• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ققنوس نبودیم اما از خاکسترمان زاده شدیم | سارینا.آ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sarina.a
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 53
  • بازدیدها بازدیدها 795
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    اجتماعی - عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
53
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #51
نگاهش هرجایی جز صورت من می‌چرخد و زیرلب کلمه ی آره را زمزمه می‌کند.
تکیه را به میز می‌دهم و ابرو بالا می‌برم:
- خب؟
آرام لب هایش را به‌هم می‌کشد:
- همین جا کار می‌کنم.
برایم عجیب بود، فکر نمی‌کردم که زود رام شود و قبول کند.
می‌خندم:
- پس دفتر داوین کارساز بوده؟
چیزی نمی‌گوید و با همان چشمان مظلومش نگاهم می‌کند:
- گفتی عمو نمیاد اینجا دیگه؟
بابا چه کرده بودی؟ چه کردی!
حس گناه نمی‌کند؟ از ظلمش به این دختر احساس شرم نمی‌کند؟
سرم را به معنی نه تکان می‌دهم و تکیه‌ام را از روی میز برمی‌دارم:
- کارت رو از امروز شروع می‌کنی؟ البته اگر دانشگاه کلاس نداری.
سرتکان می‌دهد و شال مشکی رنگش را درست می‌کند:
- نه امروز کلاسی ندارم، فقط...
حرفش را می‌خورد. سرم را بالا می‌آورم و نگاهش می‌کنم:
- چی؟
با دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
53
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #52
خنده‌ام را به یک لبخند تبدیل کردم:
- جبران شده.
به سمت در می‌رود اما در میان راه می‌ایستد و برمی‌گردد. با صدایی آرام و بامظلومیتی بی‌نهایت که آتش به جانم می‌زند می‌گوید:
- دیگه که برنمی‌گردی خارج مگه نه؟
این حد تنهایی‌اش هم آتشم می‌زند. اگر می‌توانستم، اگر چاره ای داشتم، همان زمان نمی‌رفتم. نمی‌گذاشتم، اطرافم این‌گونه ویران شود. کاش می‌توانستم، بیش از این شرکت و کار برایش انجام دهم.
کاش می‌توانستم، هرکاری از دستم برمی‌آید انجام دهم اما قبول نمی‌کرد! نمی‌گذاشت!
با سر تاییدش می‌کنم:
- برنمی‌گردم.
انگار خیالش راحت می‌شود که نفسش را عمیق بیرون می‌دهد و با همان لبخند دوست داشتنی از در بیرون می‌رود.


(لیلی))

بالاخره بعد از مدت ها ايستادن و گوش كردن با تمام دقت به خانوم حسینی روي صندلي...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
53
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #53
نمی‌دانم چه بگویم. تک به تک عضلاتم فلج شده بودند. از زبانم تا نوک انگشتانم.
مغزم بالاخره فرمان می‌دهد، از روی صندلی بلند می‌شوم:
- ببخشید.

می‌ایستد، برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. مستقیم! هنوز هم همان تمسخر ته نگاهش است.
از این نگاه هایش چقدر بدم می‌آمد. نگاه‌هایی که اعتماد به نفس آدم را می‌برد.ا
از قد بیش از حد بلندش هم بدم می‌آمد، از این که مجبور بودم برای دیدنش سرم را بالا بگیرم.
می‌خواستم استرس و ترسم را پنهان کنم اما سینه‌‌ای که سخت جا به جا می‌شد را چه می‌کردم؟ نفسی که در نمی‌آمد و با شکارچی قهار ر‌و به رویم چه می‌کردم؟
سوییچ را به سمتش می‌گیرم:
- سلام این رو برادرتون با عجله رفتن، گفتن این رو بهتون بدم.
نیشخندی گوشه‌ی لبش خانه می‌کند. سوییچ را بدون برداشتن نگاهش، از چشم های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
53
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #54
نه انگار، باورش نمی‌شود که برادرش فقط بخواهد حالش را بپرسد.
- آره آراز پیشته؟
از ذوق صدایش کم می‌شود:
- آها، با آراز کار داری؟ نه اون خونه نیست.
پوزخند می‌زنم. به او نه! به خودم.
باورش نمی‌شود برادرش بخواهد با او حرف بزند و با او كاري داشته باشد.
- نه، اتفاقا با تو کار دارم. حاضر شو، بیا پایین باهم بریم شام بخوریم.
این بار مکثش طولانی می‌شود:
- جدی؟ اگر خسته اي نمي‌خواد زحمت بکشی.
دست به پیشانی ام می‌کشم:
- ده دقیقه دیگه دم درم، طولش نده.
باورش نمی‌شود! باورش نمی‌شود که اين برادرِ که نه نابرادرش اصلا برادري كردن بلد باشد!



((آراز))

برای در امان ماندن از تازیانه‌های باران، در ماشین سیاوش را باز می‌کنم و داخل ماشین می‌نشینم. سر سیاوش که در حال صحبت با تلفن است به سمت من برمی‌گردد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا