• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ناب‌نگاره مجموعه دلنوشته‌های پژواک | فائزه کاکاحاجی کاربر انجمن یک رمان

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #21
وقتی چیزی را با تمام وجود می خواهیم
هر آن چه باشد ، مهم نیست
تا می تواند از ما فرار می کند.
می توانی امتحان کنی!
بنشین و به تمام بدبختی هایت فکر کن
که اشک چشم ات روان شود
می بینی ، ای دل غافل این چشمه که خشک است!
حال، تلاش کنی خلاف این جهت که گریه نکنی.
وسط مجلس عروسی و آهنگ بندری چنان زار
بزنی که گویی دیوانه ای!
قاعده های زندگی عجیب است!
هر چه فکر کنی استاد شدی و وقت شاگرد گرفتنت رسیده؛
می بینی هیچ نمی دانی و سرت کلاه گشادی هم رفته!
به همین جهت بگذارید ایام به حال خودشان باشند .
آن میان شماهم ماهیگیری ماهر شوید:)
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #22
این قصه خیلی قدیمی بود.
شاید از قبل از تولد من
در این سر زنده بود از این روح محافظت کرد.
پر پرواز بود،
بعد از هر آن چه به سقوط می رفت!
نور بود وقتی تاریکی بر جهان چیره می گشت.
آغاز بود،
وقتی پایانت تو را تکه تکه می کرد.
هوا بود،
وقتی اکسیژن تمام اتم های لازمش را نداشت.
بختی بلند ، پس از رسوایی.
ستاره بود ، برای خورشید بودن زندگی می کرد.
این قصه ،باور دوام و رنج قبل گنج بود.
برای خواندن بود برای نقل شدن!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #23
گاهی باید سکوت کرد.
چون سکوتت حرف ها دارد.
حتی اگر تو را دوست نداشته و نشناسند!
می توانند معنی این سکوت را بفهمند.
آن صورتی که وقتی" بازهم نمی شود"
از خودت نشان می دهی را !
آن نشستنت یک گوشه و آرام بودنت را !
این که خیره می شوی
در فکر می روی.
آن همه گشتن ذهنت که چه کنم را
این حس مشخص است.
البته که برای دیدنش توجه نیاز است!
اما در این آشفته بازار که همه در حال
دویدن و دویدن و دویدن هستن!
وقتی مشکلات شان از قد روح و تن شان بلند تر است.
بخواهند هم نمی توانند تورا ببینند...
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #24
در تشخیص خیر و شر مانده ایم ؛به گمانم.
گاهی فرق میان تمسخر و لبخند را نمی فهمیم.
گرگ همسایه با لباس بره راهی آخورمان شد.
وقتی با لبان خونی در خانه را شکست فهمیدیم!
راستی گفته بودم مرغ همسایه واقعا غاز بود؟!!
آخر وقتی مرغ مان زن گرفت فهمیدیم شناخت از حیوانات هم واجب است!.
از چاه نزدیک خانه آب آوردیم دیدیم بوی لاشه می دهد!
طفلکی گاو مان دم مرگ فهمیده بود، بی صاحب است!.
ای فلک از کلکت زبانم قاصر است
دوش فهمیدم از دو بچه ام
یکی بی خرد و آن یکی نالایق است.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #25
هنوز باید لبخند زد.
هنوز تا زمان تنهایی مقداری زمان باقی ست.
باید از بین جمعیت گذر کرد؛
لبخند زد و ادامه ی راه را رفت.
نگاهت کنند و فکر کنند هیچ چیز غم انگیز نیست!
از کنارت بگذرند و فکر کنند جنگی نیست!
تو آرامی و آنان فقط صورتک را می بینند.
کم کم تو خودت هم شک داری؛
وقت غم کی است؟
وقت شادی چطور؟
با خود می گویی صبر کن...
برای تمام شان خانه فکر می کنی
آن جا که دیوار ها از تو دلیل نمی پرسند!
دلیل هایی را که خودت هم نمی دانی... .
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #26
مرا به سر زمین افسانه ها فرابخوانید!
از آدم ها کوچه ها و هرآن چه هست فراریم.
پوست مرده ی شهر آشوبم می کند.
این روابط سطحی قلبم را می کشد.
نه من اینجا نباید بمانم!
در سرم امید می رقصد و روحم برایش آهنگ می نوازد.
شاید این تن، بعدها به کمک بیاید از حال خوب بگوید.
اما، قبلش باید برود و تجدید قوا کند
آن چه درست نیست "حال" است
این روز ها را چه کسی مناسب مان دیده؟
به اون بگویید : بس کند!
ما آنقدر ها هم بد نبودیم!
ما لایق این همه آشوب نبودیم.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #27
شما اگر واقعا انسان صادقی باشید.
صداقت را برای خودتان فضیلت نمی بینید؛
چون صداقت رنج می آورد!
حال همه کتاب ها بگویند انسان صادق
چه انسان شریفی است.
شریف بودن محصول رنج است!
البته که هر چیزی قیمتی دارد.
و ما باید آن را بپردازیم
فقط داستان سر ذلت و درد یا عزت و درد است!
واگرنه درد معنی اش همیشه درد است !
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #28
عشق ندیده بودم.
چرا دروغ بگویم؟!
تو که غریبه نیستی!
از هر آن چه ترسیدم سرم آمد.
چند روزی افسار دل
دست احساس افتاد.
حال چندین سال است!
عقل هرچه می کند
آن گنداب جمع نمی شود.
بله عزیزم!
گاه تاوان یک لحظه لغزش
چیزی فراتر از تصور است!.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #29
حال که دخترکی سربه هوا و در پی اکتشاف نیستم.
بگذار برایت اعتراف کنم؛
زور من از روز اول تا الان به اتفاقات نرسید!
هر چه کردم از گزند، کارهای احمقانه ی دلم پیشگیری کنم نشد؛ نگذاشتی!.
بعد آمدم از هم زدن این گند پرهیز کنم.
تو چنان به هم زدی آن دیگِ لبالب از درد را، که آخرش از کناره هایش ریخت.
ریخت و مرا سوزاند.
جایش نمی رود که !
هرچه می کنم وقتی اسم ات می آید، آن جای سوختگی هم می سوزد.
می سوزد و اشک مرا در می آورد.
البته، اشک های مرا کمتر کسی دیده؛
چنان همیشه مراقب سریز نشدن شانم
که انگار غرور جای غدد اشکی در چشمم
وجود دارد!
می بینی ؟ تو حتی زورت به این بینوا هم رسید؛
دل که ندیده و نشناخته تسلیم ات شده بود...
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
223
پسندها
2,569
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #30
اگر بخواهم در شرح عاشقت بودن بگویم:
تو مراد بودی و من مریدت!
درد و ناراحتی تو قبل از رسیدن به تو،
جراحاتی در من ایجاد میکرد!.
در هوای تو نفس کشیدن برای آرامش آن روزم کافی بود.
لبخندی که به رویم میزدی پادتن همه ی مریضی هایم بود.
تو عزیز منی
جوهره ی وجود این آدمی.
کنار تو ایستادن از من انسان بزرگی ساخت.
جهت حضورت قبله گاه سرزمین من بود.
هر جا که رفتم رویم از تو بازنگشت.
تو ستاره ی راهنمای من بودی.
پایم در این راه لغزشی نداشت
شاید گاهی دل زخم خورداما پشیمان، نه!.
تو انتخاب هر دوران من بودی.
بارها گزینش برگزار شد،
بار ها تو نفر اول گزینه ها بودی.
عاشقت بودن استعدادی بود که نمی دانستم مستعدش هستم!.
پس در قلب من بمان و کلید خانه را در قلبت زندانی کن.
راه خانه را به هیچ کسی نگو
ما که ، مهمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_
عقب
بالا