• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های بوسه‌ای که صلیب شد | لیلیث کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع لیلیث
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 116
  • کاربران تگ شده هیچ

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: بوسه‌ای که صلیب شد
نویسنده: لیلیث
مقدمه: باد، از لایِ میخ‌های زنگ‌خوردهٔ دار
ناله‌ای کشید به وسعت استخوان‌های ترک‌خوردهٔ جهان،
و بوی نانِ نپختهٔ رحمت
در دهانِ گرسنهٔ شب دفن شد.
زن، هنوز در میانهٔ باران ایستاده بود؛
دامنش چاک‌خورده،
موهایش آویخته از طناب‌هایی
که سال‌هاست وعدهٔ رهایی را دروغ می‌گویند.
نفس می‌کشید،
نه برای زنده ماندن،
برای آن‌که صدایش
در میان بخارِ خونِ مردِ مصلوب
گم نشود.
مرد، دیوانه‌پریش‌تر از پیش،
لب‌های کبودش را برهم فشرد
تا فریاد نزند:
«اگر رستگاری این است…
پس بگذار در آتش بمانم؛
شاید خاکستر
آزادتر از نجات باشد.»
 
امضا : لیلیث

Pardis

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
13/4/19
ارسالی‌ها
2,046
پسندها
34,528
امتیازها
65,073
مدال‌ها
19
سن
20
  • #2

•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
https___forum.1roman.ir_attachments_704101_.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Pardis

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #3
آن شب که سایه‌ها بلندتر از حقیقت بودند،
و سکوت صدایِ خنجرشان بود،

آن شب که خنیاگران افسونگری کردند و
بر اریکه‌ی قدرت نشستند.
ما چون پرندگانی دربند، بال و پرِ سخن در زنجیرِ سکوتِ سنگینِ زمانه،
عمرمان چون برگِ خشکی در خزان،
در آستانه‌ی سقوط بود و آخرین نفس‌هایِ متلاشی‌شونده‌امان به جبرِ زمانه می‌رفت تا پژواکِ آرزوهایِ دفن‌شده‌مان، در هیاهویِ بادِ فراموشی گم شود و هیچ صدایی از فریادِ ناگفته‌مان برنخیزد.
در این سکوتِ محض، حتی خاطرات نیز رنگِ باختند و وجودمان تنها سایه‌ای لرزان بر گورِ خویش بود.
 
امضا : لیلیث

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #4
این جهان گاهی چنان کور می‌شود که روشن‌ترین دردها را نمی‌بیند، و چنان کر که حتی آهِ یک برگ را نمی‌شنود.
اما تو، در خاموشی‌ات تو فانی بودی، و در سکوتت چیزی می‌لرزید که از هزار فریاد پاک‌تر بود.
زهر را در آب ریختند،
چون یادشان رفت آب یعنی زندگی.
خاک را در نان پاشیدند چون نفهمیدند
نان، حرمتِ سفره است.
و آزادی… پس‌مانده ندارد، اما آنان آنچه را نمی‌شناسند پاره‌پاره می‌کنند و در تاریکیِ خود پنهان می‌پندارند.
اما تو بگو با زخمی آرام و صدایی زنده که هنوز دستانت را برای نور باز نگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : لیلیث

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #5
تا آمدم هزاران ستاره روانه‌اش کنم، ویرانی در خانه‌ی قلبم نشست!
غرق در ابتهاج! مالامال از خواستن، کسوف ماندم در هربه‌ی زمانه!
این‌بار پا در رکاب خویشتن‌داری دو هزار ستاره آماده کردم تا دوست داشتنم را در نگاهش دنیادنیا جار بزنم،
اما افسوس... .
در خانه‌ی قلبم باز شد و ویرانی به منزلم آمد.
صد حیف که کرورکرور امید بودم و در سرابی خشکیده غرق!
این‌بار تا آمدم ستاره‌هایم را دانه‌دانه بشمارم،
دیدم دیده‌گانم تَر است.
درست نمی‌شود بشماری!
ستاره‌ها از دستم پایین می‌افتند و امید هم لابه‌لای کم‌سو شدنشان، آخرین تلاششان را می‌کنند تا مرا از اوهام زرین پوسیده برهانند اما این‌بار دیگر دیر شده بود!
به درگاه در رسیده بودم و
دیدم ویرانی ماه را؛
تن پوشی غریبی از کفن پوشیده بود.
 
امضا : لیلیث
عقب
بالا