- تاریخ ثبتنام
- 2/7/25
- ارسالیها
- 230
- پسندها
- 678
- امتیازها
- 4,013
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #151
منگ و گنگ لای چشمهایش را باز کرد و با دیدن اتاق غریبهای که روی تختش بستری شده بود، خسته و بیرمق کمر دردمندش را کمی از روی تخت بلند کرد و روی بالشت تکیه داد. سوز سردی، سردی تنش را بیشتر میکرد. تهی و کرخت به دستهای باندپیچیاش خیره شد و پلک نزد. سیخ روی تخت نشست و گیج اطرافش را پایید. صحنهها و لحظههای چند ساعت قبل دوباره در مقابل چشمهایش زنده شده بود و ترس و اضطراب را به او داده بود. آن آتشی که به راحتی خانه را در خود فرو برد و همه چیز را به نابودی کشاند، باورش سخت بود. ناباور از اتاق مجهز با لوازم لوکسش چشم گرفت و به لباس حریر نازکی که به تن داشت چشم دوخت. دستی روی دامنش کشید و لرزی به تنش نشست. اینجا کجاست و چه میکرد؟ چه کسی او را از آن فاجعه عظیم نجات داد و ناجی جانش شد؟ کم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.