• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پرنسس سه قلمرو | سایه‌ی ماه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه ی ماه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 490
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه ی ماه

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
23
پسندها
36
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #21
نگاه ایی به پام انداخت که جیغ کشیدم.
وانیا: دست نزن!
ویترا با تعجب نگاه کرد.
ویترا: دست نزدم، دیونه... فقط باید بریم سالن تمرین... نولان گوش دراز عصبیه!
پوفی کشیدم، خیلی سخت می گرفت... سری تکون دادم و با کمک ویترا بلند شدم... بزور راه می رفتم،
به سالن که رسیدیم، ویترا سرکی کشید و دید نولان حواسش نیست... سریع بهم اشاره کرد که بریم توی سالن.
نشستیم یه گوشه می خواست بره پیش بقیه که دستش و کشیدم.
وانیا: نولان چیزی نگفت؟
وتیرا: بهش گفتم تو رفتی دشویی!
یکی زدم پس کلش.
وانیا: یعنی خاک... دستشویی اخه!
خنده ایی کرد و ازم دور شد.
داشتن تمرین می کردند، منم همینجوری نگاه می کردم... دیدم نولان چپ چپ نگاه میکنه.
اهمیتی بهش ندادم و دوباره به دخترا چشم دوختم... که دیدم اومد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
23
پسندها
36
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #22
نگاه ایی به پام انداخت که جیغ کشیدم.
وانیا: دست نزن!
ویترا با تعجب نگاه کرد.
ویترا: دست نزدم، دیونه... فقط باید بریم سالن تمرین... نولان گوش دراز عصبیه!
پوفی کشیدم، خیلی سخت می گرفت... سری تکون دادم و با کمک ویترا بلند شدم... بزور راه می رفتم،
به سالن که رسیدیم، ویترا سرکی کشید و دید نولان حواسش نیست... سریع بهم اشاره کرد که بریم توی سالن.
نشستیم یه گوشه می خواست بره پیش بقیه که دستش و کشیدم.
وانیا: نولان چیزی نگفت؟
وتیرا: بهش گفتم تو رفتی دشویی!
یکی زدم پس کلش.
وانیا: یعنی خاک... دستشویی اخه!
خنده ایی کرد و ازم دور شد.
داشتن تمرین می کردند، منم همینجوری نگاه می کردم... دیدم نولان چپ چپ نگاه میکنه.
اهمیتی بهش ندادم و دوباره به دخترا چشم دوختم... که دیدم اومد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
23
پسندها
36
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #23
دیگه نتونستم تحمل کنم... چرا همش زور می گفت؟ داد زدم.
وانیا: میرم... انگار خیلی هم دلم میخواد اینجا بمونم و به تو نگاه کنم... فکر میکنی کی هستی؟ من از اول هم دلم نمی خواست به این سرزمین کوفتی بیام... اگه مجبورم نکرده بودید، تا حالا از هر راهی شده بود بر می گشتم... حیف این همه درد که بخاطر شما تحمل کردم... دیگه اگه التماس هم بکنید، من یکی برای یه ثانیه هم اینجا نمی مونم!
وقتی حرفم تموم شد دویدم به سمت در... اصلا به درد پام توجه نکردم... از سالن خارج شدم... فقط می خواستم از اینجا دور بشم.. اینقد دویدم و حتی متوجه نشدم از قصر کی خارج شدم.
درد پام باعث شد دیگه دست از دویدن بردارم و یه گوشه افتادم.
وانیا: وای خدا... خسته شدم... پام درد می کنه... چقدر که ازم کار کشیدن... عوضی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا