• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ققنوس نبودیم اما از خاکسترمان زاده شدیم | سارینا.آ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sarina.a
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 57
  • بازدیدها بازدیدها 800
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    اجتماعی - عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #51
نگاهش هرجایی جز صورت من می‌چرخد و زیرلب کلمه ی آره را زمزمه می‌کند.
تکیه را به میز می‌دهم و ابرو بالا می‌برم:
- خب؟
آرام لب هایش را به‌هم می‌کشد:
- همین جا کار می‌کنم.
برایم عجیب بود، فکر نمی‌کردم که زود رام شود و قبول کند.
می‌خندم:
- پس دفتر داوین کارساز بوده؟
چیزی نمی‌گوید و با همان چشمان مظلومش نگاهم می‌کند:
- گفتی عمو نمیاد اینجا دیگه؟
بابا چه کرده بودی؟ چه کردی!
حس گناه نمی‌کند؟ از ظلمش به این دختر احساس شرم نمی‌کند؟
سرم را به معنی نه تکان می‌دهم و تکیه‌ام را از روی میز برمی‌دارم:
- کارت رو از امروز شروع می‌کنی؟ البته اگر دانشگاه کلاس نداری.
سرتکان می‌دهد و شال مشکی رنگش را درست می‌کند:
- نه امروز کلاسی ندارم، فقط...
حرفش را می‌خورد. سرم را بالا می‌آورم و نگاهش می‌کنم:
- چی؟
با دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #52
خنده‌ام را به یک لبخند تبدیل کردم:
- جبران شده.
به سمت در می‌رود اما در میان راه می‌ایستد و برمی‌گردد. با صدایی آرام و بامظلومیتی بی‌نهایت که آتش به جانم می‌زند می‌گوید:
- دیگه که برنمی‌گردی خارج مگه نه؟
این حد تنهایی‌اش هم آتشم می‌زند. اگر می‌توانستم، اگر چاره ای داشتم، همان زمان نمی‌رفتم. نمی‌گذاشتم، اطرافم این‌گونه ویران شود. کاش می‌توانستم، بیش از این شرکت و کار برایش انجام دهم.
کاش می‌توانستم، هرکاری از دستم برمی‌آید انجام دهم اما قبول نمی‌کرد! نمی‌گذاشت!
با سر تاییدش می‌کنم:
- برنمی‌گردم.
انگار خیالش راحت می‌شود که نفسش را عمیق بیرون می‌دهد و با همان لبخند دوست داشتنی از در بیرون می‌رود.


(لیلی))

بالاخره بعد از مدت ها ايستادن و گوش كردن با تمام دقت به خانوم حسینی روي صندلي...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #53
نمی‌دانم چه بگویم. تک به تک عضلاتم فلج شده بودند. از زبانم تا نوک انگشتانم.
مغزم بالاخره فرمان می‌دهد، از روی صندلی بلند می‌شوم:
- ببخشید.

می‌ایستد، برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. مستقیم! هنوز هم همان تمسخر ته نگاهش است.
از این نگاه هایش چقدر بدم می‌آمد. نگاه‌هایی که اعتماد به نفس آدم را می‌برد.ا
از قد بیش از حد بلندش هم بدم می‌آمد، از این که مجبور بودم برای دیدنش سرم را بالا بگیرم.
می‌خواستم استرس و ترسم را پنهان کنم اما سینه‌‌ای که سخت جا به جا می‌شد را چه می‌کردم؟ نفسی که در نمی‌آمد و با شکارچی قهار ر‌و به رویم چه می‌کردم؟
سوییچ را به سمتش می‌گیرم:
- سلام این رو برادرتون با عجله رفتن، گفتن این رو بهتون بدم.
نیشخندی گوشه‌ی لبش خانه می‌کند. سوییچ را بدون برداشتن نگاهش، از چشم های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #54
نه انگار، باورش نمی‌شود که برادرش فقط بخواهد حالش را بپرسد.
- آره آراز پیشته؟
از ذوق صدایش کم می‌شود:
- آها، با آراز کار داری؟ نه اون خونه نیست.
پوزخند می‌زنم. به او نه! به خودم.
باورش نمی‌شود برادرش بخواهد با او حرف بزند و با او كاري داشته باشد.
- نه، اتفاقا با تو کار دارم. حاضر شو، بیا پایین باهم بریم شام بخوریم.
این بار مکثش طولانی می‌شود:
- جدی؟ اگر خسته اي نمي‌خواد زحمت بکشی.
دست به پیشانی ام می‌کشم:
- ده دقیقه دیگه دم درم، طولش نده.
باورش نمی‌شود! باورش نمی‌شود که اين برادرِ که نه نابرادرش اصلا برادري كردن بلد باشد!



((آراز))

برای در امان ماندن از تازیانه‌های باران، در ماشین سیاوش را باز می‌کنم و داخل ماشین می‌نشینم. سر سیاوش که در حال صحبت با تلفن است به سمت من برمی‌گردد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #55
پوزخندی می‌زند و جرعه ای از چایش می‌نوشد:
- ببین نظر خودش هم همینه؟ تو هم برادرشی؟ اصلا عین خیالش هستی؟ اون خیلی وقته، قید این خانواده رو زده.
خون بازهم به رگهای مغزی ام هجوم می‌آورد. بی خوابی های پشت هم، برایم شده بود، قوز بالای قوز، تحریک پذیر شده بودم.
دست روی قلبی می‌گذارم که دردش عجیب برگشته بود، دردش از دیدن این ویرانه بود.
- اون براش مهم نیست، برای من که هست.
نفس عمیقی می‌کشد:
- شنیدی چه پروندههایی رو قبول می‌کنه؟ جونش اضافه کرده، با آدمای کله‌گنده در افتاده.
فاصله میان ابروهایم کم تر می‌شود و فشار دستانم دور لیوان بیشتر.
این را دیگر نشنیده بودم! این پسر از قصد دوئل با جانش را داشت. چه با مسابقات ورزشی گذشته اش، چه با کارش.
قصد داشت خودش را این‌گونه از پا بیندازد!
- پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #56
تمام صورتش جمع می‌شود:
- کثافت! تو چرا این‌قدر چندشی دختر؟
ادایم را در می‌آورد:
- بمونه برام! دختره ی جلف یه‌کم سنگین باش. تا الان داشت زار می‌زد، تا اسم یخچالش اومد ببین چه ذوقی کرد.
دستم را جلوی دهانم می‌گذارم تا خنده‌ام را کنترل کنم:
- تو از خشونت احساسی رنج می‌بری! با این بدبخت چه مشکلی داری؟ تا اسمش میاد کهیر می‌زنی.
چینی به لبش می‌دهد:
- کاش این عشق کورت، یه ذره هم حس بینایی داشت. یه ذره می‌دیدت! برو یه نگاه به دم و دستگاهش بنداز بیین اصلا مرد هست؟ کلا فکر کردن از رده خارج شده که هیچی رو نمی‌گیره!
لبم را محکم گاز می‌گیرم:
- خاک تو سرت!
می‌خندد:
- نمی‌تونی من برم؟
محکم به بازویش می‌کوبیدم:
- محض رضای خدا خفه شو! مامانی می‌شنوه الان!
برو بابایی زیر لب می‌گوید:
- حالا انگار چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #57
از آیینه به ماشین پشت نگاه می‌کنم که پشت هم چراغ می‌دهد:
- جز بابا و داداشت حرف ديگه‌اي نداري بزني، نه؟
گوشه‌ي لبش را به دندان مي‌کشد و بیشتر در صندلی فرو می‌رود:
- انگار امروز فقط با حرف زدنم، اعصابت رو خرد می‌کنم.
- دانشگاه چطوره؟ حواست که به خودت هست؟
نگاهم نمی‌‌کند، رویش را کاملا به پنجره برمی‌گرداند:
- اولش که محیط برام عوض شده بود، سخت بود اما دارم عادت می‌کنم.
از آن دست‌های گره خورده‌ی لعنتی که برهم فشار وارد می‌کنند، بوهای خوبی به مشامم نمی‌رسد. مشامم را می‌آزارد.
از گوشه ی چشم نگاهش می‌کنم:
- خوبه پس حواست به خودت باشه! چون از اون بابای بی خاصیتت، آبی گرم نمی‌شه.
رویش را برمی‌گرداند و لبخند می‌زند. چشمانی که هنوز هم معصوم و براق بودند، کمی شک را از دلم می‌زداید.
ابرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
57
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #58
ناخودآگاه دستم به سمت شال‌ و موهایم می‌رود. انگار می‌خواهد همیشه در مقابل این مرد، در بهترین حالت خودش باشد.
- آره امتحان داشتم.
حدقه های قهوه‌ای رنگظ میان رگ‌های قرمز چشمانش غوطه‌ور بودند. باز هم نخوابیده بود؟ دیروز که از شرکت زود خارج شده بود.
دوست داشتم بپرسم کجا بوده است که نخوابیده و زود از شرکت خارج شده اما چنین حقی را نداشتم.
- دانشگاه چطور می‌گذره، تونستی کارات رو باهم هندل کنی؟ به درسات می‌رسی؟
بی‌حوصله بود، صدایش هم کم حوصله‌تر.
سرم را به معنای آره تکان می‌دهم.
- می‌دونی قهوه کجاست؟
نگاهم به سمت دستی می‌رود که روی قفسه چپ سینه‌اش، قلبی که شده بود کابوس من، کشیده می‌شود.
مگر قهوه برای قلبش بد نبود؟ چرا رعایت قلب مریضش را نمی‌کرد؟
لب زیر دندان می‌برم و آرام می‌گویم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا