• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ~Frozen~ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 187
  • بازدیدها بازدیدها 1,667
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #151
منگ و گنگ لای چشم‌هایش را باز کرد و با دیدن اتاق غریبه‌ای که روی تختش بستری شده بود، خسته و بی‌رمق کمر دردمندش را کمی از روی تخت بلند کرد و روی بالشت تکیه داد. سوز سردی، سردی تنش را بیشتر می‌کرد. تهی و کرخت به دست‌های باندپیچی‌اش خیره شد و پلک نزد. سیخ روی تخت نشست و گیج اطرافش را پایید. صحنه‌ها و لحظه‌های چند ساعت قبل دوباره در مقابل چشم‌هایش زنده شده بود و ترس و اضطراب را به او داده بود. آن آتشی که به راحتی خانه را در خود فرو برد و همه چیز را به نابودی کشاند، باورش سخت بود. ناباور از اتاق مجهز با لوازم لوکسش چشم گرفت و به لباس حریر نازکی که به تن داشت چشم دوخت. دستی روی دامنش کشید و لرزی به تنش نشست. این‌جا کجاست و چه می‌کرد؟ چه کسی او را از آن فاجعه عظیم نجات داد و ناجی جانش شد؟ کم‌ و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #152
تاگو نیشخندی زد و گفت:
- نه... برای چند روز اجازه کردم، تو که توقع نداشتی ببرمت خونه خودم... هوم؟
شاکی به سمتش برگشت و گفت:
- تو از کجا من و پیدا کردی؟
تاگو کمی مردد شد و در جایش جمع و جورتر نشست و گیج گفت:
- من دنبالت نبودم... گفتم که کاملاً اتفاقی دیدمت و خب... البته شانس هم آوردی که شناختمت و برای نجاتت اومدم.
هیدر چشم ریز کرد و پرسید:
- طلب داری برای کمکت؟
- نه برای چی؟
کمی صاف نشست و با پرویی تمام گفت:
- آخه از وقتی که به‌ هوش اومدم تا الان تو داری سر من منت کمکت و می‌ذاری، میگم اگه طلبی داری برای کمکت بعداً بهت میدم... پس لطفاً این‌‌قدر سرم منت نذار تو که می‌دونی از این حرکت چقدر بدم میاد.
- نه‌نه‌نه من منت نذاشتم فقط... .
- اگه منت نذاشتی پس این و الان تو اسمش و چی می‌ذاری؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #153
زخمی گوشه لبش جا خوش کرده بود که حضورش او را آزار می‌داد. دستش را آرام روی زخم لبش گذاشت و کمی مالید؛ بخاطر دردش کمی صورتش را درهم کرد و از مالیدنش دست کشید. کلافه برای بی‌ریخت شدن صورتش چرخی دور خودش زد و دست به کمر ایستاد. پلاستيکی که گوشه اتاق بود حیرتی برایش ساخت اگر از آن سر در نمی‌آورد حتماً او را کلافه می‌کرد. کنار پلاستیک رفت و درون آن را کمی جست و جو کرد. با کنجکاوی لباس را از درون پلاستیک بیرون کشید و نگاهش کرد. تیشرتی سبز رنگ و شلوار جین آبی؛ تضادی بود که به او علاقه داشت. برای این‌که لباس حریری که پوشیده بود او را اذیت می‌کرد تصمیم گرفت که لباس را بپوشد. با عوض کردنش پیش خود آنالیز کرد که اگر مال کس دیگری باشد چه؟ اگر تاگو آن را برای دختر مورد علاقه‌اش خریده باشد و او آن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #154
- من فقط می‌خواستم بدونم... .
تهدیدآمیز خودش را عقب کشاند و ما بین کلامش عصبی توپید و فریاد زد:
- هیدر.
وقتی متوجه عصبانيت تاگو شد با دستپاچگی گفت:
- باشه حالا... مگه چیزی گفتم. تو هم سخت گرفتی ها؛ هنوزم مثل قبلاًها زود عصبی میشی.
گردنش را کمی کج کرد و به عقب نگاه کرد. نفهمید چه شد این گونه به‌ هم ریخت؛ کلافه دستی پشت گردنش کشید و با لحنی که تأسف درونش به خوبی نمایان بود گفت:
- ببخشید قاتی کردم، نمی‌خواستم این‌طوری بشه، نمی‌خواستم سرت داد بکشم.
هیدر قیافه جدی گرفت و بی‌اهمیت شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- مهم نیست، به‌ دل نگرفتم.
نگاه سرد و خشنش را به لبخند داد و گفت:
- خب، من می‌خواستم بیام دنبالت که وضعیت زخم دستت و ببینم که چه‌جوری هست، حالا چه‌جوری هست؟ درد می‌کنه؟
دستش را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #155
دید مرد مستحکم روبه‌رویش چه گونه فرو می‌ریخت. دید که شانه‌هایش چگونه خمیده و زاویه دیدش تغییر می‌کرد ولی هم‌چنان خصمانه و عبوس، بی‌اهمیت به نگاه دو‌دو زده و فک منقبض شده تاگو، دست به سینه زد و بی‌رحمانه پاسخ داد:
- به تو مربوط نیست... دلیلی نمی‌بینم که بخوام برات توضیح بدم، تو فقط مسئولی که همراه من ادگار رو پیدا کنی، من باید ببینمش؛ حتماً تا الان نگرانم شده.
تاگو خصمانه چنگی لابه‌لای موهایش زد و عصبی غرید:
- باشه هرطور خودت بخوای... اصلاً به من چه! می‌دونی چیه به‌ درک.
بعد عصبی از سالن خارج شد انگار که فضای خفقان آن اتاق برایش حکم مرگ را صادر می‌کرد. هیدر هم همان‌گونه میخ شده نگاهش به مسیر رفته تاگو بود.

***

وقتی کنار ساختمان رسید؛ دستپاچه از موتور پیاده شد و به گوشه‌ای پناه برد تا در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #156
متعجب سر بلند کرد و محکم گفت:
- ولی گلوله هنوز توی زخمه باید بیرون بیاریم.
- خب این کار رو می‌کنیم.
- کی؟
- خودمون... یعنی من و تو، فهمیدی حالا هم بیا و کمکم کن تا بلند شم و یه جوری از این‌جا بیرون برم؛ زود باش.
- ولی تو که با این شرايط نمی‌تونی راه بری.
خصمانه غرید:
- که چی؟! توقع داری این‌جا با این وضعیت بمونم؟ اصلاً تو چرا این‌جایی! چرا همش هر جا میرم تو هم دنبالم میای ها؟
- خب... خب من متوجه شدم که موریس چه نقشه‌ای برات داره، برای همین گفتم تا دیر نشده خودم و برسونم... الان جای تشکرت هست؟
- واستا ببینم موریس؟ مگه موریس پلیس‌ها رو خبر کرده؟!
جسیکا که متوجه گافی ‌که داده بود شد، پشیمان دستی روی پیشانی‌اش کوبید و نالید:
- ای وای، فکر کنم دوباره خراب کاری کردم.
ادگار کلافه و با جديت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #157
سرباز به وضوح کف دستش را روی پیشانی عرق کرده‌اش که روی پوستش نفوذ کرده بود با سردرگمی کشید و بعد با مکث تردید آوری دهان باز کرد و گفت:
- ببخشید انگار گم شدن، همه... همه‌جا رو جست‌وجو کردیم ولی ردی نتونستیم ازشون پیدا کنیم؛ واقعاً من متأسفم.
الیوت ناچار و درمانده چنگی به موهای آشفته‌اش زد و بعد با غرشی مشتی ناگهانی روی صورت سرباز کوبید و با غضب غرید:
- پس تو چرا برگشتی احمق... مگه نگفتم تا پیداش نکردی حق نداری بیای ها؟
سرباز که با پشت روی خاک‌های زمین افتاده بود با قلبی درون دهان، با گیجی و حیرت واگویه کرد:
- ببخشید ولی باید بهتون بگم که انگار تونسته از عمارت خارج بشه چون هیچ جایی نبود که نگشته باشیم... تقصیر من نیست باور کنید.
الیوت تمسخرآمیز دست به سینه زد و بی‌رحمانه پاسخ داد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #158
- نخیرم این‌طور نیست، هر چی داری بهش فکر می‌کنی فقط مال اون مغز مریض و آشفته‌ات هست.
- پس چرا توی فکری؟ پس چرا گذاشتی این‌قدر راحت از دست‌مون در بره؟ چرا کاری برای دستگیریش انجام نمیدی گری. من دیگه توی راه‌حل‌هات موندم... ما خیلی راحت می‌توانستیم دستگیرش کنیم ولی تو نذاشتی؛ چرا؟
- میشه لطفاً ساکت بشی تا یه خاکی به سرم بریزم؟
محکم با کف دست روی دهانش نمایشی کوبید ولی بلافاصله با خشم فراوان غرید:
- باشه‌باشه، من ساکت ولی این و بدون گری، اگه بخوای کاری غیر از وظیفه‌ات که نجات دادن جون مردم بی‌گناه هست انجام بدی خون همه آدم‌های بی‌گناهی که این‌طور بی‌رحمانه به قتل رسیدن پای تو میشه.... شک نکن.
بعد با بدبینی نگاه چپی به او انداخت و از کنارش دور شد. گری میان دو راهی مانده بود، این‌که باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #159
ادگار لب به دندان گرفت و جوابی نداد و سکوت کرد. جسیکا هم فهمید که ادگار علاقه‌ای برای توضیح ندارد سعی کرد موضوع را عوض کند.
- هوا دیگه داره روشن میشه.
ادگار با حالت خنثی نگاهی به آسمان کرد که پرتوهای خورشید از میان ترک‌های ابرها به خوبی قابل نمایش بود. بعد با حالت غیر منتظره‌ای گفت:
- هیدر نمی‌دونه هیچ‌وقت هم نباید بدونه.
- تا کی؟
- تا زمانش، این وسط یه رازی هست که برای فعلاً ترجیح میدم راجبش با کسی حرف نزنم.
- خب... اون چی هست؟
با قیافه آچمز شده‌ای به سمت جسیکا برگشت و گفت:
- دارم میگم ترجیح میدم برای فعلاً کسی چیزی ندونه بعد تو میگی چی هست؟
- به من که می‌تونی بگی که!
- عمراً، اگه راز رو کسی دیگه بدونه که دیگه اسمش راز نیست.
- چه‌طور من در همه حال همه چیز خودم و بهت گفتم و از این ادا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #160
جسیکا کلافه و ناچار ترمز را کشید و ماشین را گوشه‌ای نگه داشت، بعد با بی‌حوصلگی تمام به ‌سمتش چرخید و دست راستش را درست پشت صندلی ادگار قرار داد و گفت:
- پیاده بشی؟! پیاده بشی که کجا بری؟ چی‌کار کنی؟
ادگار دندان روی هم سایید و گفت:
- خونه‌ام سوخته و نمی‌دونم دخترم کجاست.
- مثلاً می‌خوای بری دنبالش؟
- می‌خوام برم دنبالش، می‌خوام پیداش کنم... دخترمه، نمی‌تونم بی‌خیالش بشم.
بی‌حرف نگاه نافذش را گرفت و مستقیم به روبه‌رو گفت:
- آه ولش کن... این‌‌قدر بحث دختر تو پیش نیار، اون فقط یه آدمی هست که خودت رو مسئول نگه‌داری اون می‌بینی، پس لطفاً حالم و نگیر.
ادگار با چهره‌ای مصمم نگاه تندی به جسیکا انداخت و گفت:
- ببینم، نکنه تو... نکنه تو به هیدر حسودیت شده؟ ها؟!
جسیکا با پوزخند تلخی، حرصی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا