادرت هم دیگه رو ملاقات کنین. از راه دور فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #175
قبل از این‌که لب باز کند، در خانه با ضربی باز شد و چهره کج شده جسیکا درون در نمایان شد. دستانش را با حالت مسخره‌ای به هم مالید و گفت:
- آه... چه‌قدر هوا سرده، بیرون و از سرما انگار منجمد بستن.
نگاهش که روی ادگار و هیدر افتاد با حفظ ظاهر و لبخند دلنشینی گفت:
- به‌به می‌بینم پدر و دختر خوب برای خودشون خلوت کردن. یه وقت مزاحم نباشم.
بدون بحث از جایش برخاست و خنثی گفت:
- نه مزاحم نیستی، ما هم دیگه داشتیم می‌رفتیم.
جسیکا با چشم‌های گشاد نگاهی بین او و هیدر انداخت و مردد گفت:
- کجا به سلامتی؟
به سمت کفش‌هایش رفت و توجهی به زخم روی شانه‌اش نکرد. بعد از بستن کفش‌هایش صاف ایستاد و گفت:
- می‌خوام هیدر رو ببرم بیرون یه بادی به سرش بخوره، زمان یکدنده شدنش رسیده، ببرمش بیرون تا یکم اخلاقش عوض...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #176
و بعد سمت یکی از تپه‌هایی که در اطراف جای گرفته بود رفت. هیدر هم از جبر به دنبالش رفت و با ایستادنش او هم ایستاد. ادگار با دست به خانه‌ای که پشت تپه قرار داشت اشاره کرد و گفت:
- اون‌جا خونه‌اش هست.
هیدر با کمی دقت و ریزبینی نگاهی کرد و با تردید گفت:
- مطمئنی؟!
- آره، ناسلامتی من پانزده‌سال زیر نظر داشتمش و لحظه لحظه‌های عمرش رو من پشت این تپه، دور از چشم خودش، سایه به سایه دنبالش بودم، حالا هم زمان جارو کردن دم خونه‌اش هست، حتماً میاد بیرون.
هیدر کنجکاو و شگفت‌زده نگاهش را به در خانه دوخت. امیدوار بود گفته‌های ادگار درست از آب در بیاید و بتواند بعد از هجده‌سال عزیز کرده‌اش را ببیند. ناگهان در کمال تعجب در خانه باز شد و سروکله‌ی زنی زیبا ولی کمی با چهره‌ی پیر و از کار افتاده از خانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #177
خشمگین از جایش برخاست و مقابلش فریاد زد:
- نه نمیام، دلیلی هم نمی‌بینم که برای کارهام بهت توصیح بدم. به من ربطی نداره که تو و اون دختره، توی چه وضعیتی هستین. چرا باید من خودم رو قربانی خواسته‌های مسخره تو کنم ها؟ چه طور وجدانت بهت اجازه می‌میده دختری به تنهایی من و این‌طور بی‌رحمانه آزار بدی؟ چه‌طور دلت میاد من و از مادرم دور کنی؟ چه‌طور می‌تونی با احساساتم بازی کنی ادگار... چه‌طور می‌تونی.
یکه خورده نگاهش را دوئل مانند به چشم دخترک دوخت و با صدای تحریر رفته‌ای گفت:
- هیدر.
جیغ دلخراشی کشید و با بغض ادامه داد:
- دیگه اسمم و نیار... نمی‌خوام دیگه اسمم و از زبانت بشنوم. ازت متنفرم ادگار، تو... برای... خودخواهی‌های خودت... من و نابود کردی... برای انتقام گرفتن مسخرت... زندگی‌مو نابود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #178
جسیکا نگاه کوتاهی به هیدر انداخت و بعد با اطمینان سرش را کمی بالا پایین کرد تا او را دعوت به آرامش بکند. چند دقیقه‌ای را همین‌طور سرگردان از کوچه پس کوچه‌های شهر عبور می‌کردند، ولی دریغ از این‌که در کوچه ماشینی پیدا شود تا با آن حداقل خودشان را به فرودگاه برسانند. جسیکا خسته از این همه عبور از کوچه.های تنگ و بی‌انتها لب‌هایش را به هم فشرد و با تندی و لحن طلبکارانه‌ای گفت:
- بی‌فایده ست... انگار فقط داریم دور خودمون می‌چرخیم، توی این مدت حداقل باید یه ماشین کوفتی پیدا می‌کردیم که خودمون و تا یه جایی برسونیم؟
ادگار سرسخت و جدی نگاهی به اطراف کرد و با لحن دستوری گفت:
- فکر کنم چاره‌ی دیگه‌ای نداریم و باید از لای ماشین‌های پلیس رد بشیم... شاید بتونیم این‌طوری خودمون و به یه ماشین برسونیم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #179
با ايستادن یهویی ادگار او هم ایستاد. گیج نگاهش را به مقابل داد که، با دیدن ژست خاص موریس و افرادش، دیل ، ویک و افراد غول‌پیکرش دهانش از تعجب باز ماند. به سختی آب دهانش را قورت داد تا ببیند موریس به چه دلیل این‌جا، در مقابل آن‌ها ایستاده است. ادگار با آن نگاه سخت و نافذش دوئلی سخت و دشواری را با موریس آغاز کرده بود. حدس زدنش برایش سخت نبود. حتماً وقتی دیده او وارد دردسر شده است، سعی دارد تا هیدر را کنار خودش‌ داشته باشد. ولی چه دلیلی می‌توانست داشته باشد، این‌قدر به دنبال هیدر باشد؟ با این‌که کلی به سختی و مشقت می‌افتاد؟ چرا بعد از آن همه جنگ و جدال و درگیری باز هم بی‌خیال هیدر نشده بود؟
موریس با خونسردی دستش را درون جیب شلوارش برد و با پوزخند مشکوکی گفت:
- تا الان خیال می‌کردم که از شهر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
225
پسندها
631
امتیازها
3,013
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #180
چینی روی صورتش نقش بست و با پوزخند تحقیرآمیزی سر بالا پراند و با پرستیژ هلاک‌گری دست به سینه چسباند و متقابل لب زد:
- نه دیگه نشد، چی خیال کردی تو؟ فکر کردی از تو می‌ترسم که تهدیدم می‌کنی؟ خب ولی به هرحال تو باید این و بدونی که کسی که جای خونه‌ات رو لو داد من نبودم، بله خود همین خانم جسی هستش که الان داره برات نقش گربه خوبه رو بازی می‌کنه... اون بود که آدرس خونه تو رو به صورت ناشناس به پلیس یعنی دوستت گری داد، اون بود که به اداره پلیس ایمیل می‌زد و گزارش لحظه به لحظه‌ی تو رو به پلیس‌ها می‌داد... حالا فکر می‌کنی من تقصیر کارم؟
ادگار با جديت و اخم کرده نگاه غضبناکی به جسیکا انداخت و زیر لب دندان قروچه‌ای کرد. چون فرصت را مناسب نمی‌دید که با جسیکا جروبحث کند، زبانی روی لب‌هایش کشید و گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا